X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

داستایووسکی

شنبه 10 بهمن‌ماه سال 1383


درباره ی داستایووسکی

فرشید عطایی

 

فیودور میخاییلوویچ داستایووسکی (1881-1821) رمان نویس، روزنامه نگار و داستان کوتاه نویس روسی بود که تاْملات عمیق روانشناختی اش در زمینة روحیات بشر، تاْثیر بسیار زیادی بر رمان در قرن بیستم داشت. رمان های داستایووسکی دارای عناصر اتوبیوگرافیک فراوانی هستند ولی در نهایت با مسائل اخلاقی و فلسفی سر و کار دارند. او شخصیت هایی با تاْثیر متقابل ارائه می کرد که در زمینة آزادی انتخاب، سوسیالیسم، الحاد، خیر و شر، خوشبختی و غیره دیدگاه ها و عقاید متفاوت و متضادی داشتند. وسواس اصلی داستایووسکی مساْلة «خدا» بود؛ شخصیت های داستانی او مدام و بی وقفه و از طریق خطا ها و تحقیر های دردناک، در جستجوی خدا بودند.

 

فیودور داستایووسکی در مسکو به دنیا آمد؛ او دومین پسر یک پزشک بود که در بیمارستان مخصوص افراد بی بضاعت کار می کرد؛ بعد ها او زمینی خریداری کرد و چند رعیت را در آن به کار گماشت. داستایووسکی در خانه و در یک مدرسه ی خصوصی درس خواند. بلافاصله بعد از مرگ مادرش در سال 1837، او را به سنت پترزبورگ فرستادند؛ او در آنجا وارد دانشکده ی مهندسی ارتش شد. در سال 1839 میخاییل آندرویچ پدر داستایووسکی مرد، ولی شایعات بسیاری راه افتاده بود مبنی بر اینکه رعیت های خود میخاییل در طی یک درگیری او را کشته اند. داستایووسکی به عنوان مهندس نظامی فارغ التحصیل شد. او با درآمد اندکی که از زمین های کشاورزی پدر خود به دست می آورد توانست در سال 1844 بازنشسته شود و خود را وقف نویسندگی کند. اولین رمان او با عنوان «آدم فقیر» (1846) با تعریف و تمجید منتقدان مواجه شد. بعد هم رمان «دو قلو» (1846) را نوشت؛ این رمان دربارة مردی بود که یک آدم شبیه به خودش مدام سر راهش قرار می گرفت. این رمان با شکست مواجه شد.

 

داستایووسکی در سال 1846 به گروهی از سوسیالیست های آرمان گرا پیوست. او در تاریخ 23 آوریل 1849 در حال خواندن نامة رادیکال «ویساریون بلینزکی» دستگیر و به مرگ محکوم شد. بعد از برگزاری مراسم اعدام دروغی، محکومیتش به گذراندن دوران زندان در سیبری تغییر پیدا کرد. داستایووسکی چهار سال را در حالی که غل و زنجیر شده بود در یک جانپناه چوبی با انجام اعمال شاقه گذراند. بسیاری از دیگر متهمان که به همراه داستایووسکی در آن تبعیدگاه بودند، مرتکب قتل شده بودند. داستایووسکی وقتی در سال 1854 آزاد شد به سربازی در «سمیپالاتینسک» گمارده شد. او با کسب این تجارب موضوع کار های آینده ی خود را به دست آورد. قهرمانان مذکر و مؤنث او ارزش های اخلاقی را منعکس می کردند که برای نویسنده بسیار مهم بودند. شخصیت های مزبور همچنین مردان و زنان عمل بودند و افکارشان بر جوانان روسی بسیار تاْثیر گذار بود. داستایووسکی در طول سال هایی که در سیبری بود به یک سلطنت طلب و طرفدار کلیسای ارتدکس روسیه تبدیل شد.

 

داستایووسکی در سال 1859 به عنوان نویسنده ای با ماْموریت مذهبی به سنت پیترزبورگ بازگشت. او سه اثر منتشر کرد که در هر کدام از آنها به طریق مختلفی از تجارب زندگی در سیبری استفاده شده است: «خانه ی مردگان» (62-1861) که گزارشی داستانی بود از زندگی در زندان، «The Insulted and Injured» (1861) که درباره ی خودداری نویسنده از پذیرش آرمان گرای های ابلهانه است، و «یادداشت های زمستانی درباره ی تاْثیرات تابستانی» (1863) که گزارشی است درباره ی سفری که به غرب اروپا داشت.

 

داستایووسکی «The Insulted and Injured» را پس از دوران حبس و تبعید کامل کرد؛ این کتاب وقتی به پیترزبورگ برگشت چاپ شد. راوی این کتاب یک نویسنده ی جوان و جویای نام به اسم «ایوان پترویچ» است. مشخصات این شخصیت نظیر نویسندگی و پایگاه اجتماعی اش از زندگی واقعی خود داستایووسکی برداشته شده بود. قهرمان این رمان از شهرت به فقر تنزل می کند. این کتاب وقتی چاپ شد با برخورد سرد منتقدان مواجه شد. داستایووسکی در یک نامه ی سرگشاده از کتاب خود دفاع کرد و گفت که او خود می داند هرچند رمان یک شکست محسوب می شود ولی در آن عناصر شاعرانه وجود دارد و تصویر واقعی و حتی هنر مندانه ای از دو شخصیت مهم داستان ارائه شده است.

 

داستایووسکی در سال 1857 با بیوه زن 29 ساله ای به نام «ماریا ایسائف» ازدواج کرد. او دو سال بعد از ارتش استعفا داد. او در بین سال های 1861 و 1863 سردبیر ماهنامه ی «زمان» بود. این مجله بعد ها به دلیل چاپ مقاله ای درباره ی شورش لهستانی ها توقیف شد. داستایووسکی در سال 1862 برای اولین بار به سفر خارج از کشور رفت، به کشور های فرانسه و انگلستان. او در سال های 1863 و 1865 بار دیگر به سفر اروپا رفت. در این هنگام همسر و برادرش مردند، و خودش نیز با حالتی وسواس گونه قمار بازی می کرد و بدهکاری بالا آورده بود و به کرات دچار حملات صرع می شد.

 

«یادداشت های زیرزمینی» (1864) که تاْملات روانشناختی یک غریبه است، در پی ناآرامی های دهه ی 1860 نوشته شد. این کتاب نقطة عطفی در پیشرفت هنری داستایووسکی بود. یاداشت های زیرزمینی با اعترافی از سوی راوی داستان شروع می شود: ”من مردی بیمارم. . . . من مردی کینه توزم. من مردی بسیار بدعنق ام. به گمانم دچار بیماری کبد شده باشم.“ داستان با تک گویی های مرد زیرزمینی ادامه می یابد؛ او درونیات خود را برای خواننده ی خیالی خود برملا می کند. همکلاسی های سابق اش او را به شدت تحقیر می کنند و او از این بابت بسیار آزرده می شود. او در طی صحبتی که با یک زن بدکاره دارد به او می گوید: ”تو اینجا چه کار داری؟ برده ی چه هستی؟ تو روحت را داری می فروشی. تو مالک روحت نیستی. مالک تن ات هم نیستی.“ بعد از این کتاب، «جنایت و مکافات» (1866) را منتشر کرد که درباره ی سقوط و رستگاری یک فرد بود؛ بعد هم رمان «ابله» (69-1868) را منتشر کرد که درباره ی شخصیت مسیح گونه ای به نام «پرنسس میشکین» بود؛ نویسنده از طریق این شخصیت سقوط معنوی شوروی را نشان می داد؛ سپس رمان «جن زده» (1872) را منتشر کرد که درباره ی نیهیلیسم فلسفی بود.

 

رمان «جنایت و مکافات» به صورت داستان دنباله دار در نشریه ای به نام «روسکی وستنیک» (پیام آور روسی) از ژانویه تا دسامبر 1866 منتشر شد و سال بعد به شکل کتاب در آمد. این رمان از یکسو به ژانر داستان های پلیسی تعلق دارد ولی داستایووسکی به مجرم و گناهکار علاقه مند است. زمان و مکان وقوع ماجرای رمان مزبور در سنت پترزبورگ واقع است. «راسکولنیکف» یک دانشجوی جوان و خشمگینی به نام «راسکول نیکف» یک گروبردار را که پیرزنی طماع است به همراه ناخواهری کند ذهنش می کشد. راسکول نیکف سعی می کند قتل این دو نفر را به بهانه ی نتایج مفید اجتماعی توجیه کند. او می گوید در هر قرنی فقط چند نفر متولد می شوند که از دیگران بر ترند و اینکه اینها اجازه نمی دهند اخلاقیات زمانه محدود شان کد؛ راسکول نیکف خودش را یکی از این افراد برتر می داند. ولی راسکول نیکف تحت تاْثیر یک زن بدکاره به پوچی افکار خود پی می برد و این قضیه به اعتراف و رهایی می انجامد. مکافات راسکول نیکف بازپرسی به نام «پورفیری پتروویچ» است که از جرم راسکول نیکف باخبر است. راسکول نیکف در وجود «زویدریگایلف» که خودکشی می کند، تصویر خود را می بیند. زویدریگایلف پیش راسکول نیکف اینگونه اعتراف می کند: ”می دانی، من از همان اول همیشه با خودم می گفتم خیلی حیف شد که خواهرت بخت این را نداشت که در قرن دوم یا سوم عصر ما و به عنوان دختر یک شاهزاده یا دختر یک حاکم در آسیای صغیر متولد شود. در این صورت او یقیناً در زمرة کسانی قرار می گرفت که به شهادت می رسیدند و باز یقیناً وقتی بدنش را با گازانبر داغ می سوزاندند لبخند می زد؛ او اصلاً عامدانه کاری می کرد که او را با گازانبر داغ بسوزانند.“ راسکول نیکف انوه زده در می یابد که وقتی کسی را به قتل می رساند در واقع انسانی را در وجود خود کشته است. بر اساس این رمان چندین فیلم ساخته شده است.

 

داستایووسکی در سال 1867 با تندنویس 22 ساله ی خود «آنا گریگوریونا اسنیتکینا» ازدواج کرد؛ آنا همسری بود که حالت های شیدایی و خشم شوهرش را درک می کرد. داستایووسکی برای فرار از دست طلبکاران خود به همراه همسرش آنا روسیه را ترک کرد و به آلمان و ایتالیا و سوئیس رفت و روزگار را اغلب در فقر گذراند. او نسبت به قمار وسواس بیمارگونه داشت ولی در روسیه شهرت ادبی اش هر روز بیشتر می شد. وقتی رمان «جن زده» با موفقیت روبرو شد او به روسیه برگشت و در شهر «استارایا روسا» خانه ای خرید. داستایووسکی از سال 1873 تا 1874 سردبیر هفته نامه ی «شهروند» بود. او در سال 1876 ماهنامه ای به نام «خاطرات نویسنده» را تاْسیس کرد. او بر اساس نوشته هایی که در این ماهنامه منتشر می کرد کتاب «خاطرات نویسنده» را گردآوری کرد.

 

داستان کوتاهی به نام «دوشیزه» که داستایووسکی در این دوران نوشته بود بعد ها منبع الهام فیلمی از روبرت برسون با نام «Une Femme Douce» شد. در این داستان که از زاویة اول شخص روایت می شود شوهری می خواهد علت خودکشی همسر خود را پیدا کند و برای این منظور زندگی زناشویی خودشان را مرور می کند. ”سر در نمی آورم چگونه چنین چیزی رخ داد. بار ها و بار ها سعی کرده ام آن را برای خودم توضیح بدهم و باز هم سعی می کنم. از ساعت شش سعی کرده ام آن را برای خودم توضیح بدهم ولی باز نمی توانم افکارم را متمرکز کنم. شاید به خاطر تلاش بیش از اندازه ام است که مدام شکست می خورم.“ رفته رفته از روایت راوی معلوم می شود که او مردی مغرور و ظالم و مستبد است. او می گوید: ”زنم بدون اجازه ی من حق نداشت جایی برود.“ و خواننده در می یابد که زن تنها راه فرار از دست این شوهر سلطه جو و مستبد را در خودکشی می دیده.

 

داستایووسکی تا زمان انتشار رمان «برادران کارامازوف» به عنوان یکی از نویسندگان بزرگ کشور خود شناخته می شد. او در دوران بحرانی کشورش به عنوان یک پیامبر و صدایی اصیل شناخته می شد. آخرین رمان داستایووسکی در واقع نقطه ی پایانی بود بر وسواسی که او در مورد پدرکشی داشت؛ او گفته بود که قتل پدرش تاْثیرات عمیقی بر روانش گذاشته بود. رمان برادران کارامازوف بر اساس پیرنگ ساده ای نوشته شده؛ این رمان درباره ی قتل پدر خانواده ی کارامازوف به دست پسر نامشروعش «اسمردیاکوف» است. یکی از پسران به نام «دمیتری» دستگیر می شود. برداران این رمان نماد سه جنبه از وجود انسان هستند: عقل (ایوان)، احساس (دمیتری)، و ایمان (آلشا). داستان این رمان تا حد بازنمایی وضعیت اخلاقی و معنوی جامعة معاصر، تعالی داده می شود.

 

داستایووسکی که تمام عمرش را دچار صرع بود در تاریخ 9 فوریه ی 1881 در سنت پترزبورگ از دنیا رفت. همسرش آنا باقی عمر خود را وقف پاسداشت میراث ادبی او کرد. رمان های داستایووسکی پیش در آمدی بودند بر بسیاری از ایده های نیچه و فروید. خود داستایووکی عمیقاً تحت تاْثیر افکار متفکرانی چون «الکساندر هرزن» و «ویساریون بلینزکی» قرار داشت. او معتقد بود که آثار سترگ ادبی فقط با وجود آزادی است که شکل می گیرند و اینکه چنین آثاری همیشه با مسایل اجتماعی مرتبط اند. او طرفدار جنگ شوروی با ترکیه بود و مانند «الکساندر سولژنیتسین» بیشتر بر تحول معنوی فرد تاْکید می کرد تا دگرگونی اجتماعی. داستایووسکی در مقاله ای با عنوان «مساْله ی یهود» گرایش های ضد یهودی خود را نشان داد. رمان های داستایووسکی به شیوه های مختلفی قرائت شده اند؛ مثلاً بر اساس یکی از تفاسیر بیوگرفیک آثار او، گفت می شود که او به عنف به دختر جوانی تجاوز کرده بوده و اینکه او در یکی از داستان های دنباله دار خود به این قضیه اشاره کرده است. داستایووسکی هرگز نویسنده ی بزرگ همعصر خود «لئو تولستوی» را ملاقات نکرد. «تورگنف» نویسنده ی غرب گرا از بسیاری جهات با داستایووسکی مخالف بود.