X
تبلیغات
رایتل

نوشته ای از جان آپدایک

شنبه 10 بهمن‌ماه سال 1383


جان آپدایک

10 ژانویه 2004

مترجم: فرشید عطایی  


من اولین داستان کوتاه ام را با عنوان «Ace in the Hole»، در اواخر سال 1953 که دانشجوی سال آخر دانشگاه هاروارد بودم، برای «آلبرت گرارد» که استاد دورة نویسندگی خلاق بود، فرستادم. گرارد از آن داستان خوشش آمد – گفت او را به وحشت انداخت، که البته منظورش نوعی تعریف و تمجید اگزیستانسیالسیتی بود – و پیشنهاد کرد که آن را به مجلة «نیویورکر» بفرستم؛ من هم فرستادم ولـی نـیویورکر آن را رد کـرد. اما تابستان سال بـعدش که دانشگاه را تمام کرده بودم، وقتی نـیویـورکر داسـتان کـوتاه ام با عـنوان «Friends from Philadelphia» و چند تا از شعر های ام را پذیرفت، «Ace in the Hole» را یک بار دیگر فرستادم و این بار پذیرفته شد. در آوریل 1955 بود که چاپ شد، تقریباً در انتهای مجله.   این داستان، در خاطره ای که من از آن روزهای پر شتاب و هیجان انگیز زندگی شکوفای ادبی دارم در هم تنیده شده است؛ روزهایی که مصادف بود با حضور پر هیبت و ناگهانی «جی. دی. سالینجر»؛ مردی بسیار خوش تیپ و بلند بالا که البته هنوز در انزوای مشهور خود فرو نرفته بود؛ او ابتدا با من دست داد و بعد رفتیم تا با سردبیران محترم مان، «ویلیام شاؤن» و «کاترین وایت» ناهار صرف کنیم. او گفت، یا شاید کسی بعدها گفت که او گفت از داستان «Ace in the Hole» خوشش آمده بوده. داستان های او که من آنها را در یک کلاس نویسندگی خلاق دیگر دیده بودم، به من نشان داده بودند که این قالب ادبی، که در سال های 1930 و 1940 خشک و مختصر بود، چگونه می تواند واقعیت گسترده تری از زندگی آمریکایی ها در دورة پس از جنگ را در خود جا دهد. ولی دِین اصلی من به همینگوی بود که البته ممکن است به چشم نیاید؛ همینگوی بود که به همة ما نشان داد دیالوگِ «آلیاژ نشده» (ناب و خالص) چه اندازه تنش و پیچیدگی را می تواند انتقال دهد و اینکه چه اندازه شعر در ساده ترین کلمات نهفته است. سایر نویسندگانی که برای من مایة شگفتی و الگو بودند، اینها هستند: فرانتس کافکا و جان اُهارا، مری مککارتی و جان چیور، دونالد بارتلمی و ولادیمیر ناباکف، جیمز جویس و جیمز تربر و آنتون چخوف.   سال 1975 حسن ختام مناسبی برای «مجموعة داستان های کوتاه اولیة» من بود؛ این سال تنها سالی بود که تمام و کمال در تـنهایی زندگی کردم. 22 سال ازدواج من با یـک دختر سبزة «یکتا باور» (یونیتاری) فارغ التحصیل از دانشگاه «ردکلیف» رو به پایان بود، ولی این ازدواج در تار و پود تمام داستان های اولیة من حضور دارد. شاید بدون ایمان و شکیبایی و حساسیت و شعور همسر اول ام می توانستم در کار ادبیات موفق باشم ولی نمی توانم تصور کنم چگونه. ما از سال 1957 به بعد در «ایپسویچ»، شهری بزرگ و ناهمگن و پرت در شمال بوستون، زندگی می کردیم، و منبع اصلی درآمد من برای تاْمین خانواده ام که تا سال 1960 شامل چهار بچة زیر شش سال می شد، فروش داستان کوتاه به «نیویورکر» بود.   آن سال ها خوشحال بودم دارم از منطقه ای با نامه گزارش می فرستم که بدون من منطقه ای ناشناخته باقی می ماند. آن شهر «پیوریتن» به لحاظ تاْمین شخصیت های داستانی و تاریخ شفاهی کاملاً غنی بود. هرچند خلاقیت و وضع روحی من تا حدودی دچار مشکل شده بود، ولی زندگی در آن شهر و زندگی با بچه هایی که در حال رشد بودند و با چشمان براق خود هر چیز تازه ای را می قاپیدند و این به من انگیزه می داد، هرگز اجازه نداد که من با کمبود موضوع مواجه شوم. من که خودم پسری از یک شهر کوچک بودم به فضاهای داستانی در شهری کوچک خیلی علاقه داشتم. شهر نیویورک در 20 ماهی که من در آن اقامت داشتم بسیاری از سایر نویسندگان و بگو مگو های فرهنگی را به چشم دیده بود. آمریکای واقعی برای من نیویورک بود، شهری بسیار همگن و یکدست که همان تنک نظری های خاص شهرهای کوچک را که حالا دارد به یک تهدید تبدیل می شود و مردم برای فرار از آن به نیویورک می رفتند، در خود داشت. نیویورک جایی بود که من به آن تعلق داشتم، غرق در مسائل معمولی و پیش پا افتاده که با توصیف دقیق می شد آنها را تبدیل به مسایل فوق العاده و استثنایی کرد. این مفاهیم باعث به وجود آمدن مهم ترین سفر زندگی ام شدند، سفر با هواپیما از «منهتن» - «شهر نقره ای» به قول یکی از قهرمان های جوان ام – که همیشه آرزو داشتم در ان زندگی کنم. جذابیت های سودمندی هم وجود داشتند: پارکینگ رایگان برای ماشین ام، تحصیلات عمومی برای بچه های ام، ساحلی برای برنزه کردن پوست بدن ام، کلیسایی که آدم وقتی به آن می رفت عجیب به نظر نمی آمد.   من در حالی به نیو انگلند رفتم که بزرگ شدة پنسیلوانیا بودم و این قضیه روی نوشته های ام تاْثیر می گذاشت. بخش اول مجموعة «داستان های کوتاه اولیه»، با عنوان «داستان های اولینگر» در سال 1964 به شکل جلد شمیز منتشر شده بود. مدت ها نایاب بود. تمام داستان های این بخش از همان چاه اتوبیوگرافی بیرون کشیده شدند – تک فرزند، شهر کوچک، خانة پدربزرگ، انتقال در نوجوانی به یک روستا – ولی در این بخش تلاشی برای ایجاد انسجام و ارتباط منطقی بین داستان ها صورت نگرفته است.   همانطور که در مقدمة اصلی مجموعه آورده ام: ”اجازه داده ام که عدم انسجام درونی در این بخش حفظ شود. همه را به همان ترتیب اولیه آورده ام. در داستان «Pigeon Feathers» پدر بزرگ می میرد و در «Flight» مادربزرگ می میرد. در واقع، پدر بزرگ و مادربزرگ مادری ام هر دو تا دوران بزرگسالی ام زنده بودند. در واقع، خانواده ام وقتی من 13 ساله بودم 11 مایل از شهر دور شده بودند؛ در «Friends from Philadelphia» این فاصله یک مایل است، و در داستان «The Happiest I’ve Been»  چهار مایل. این فاصلة عجیب، این جدایی من از محیط خودم، جدایی مهم زندگی ام است... قهرمان داستان ام همیشه سرانجام از صدها مایل فاصله باز می گردد.“ و من که سرمست تفسیر کارهای خودم شده بودم، مقدمه ام را همچنان ادامه دادم: ”از این ترتیب چیدن داستان ها شگفت زده شده بودم، چون پی برده بودم پسری که با اچ. جی. ولز دست و پنجه نرم می کند و کبوتر شکار می کند جوان تر از پسری است که به «تلما لوتس» می گوید نباید زیر ابروان اش را بردارد. ولی بزرگ شدن ما تابع منطق و ترتیب خاصی نیست، بزرگ شدن ما روندی است که در جامعه کندتر از درون ذهن مان رخ می دهد.“   وقتی یک نویسنده-ویراستار داستان های خود را زیر ورو می کند همه جور گذار و انتقال زیبا و معنا دار و جریان های زیرین را می بیند: هر بخشی از داستان ها انگار می تواند در حد یک داستان مستقل مطرح باشد، داستانی که  آن نیز بخشی از قصه ای بزرگ تر است، زندگی هایی که از تکه های جدا شده از تجربه حاصل می شوند و به واسطة قدرت تخیل به بر ساخته هایی غیر شخصی تبدیل می شوند.   وقتی کارهای اولیه ام را در سال 2002 می خواندم از امید به ایجاد صلح و آرامش در عراق در داستان «His Finest Hour» مبهوت شدم، از قیمت کالاها در سال های 1950 و 60 که به طرز مضحکی پایین بودند به حیرت افتادم، و از تکرار کلمة «کاکاسیا»، که اکنون کلمه ای مشکوک محسوب می شود، آزرده شدم. ولی آن را به «سیاه» تغییر ندادم؛ نویسندة داستان، مجاز است که از زبان زمانة خود استفاده کند. بی طرفی لفظی در این حوزه آنچنان بی ثبات و متغیر است که کلمة «سیاه» که کلمه ای نامناسب است ممکن است روزی مثل «کاکاسیاه» به کلمه ای مشکوک تبدیل شود. «کاکاسیاه»، برعکس ترکیب «رنگین پوست»،  دست کم کلمه ای مردم شناختی است که مرا یاد کلمة «کاکا» در دوران کودکی ام می اندازد که بانوان میانسال به عنوان نهایت ادب در تبعیض لفظی از آن استفاده می کردند.   تکنولوژی موجود در داستان های اولیه ام تا آن محدوده ای را در بر می گیرد که اتوموبیل دنده اتوماتیکی چیز نویی بود و مستراح بیرون از خانه هنوز جزو مشخصة زندگی روستایی به حساب می آمد؛ محدودة زمانی این داستان ها کامپیوتر های شخصی و موبایل های همه جا حاضر را در بر نمی گیرد.   نسل من که زمانی به آن نسل «ساکت» می گفتند، در قسمت عمده ای از اکثریت سفید پوست آن، نسل خوش اقبالی بود، همانطور که در یکی از داستان های ام آورده ام: ”این نسل برای جنگجو بودن زیادی جوان بود و برای یاغی گری زیادی پیر.“ ما در اوایل دورة رکود اقتصادی و در دوره ای که میزان زاد و ولد ملی در نهایت افت خود قرار داشت به دنیا آمده بودیم؛ در میان اعضای نسل ما «تک فرزند» خیلی زیاد بود و پدر و مدر های مفلس و صرفه جوی مان ما را به کلاس پیانو می فرستادند و حمایت و نگهداری آنها از ما با محدودیت هایی همراه بود. ما در آن زمانة عسرت، به کار کردن عادت کردیم و در دوره ای پا به بزرگسالی گذاشتیم که کار کردن عملی سود آور بود؛ در جوانی، انسجام وطن پرستانة ناشی از جنگ جهانی دوم را تجربه کردیم بدون اینکه آن جنگ را تجربه کرده باشیم.   نسل من آنقدر ساده دل و امیدوار بود که دست به فعالیت های آرمانگرایانه بزند و زود ازدواج کند، و آنقدر پرگماتیست (واقع بین و عملگرا) بود که ، با بی خیالی خاص آمریکایی ها، با افول قطعیت های قدیمی کنار بیاید. با این همه، هرچند از بسیاری از محرومیت های مادّی و وحشت های مذهبی که دست بر دار پدر ومادر های مان نبودند، جان سالم به در بردیم، و هرچند از منابع مالی دنیا سهم نامتناسبی عایدمان می شد، ما همچنان اسیر آن چیزی بودیم که «فروید» آن را «ناخشنودی طبیعی انسان ها» می خواند.   ولی مگر تا حالا «خوشنودی» موضوع ادبیات داستانی بوده؟ جستجوی خوشنودی فقط یک جستجو باقی می ماند و بس. مرگ و آجودان های اش به هر کاری مالیات می بندند. مالک چیزی هستی ولی غبطة داشتن چیزی دیگر را می خوری و این ارزش چیزی را که داری زایل می کند. نارضایتی، تعارض، اتلاف، تاْسف، ترس؛ اینها موضوعاتی ارزشمند و گریزناپذیر هستند. با این حال، به عنوان هنجاری نهفته، در دل خود خوشنودی را انتظار می کشیم. به قول «وردزورت»: ”نورِ فوّاره گونة تمامِ روز ما.“   به هنگام بازخوانی این داستان ها، نبود شادی را در آنها حس نکردم، هرچند حس شادی در لحظه ایجاد می شود نه در طول ماه، و نیز در وجود شخصیت هایی که دچار درد و مصیبت  خاص انسان ها هستند نبود عاطفه و حسن نیت را حس نکردم. هنر امیدوار است که با خلق شاهکار در مقابل فناپذیری جاخالی بدهد در حالی که خود گرفتار یک نوع فناپذیری کندتر می شود: کاغذ زرد می شود، زبان قدیمی می شود، و خبرهای عبرت آموز، به خرد عمومی در سطح جامعه تبدیل می شوند.   در هنگام این بازنگری پرزحمت، نتوانستم به مجلة نیویورکر و مسولان اش فکر نکنم، مجلة بزرگی که مطالب من در کنار مطالب خیلی کسان دیگر چاپ می شد؛ آنها در خدمت خوانندگانی بودند که اکنون به تاریخ پیوسته اند؛ همة آن صندوق های پست که در زیر سایة درختان غان در شهر کانکتیکوت، هر هفته، شماره های نیویورکر را که نمایانگر تصور و عقیدة «ویلیام شاؤن» در مورد سرگرمی و آموزش بود، دریافت می کردند. اگر ویلیام شاؤن از کارهای من خوشش نمی آمد چه اتفاقی برای ام می افتاد؟ با چک حق التحریر های اولیه توانستم اولین اتوموبیل ام را بخرم؛ نیویورکر اگر نبود همه جا را باید پیاده می رفتم. بدون نیویورکر بی شک نویسندگی ام را به طریقی حفظ می کردم ولی مطمئناً این همه داستان از من باقی نمی ماند.   من داستان های ام را با ماشین تحریر دستی می نوشتم و در اوایل دهه 1960 که نقطة شروع کارم بود، در یک محیط اداری یک اتاقه که در ایپسویچ اجاره کرده بودم کارم را شروع کردم؛ این اتاق  در بالای یک رستوران دنج و بین اتاق یک وکیل و یک آرایشگر قرار داشت. حوالی ظهر بوی غذای رستوران در طبقات بالایی می پیچید، ولی من سعی می کردم یک ساعت دیگر گشنگی را تحمل کنم و کارم را انجام بدهم، تا اینکه سرانجام آشفته و شتابزده، برای خوردن یک ساندویچ از پله ها پایین می رفتم. در این اتاق تنها وظیفة من توصیف واقعیت بود به همان شکلی که می دیدم، و اینکه چیزهای معمولی و پیش پا افتاده را به زیبایی ارج بگذارم.