X
تبلیغات
رایتل

هاروکی موراکامی

سه‌شنبه 13 بهمن‌ماه سال 1383

درباره ی هاروکی موراکامی


داستان کوتاهی از هاروکی موراکامی

فرشید عطایی

 

هاروکی موراکامی (متولد 1949) از معروف ترین نویسندگان امروز ادبیات ژاپن و جهان است. او که در شهر بندری و بین المللی «کیوتو» به دنیا آمده بود زندگی در محیطی چند ملیتی را تجربه کرد و عمیقاً تحت تاْثیر فرهنگ های گوناگون قرار گرفت. او در مورد نویسنده شدن خود می گوید: ”روزی در سال 1974 روی چمن دراز کشیده بودم و سرگرم تماشای مسابقه ی بیس بال بودم که ناگهان تصمیم گرفتم به نویسندگی بپردازم. رمان نویسی را در 29 سالگی شروع کردم. تا پیش از آن آثار نویسندگان ژاپنی را با علاقه ای واقعی نخوانده بودم. بنابراین شروع کردم به نوشتن به سبک خودم. از همان اول سبک من سبک خودم بود و نه هیچ کس دیگر.“ موراکامی دربارة رابطه اش با ادبیات ژاپن می گوید: ”در سال های 1960 که نوجوان بودم رمان های ژاپنی را نمی پسندیدم. بنابراین تصمیم گرفتم که آمها را نخوانم. من به عمد می خواستم خودم را از ادبیات ژاپنی دور نگه دارم.“

 

اولین رمانی که موراکامی نوشت «آواز باد را بشنو» نام داشت که یک جایزه ی معتبر ادبی ژاپن را برایش به ارمغان آورد. (البته موراکامی پیش از این رمان یک رمان دیگر به نام «پین بال» نوشته بود ولی او رمان مزبور را جزو آثار ضعیف خود می داند و چندان یادی از آن نمی کند). با انتشار چهارمین و معروف ترین رمانش «Norwegian Wood» بود که با فروش حیرت انگیز بیش از 4 میلیون نسخه به اوج شهرت و محبوبیت رسید. موراکامی به دلیل استقبال خارق العاده ی خوانندگان ژاپنی از این رمان از ژاپن گریخت و به یونان رفت. او به همراه همسرش چند سالی را در یونان ماند و در آنجا رمان «Sputnik Sweetheart» را نوشت.

 

طیف خوانندگان موراکامی را تمامی گروه های سنی از نوجوان 16 ساله گرفته تا میانسال پنجاه-شصت ساله را در بر می گیرد. موراکامی که اینک 56 سال دارد خود را هنوز یک کودک می داند: ”هنوز از خودم می پرسم من کی هستم؟ چه کار باید بکنم؟ 56 سال سن ام است ولی هنوز بعضی وقت ها احساس می کنم پسرکی بیش نیستم و احساس گمگشتگی می کنم.“

 

او بر خلاف اکثر نویسندگان که تحرک چندانی ندارند و حتی به سلامت بدنی خود اهمیتی نمی دهند ورزش را بسیار مهم می داند. هر روز می دود، شنا می کند، و حتی در مسابقات ماراتن شرکت می کند. ساعت 9 شب می خوابد و 4 صبح از خواب بر می خیزد: ”برای اینکه نویسنده ی خوبی باشی باید از قدرت و سلامت بدنی خوبی هم برخوردار باشی.“

 

داستان های کوتاه او به طور مداوم در نشریات معتبری نظیر نیویورکر، گرانتا، هارپرز، و پلؤشرز به چاپ می رسد.

 

موراکامی مترجم نیز هست. او بیش از سی اثر ادبی را از انگلیسی به ژاپنی ترجمه کرده. آثار نویسندگانی نظیر: ریموند کارور، ریموند چندلر، تیم اوبراین، اف. اسکات فیتزجرالد، ترومن کاپوته و گریس پیلی. آثار خود موراکامی نیز (که بیش از سی عنوان کتاب داستانی و غیر داستانی را در بر می گیرد) به 16 زبان دنیا ترجمه شده است.

 

موراکامی را با نویسندگان زیادی (نظیر کافکا، کارور، دلیلو، پینچون، چندلر، سالینجر، استر، و بورخس) مقایسه کرده اند ولی حقیقت این است که او نویسنده ای اصیل است با صدایی منحصر به فرد. هاروکی موراکامی فقط هاروکی موراکامی است با نثر و سبک مسحور کننده و جادویی بی نظیرش. طرفداران بیشمار او مصرانه اعتقاد دارند که او روزی جایزه ی نوبل ادبیات را از آن خود خواهد کرد.

 

موراکامی در کشور ما برای اولین بار توسط راقم این سطور به خوانندگان ایرانی معرفی شد. مترجم، مجموعه ای از داستان های کوتاه این نویسنده را آماده ی انتشار دارد.


گفتگو با هاروکی موراکامی
 

گفتگو کننده: لورا میلر

مترجم: فرشید عطایی

 

مقدمه ی گفتگو کننده:

 

قهرمانان رمان های خیره کننده و عادت آور و نسبتاً عجیب هاروکی موراکامی به هیچ وجه با قالب واره ی ژاپنی های محافظه کار و خوره ی کار جور در نمی آیند. قهرمان های او انسان هایی درونگرا، رؤیایی و باهوش هستند و عاشق فرهنگ (متعالی و عامه پسند) و تمایل دارند با زنان مرموز و توطئه های عجیب و غریب ارتباط پیدا کنند. «تورو اوکادا» راوی رمان «گاهشمار پرنده ی کوکی»، قسمت اعظم رمان را در نوعی بی کاری تواْم با رفاه و تجمل می گذراند؛ آشپزی می کند، مطالعه می کند، شنا می کند، و منتظر می ماند که یک سری شخصیت های عجیب و غریب ناگهان پیدا شوند و داستان های تراژیک خود را برای او تعریف کنند. از آنجایی که موراکامی همذات پنداری خود با شخصیت های داستانی اش را پنهان نمی کند هیچ جای تعجب ندارد دانستن اینکه او مدت ها در وطن خود حتی در میان دیگر نویسندگان احساس غربت می کرده است. نکته ی جالب تر این است که این رمان نویس تازگی با ژاپن و هموطنان خود آشتی کرده واین منجر شد به مصاحبه ی او با قربانیان حمله ی گاز سمی فرقه ی «آئوم» به یک متروی توکیو در مارس 1995.

 

موراکامی می گوید این بازنگری در طول چهار سال اقامتش در پرینستن و به هنگام نوشتن رمان «گاهشمار پرنده ی کوکی» آغاز شد. اقامت موراکامی در آمریکا علاوه بر اینکه باعث شد تسلط تحسین برانگیزی بر زبان انگلیسی پیدا کند تاْثیر عاطفی ای بر او داشت که او تا امروز حتی بعد از گذشت چند سال از بازگشتش به ژاپن بیان آن را دشوار می یابد. من همراه با «دان جورج»، سردبیر مجله ی «واندرلاست» که در یک لحظه ی مهم پا پیش گذاشت و نقش مترجم را ایفا کرد، موراکامی را به هنگام تور کوتاه مدت تبلیغ برای کتابش «گاهشمار پرنده ی کوکی» در «وست کاست» ملاقات کردم. پاسخ های آهسته و بادقت موراکامی به پرسش های ما بیشتر نشانه ی یک صداقت کاملاً ناخودآگاهانه بود – او خیلی کم مصاحبه می کند – تا هر گونه ناتوانی زبانی.

 

ایده ی نگارش رمان «گاهشمار پرنده ی کوکی» از کجا به ذهنت رسید؟

 

هنگامی که شروع به نوشتن کردم ایده ی توی ذهنم خیلی کوچک بود؛ فقط یک تصویر بود و در حقیقت اصلاً ایده نبود. یک مرد 30 ساله در آشپزخانه دارد ماکارونی طبخ می کند و تلفن زنگ می زند. به همین سادگی. اما حسی به من می گفت که آنجا اتفاقی در حال رخ دادن است.

 

آیا تو خودت هم از حوادث داستان متعجب می شوی، طوری که انگار داری داستان کس دیگری را می خوانی و یا اینکه نه، خودت می دانی داستان بعد از یک مرحله ی مشخص چگونه ادامه پیدا می کند؟

 

نه، اصلاً اینگونه نیست. من از نوشتن لذت می برم. وقتی به قسمت خاصی از داستان می رسم نمی دانم چه اتفاقی قرار است بیفتد. و این برای من مثل حالت بچه ای است که در حال خواندن داستان باشد. خیلی هیجان انگیز است که ندانی اتفاق بعدی در داستان چه خواهد بود. من وقتی دارم داستان می نویسم چنین حالتی دارم. جالب است.

 

تو در این کتاب به موضوعاتی می پردازی که برایت تازگی دارند. شخصیتی در داستان هست که تجارب واقعی وحشتناکی را از جنگ جهانی دوم توصیف می کند. چرا تصمیم گرفتی درباره ی این موضوع کنکاش کنی؟

 

سعی داشتم درباره ی جنگ بنویسم اما برایم آسان نبود. هر نویسنده ای برای خود تکنیکی دارد؛ یعنی «توانایی» یا «ناتوانی» او در توصیف چیزی مثل جنگ یا تاریخ. من در مورد چنین موضوعاتی به خوبی نمی توانم بنویسم اما سعی خودم را می کنم چون احساس می کنم نوشتن در مورد چنین موضوعاتی ضروری است. من کشو هایی در ذهنم دارم، یک عالمه کشو. درون این کشو ها صد ها ماده ی خام دارم. خاطرات و تصاویر مورد نیازم را از توی این کشو ها بر می دارم. جنگ برای من کشویی بزرگ است، یک کشوی خیلی بزرگ. همیشه احساس می کردم که بالاخره روزی این کشو را باز خواهم کرد، چیزی از آن بیرون خواهم آورد و در موردش خواهم نوشت. نمی دانم چرا. شاید به خاطر اینکه این داستان پدرم است. پدرم به نسلی تعلق دارد که در جنگ سال های 1940 شرکت داشت. بچه که بودم پدرم داستان هایی برایم تعریف می کرد؛ البته تعداد این داستان ها زیاد نبود اما برای من خیلی معنی دار بودند. می خواستم بدانم بعد برایشان چه اتفاقی افتاد، منظورم نسل پدرم است. مثل نوعی ارث است، خاطره ی آن را می گویم. اما چیز هایی که در این کتاب نوشته ام برساخته خودم است؛ تمامش از اول تا آخر تخیلی است.

 

آیا برای نوشتن این کتاب خیلی تحقیق کردی؟

 

البته تحقیق کردم، اما نه خیلی. موقع نوشتن این کتاب من در پرینستن بودم؛  در آنجا یک کتابخانه ی بزرگ هست. من آن روز ها برای انجام هر کاری به اندازه ی کافی وقت آزاد داشتم. بنابراین هر روز به کتابخانه می رفتم و کتاب هایی را می خواندم بیشتر هم کتاب های تاریخی. در آن کتابخانه کتاب های خوبی درباره ی حوادث مرز مغولستان و منچوری هست. بیشتر اطلاعاتی که در آنجا کسب کردم برایم تازگی داشتند. من از خواندن آن همه حماقت و بی رحمی و خونریزی حیرت می کردم. بعد از آنکه نگارش کتاب را به پایان رساندم به مغولستان رفتم که خب این هم کار عجیبی است چون اکثر نویسندگان قبل از نوشتن کتاب برای تحقیق به جایی می روند اما من برعکس عمل کردم. تخیل مهم ترین دارایی من است، بنابراین قبل از نگارش کتاب به آنجا نرفتم تا تخیلم ضایع نشود.

 

این کتاب نسبت به کتاب های قبلی ات «ژاپنی تر» به نظر می رسد. از دید خوانندگان غربی شخصیت های بعضی از سایر کتاب های تو غربی به نظر می رسند.

 

واقعاً؟

 

بله. شاید به خاطر اینکه شخصیت های داستانی تو به فرهنگ غرب خیلی علاقه مندند. آدم وقتی کتاب های تو را می خواند احساس نمی کند که اتفاقات آن در ژاپن رخ می دهد؛ اما این البته احساس خواننده ی غربی است. این کتاب یقیناً بر ژاپن متمرکز است. چرا تصمیم به انجام این کار گرفتی؟

 

خب دلیل اش این است که من آن موقع در آمریکا زندگی می کردم! من از سال 1991 تا 1995 در آمریکا زندگی می کردم و در همین موقع هم بود که داشتم این کتاب را می نوشتم. به همین دلیل به کشور و مردم کشورم نگاه خاصی داشتم. من وقتی در ژاپن کتاب می نوشتم می خواستم فرار کنم. وقتی از کشور خودم خارج شدم از خودم می پرسیدم: من چه هویتی دارم؟ من به عنوان نویسنده چه هویتی دارم؟ من به زبان ژاپنی کتاب می نویسم و این یعنی که من نویسنده ی ژاپنی هستم، اما هویت ام چیست؟ وقتی در آمریکا بودم همیشه به این موضوع فکر می کردم.

 

به نظرم این یکی از دلایلی بود که من کتابی درباره ی «جنگ» نوشتم. ما ژاپنی ها از یک جهاتی خودمان را گم کرده بودیم. ما بعد از جنگ به شدت کار کردیم. داشتیم ثروتمند می شدیم. به یک مرحله ی خاص رسیدیم. اما بعد از رسیدن به آن مرحله از خودمان پرسیدیم: به کجا داریم می رویم؟ چه کار داریم می کنیم؟ و این یعنی حس خسران. البته این را هم باید بگویم که من به دنبال یافتن دلیلی برای نوشتن هم هستم. توضیح دادنش آسان نیست، برایم خیلی مشکل است.

 

وقتی از ژاپن دور بودی ژاپن برایت چگونه به نظر می رسید؟

 

[بعد از مکثی طولانی] گفتن اش خیلی دشوار است.

 

می خواهی به ژاپنی بگویی؟

 

[به زبان ژاپنی] حتی به ژاپنی هم توضیح دادنش خیلی مشکل است.

 

[دان جورج، سردبیر مجله ی واندرلاست، به زبان ژاپنی:] آیا می خواهی بگویی که وقتی از دور و از یک کشور دیگر به کشور خودت نگاه می کنی معنای ژاپنی بودن و اینکه ژاپنی بودن یعنی چه برایت پررنگ تر می شود و ذهنت را بیشتر به خودش مشغول می کند؛ اینکه آدم وقتی در ژاپن هست و در ژاپن زندگی می کند به چنین مسایلی فکر نمی کند اما بعد وقتی خود را ناگهان در یک کشور بیگانه می یابد ژاپنی بودن برایش معنای دیگری پیدا می کند.

 

بله، این بخشی از مساْله است، اما. . . مساْله واقعاً آنقدر بزرگ است که صحبت کردن در موردش و بیان کردنش برایم دشوار است. می شود برویم سر یک موضوع دیگر؟

 

حتماً. قهرمان های داستانی تو با ویژگی ژاپنی های سخت کوش جور در نمی آیند؛ این سختکوشی بنا به گفته ی خودت بعد از جنگ بسیار شدید بود. از نظر تو نکته ی جالب در مورد شخصیت هایی مانند «تورو» در رمان «گاهشمار پرنده ی کوکی» که بیکار است و خیلی در خانه می ماند چیست؟

 

من از وقتی فارغ التحصیل شدم روی پای خودم ایستادم و کاملاً مستقل بودم. به هیچ شرکت یا سازمانی هم وابستگی نداشتم. زندگی به این شیوه در ژاپن آسان است. در اینجا از روی اینکه به چه شرکت یا سازمانی تعلق داری در موردت قضاوت می کنند و این برای ژاپنی ها خیلی اهمیت دارد. از این نظر من در تمام مدت یک غریبه بوده ام. تا حدودی سخت بود ولی من این شیوه ی زندگی را دوست دارم. این روز ها جوانان دنبال چنین شیوه ی زندگی ای هستند. آنها به هیچ شرکتی اطمینان نمی کنند. ده سال پیش «میتسوبیشی» یا شرکت های دیگر خیلی محکم و استوار و تزلزل ناپذیر بودند اما حالا دیگر اینگونه نیستند. مخصوصاً در حال حاضر. جوانان این روز ها به هیچ چیز اطمینان ندارند. می خواهند آزاد باشند؛ آنها جامعه ی کنونی و گردانندگان آن را نمی پذیرند. بنابراین این جوانان هم اگر فارغ التحصیل شوند و برای کار عضو هیچ شرکتی نشوند مجبورند غریبه بودن را انتخاب کنند. این افراد این روز ها در جامعه ی ما دارند به گروه بزرگی تبدیل می شوند. می توانم احساساتشان را خیلی خوب درک کنم. آنها در دهه ی بیست یا سی عمرشان هستند و من با آنها فاصله ی سنی زیادی دارم اما من یک سایت در اینترنت دارم و با هم مکاتبه می کنیم. آنها برایم کلی ئی-میل می فرستند و از کتاب هایم تعریف می کنند. خیلی عجیب است؛ تفاوت بین نسل من و نسل آنها خیلی زیاد است ولی خیلی عادی همدیگر را درک می کنیم. همین که می توانیم خیلی عادی با هم ارتباط برقرار کنیم برایم خیلی جالب است. من احساس می کنم که جامعه مان در حال تغییر است. ما داریم درباره ی قهرمان های کتاب هایم صحبت می کنیم. شاید خوانندگان من با این قهرمان ها همدلی یا همدردی می کنند. اعتقاد من این است. داستان های من شاید برای خوانندگانم نوعی حس آزادی یا رهایی ایجاد می کند.

 

قهرمان های تو تا حدودی مثل نویسنده ها زندگی می کنند چون کار مستقلی از خودشان دارند. آیا نویسنده بودن در ژاپن سخت است؟

 

سخت نیست. من استثنا هستم. حتی نویسندگان در ژاپن برای خودشان کانون راه انداخته اند ولی من عضوش نیستم. این یکی از دلایل فرار مداوم من از ژاپن است. این حق من است. من می توانم به هر کجا که بخواهم بروم. در ژاپن نویسندگان یک جامعه ی ادبی راه انداخته اند، یک حلقه ی ادبی، یک کانون. به گمان من 90 درصد نویسندگان ژاپن در توکیو زندگی می کنند. خب، طبیعی است که جامعه ای را تشکیل بدهند. به دنبال این قضیه عرف هایی هم به وجود آمده و این به گمان من مضحک است. اگر آدم نویسنده باشد آزاد است که هر کاری بکند، به هر جایی برود، و این از نظر من مهم ترین مساْله است. و خب طبیعتاً اکثر آنها از من خوششان نمی آید. من از نخبه گرایی خوشم نمی آید. وقتی هم از ژاپن می روم کسی دلش برایم تنگ نمی شود.

 

آیا آنها با نوشته های تو مشکل دارند؟

 

من عاشق فرهنگ عامه پسند هستم. به همین دلیل هم بود که گفتم از نخبه گرایی خوشم نمی آید. من فیلم های ترسناک را دوست دارم، استیون کینگ، ریموند چندلر، داستان های کارآگاهی. البته در مورد چنین موضوعاتی نمی نویسم. مساْله ی مورد نظر من این است که از ساختار چنین چیز هایی استفاده کنم و نه محتوای شان. دوست دارم محتوای مورد نظرم را در چنین ساختاری قرار بدهم. این شیوه ی من است. سبک من است. بنابراین هر دو این جور نویسنده ها از من خوششان نمی آید، نویسندگان داستان های جدی نیز از من خوششان نمی آید. من یک جور هایی در مابین قرار گرفته ام و دارم کار نویی ارائه می کنم. به این دلیل نمی توانستم جایگاه خود را تا سال ها در ژاپن بیابم. اما اکنون حس می کنم که تغییرات شگرفی دارد رخ می دهد. قلمروی من دارد گستره تر می شود. در این پانزده سال خوانندگان وفاداری داشته ام. آنها کتاب های من را می خرند و طرفدار من هستند. نویسنده ها و منتقدان طرفدار من نیستند.

 

من وقتی قلمرو ام گسترده تر می شود به عنوان نویسنده ی ژاپنی حس مسؤلیتم نیز بیشتر و بیشتر می شود. این چیزی است که اکنون دارد برای من رخ می دهد و به این دلیل است که دو سال پیش به ژاپن برگشتم. سال گذشته کتابی نوشتم درباره ی حمله با گاز سارین به مترو توکیو در ماه مارس 1995. من با 63 نفر از قربانیانی که آن روز در قطار بودند مصاحبه کردم. من این کار را کردم چون می خواستم با مردم عادی و معمولی ژاپن صحبت کنم. یک روز غیر تعطیل بود، صبح دوشنبه روزی، ساعت 8:30 دقیقه یا همین حدود. داشتند طبق روال هر روز به توکیو می رفتند. قطار مترو کیپ کیپ بود، می دانید که ساعت شلوغی است و آدم تکان نمی تواند بخورد، آدم اینطوری می شود [شانه های خود را به طرف هم جمع می کند]. آنها آدم های بسیار سخت کوشی هستند، این ژاپنی های معمولی، و بدون هیچ دلیلی با گاز سمی مورد حمله قرار گرفتند. مسخره بود. فقط به دنبال این بودم که بفهمم برایشان چه اتفاقی افتاد و اینکه این آدم ها کی هستند. بنابراین یکی یکی با آنها مصاحبه کردم. یک سال طول کشید، ولی وقتی در جریان مصاحبه ها فهمیدم آن آدم ها چه کسانی هستند متاْثر شدم.

 

من از آن آدم های شرکت رو بدم می آمد، از آن حقوق بگیر ها و تجار. ولی بعد از انجام دادن آن مصاحبه دلم برایشان سوخت. حقیقتش من نمی دانم آنها چرا به شدت کار می کنند. بعضی از انها ساعت 5:30 دقیقه ی صبح از خواب بیدار می شوند تا به مرکز نوکیو بروند. با مترو بیش از دو ساعت طول می کشد، همه شان اینطوری چپیده اند توی هم [خودش را جمع می کند] نمی توانی حتی کتابی بخوانی. اما 30 یا 40 سال است که این کار را انجام می دهند. و این برای من حیرت انگیز است. ساعت 10 شب به خانه بر می گردند و در آن موقع بچه های شان خوابند، آنها فقط یکشنبه ها می توانند بچه هایشان را ببیند. این وحشتناک است ولی گله نمی کنند. از آنها پرسیدم چرا از بابت این وضعیت گله نمی کنید جواب دادند بی فایده است. این کاری است که تمام مردم دارند انجام می دهند، بنابراین دلیلی برای گله کردن وجود ندارد.

 

آیا آنها به شیوه ی زندگی تو حسودی می کنند؟

 

نه، حسودی نمی کنند. آنها به این نوع زندگی عادت دارند. سال های سال است که اینگونه زندگی می کنند. راه دیگری ندارند. البته بین آدم های فرقه ای و آدم های معمولی یک شباهت هست. وقتی مصاحبه ها را بررسی می کردم. گفتنش دشوار است. به عبارت دیگر، من عاشق آن مردم هستم. به داستان های کودکی شان گوش می دادم. می پرسیدم در کودکی چطور آدمی بودید؟ در دبیرستان چطور؟ وقتی ازدواج کردید چطور آدمی بودید؟ با چطور دختری ازدواج کردید؟ زندگی شان پر از داستان است. هر کدام از این مردم برای خودشان داستان های جالبی داشتند و این برای من خیلی هیجان انگیز بود. حالا وقتی سوار مترو می شوم و چنین آدم هایی را می بینم البته نمی شناسم شان ولی حالا با آنها خیلی راحت ترم. می توانم ببینم که این آدم ها برای خودشان داستان دارند. آن مصاحبه ها برای من سودمند بودند. به گمانم دارم تغییر می کنم.

 

واکنش نسبت به آن کتاب چگونه بود؟

 

از خوانندگان نامه های زیادی دریافت کردم. خیلی تحت تاْثیر قرار گرفته بودند. بعضی ها هم دلگرم شده بودند. برای یک کتاب جنایی غیر داستانی واکنش عجیبی بود. خوانندگان گفتند که دلگرم شده اند. مردم به شدت و با صداقت بسیار دارند کار می کنند و این کتاب برایشان تکان دهنده بود. و این مطابق با دیدگاه های قبلی ما نبود؛ اینکه به شدت کار کردن چیز خوبی است.

 

آیا با اعضای فرقه ی آئوم هم مصاحبه کردی؟

 

در حال حاضر مشغول این کار هستم. خیلی برایشان متاْسفم. آنها جوان اند، اکثراً در دهه ی بیست سالگی شان. آنها خیلی جدی اند و خیلی آرمانگرا. آنها در مورد جهان و نظام ارزش ها خیلی جدی فکر می کنند. من در سال 1949 متولد شدم و در سال های 1960 که دوره فعالیت های انقلابی و ضد سنت بود دانشجو بودم. ما هم آرمانگرا بودیم، نسل خودمان را می گویم. اما حالا دیگر اثری از آن آرمانگرایی نیست و «اقتصاد حبابی» از راه رسید. آن جوان ها هم تا حدودی مثل دوره ی جوانی ما هستند، آرمانگرا و نمی توانند خود را جزوی از نظام ارزش ها بدانند. هیچ کس آنها را قبول ندارد و به همین دلیل هم رفتند سراغ آن فرقه. در مصاحبه های شان می گفتند که پول برای شان هیچ مفهومی ندارد و اینکه به دنبال چیز با ارزش تری هستند، یک چیز معنوی. که خب این فکر بدی نیست، اشتباه هم نیست. ولی هیچ کس نمی تواند به آنها چیزی پیشنهاد کند به جز خود اعضای فرقه ی آئوم. آنها نظامی برای بازبینی ندارند تا بتوانند قضاوت کنند چه چیز درست است و چه چیز نادرست. ما این نظام قضاوت را به آنها نداده ایم. به گمانم ما نویسنده ها در این مورد مسؤلیم. اگر من به شما داستان درستی بدهم آن داستان به شما یک نظام قضاوت ارائه خواهد کرد و به شما خواهد گفت که چه چیز درست است و چه چیز نادرست. به نظر من خواندن یک داستان مثل پوشیدن کفش یک نفر دیگر است. در دنیا یک عالمه کفش هست و وقتی آدم پای خود را درون آنها می کند از دید دیگران به دنیا نگاه می کند. آدم از طریق خواندن داستان های خوب و جدی چیز هایی در مورد جهان می آموزد. اما به اعضای آن فرقه کسی داستان خوب نداد. وقتی «آساهارا» - گوروی فرقه ی آئوم – داستان خود را به آنها داد آنها به شدت تحت تاْثیر قدرت داستان او قرار گرفتند. آساهارا دارای قدرتی است که البته نتیجه ی شیطانی داشت، اما مساْله ی مهم این است که او به آنها داستانی قوی و محکم داد و من از این بابت متاْسفم. نکته ی مورد نظر من این است که «ما» می بایست داستان خوب را به آنها می دادیم.

 

در رمان «گاهشمار پرنده ی کوکی»، «نوبورو» برادر زن تورو شخصیت خیلی جالبی دارد؛ مثل یک کارشناس رسانه های گروهی که به تلویزیون می رود تا درباره ی سیاست و اقتصاد صحبت کند، اما او به هیچ چیز اعتقادی ندارد؛ فقط هر چه را که به نفعش باشد می گوید. چه منبع الهامی باعث به وجود آمدن او شد؟

 

تلویزیون [می خندد]. البته من به طور کلی تلویزیون تماشا نمی کنم ولی اگر فقط یک روز از صبح تا شب تلویزیون تماشا کنی می توانی چنین شخصیتی را به وجود بیاوری. او می تواند حرف بزند، ولی خیلی سطحی و کم عمق است. در درون خود هیچ چیز ندارد. در ژاپن کلی از این آدم ها هست، در ایالات متحده هم همینطور. خیلی از ملی گرایان مثل نوبورو آدم هایی سطحی و توخالی اند. احساس می کنم وجود چنین افرادی تا حدودی خطرآفرین است. البته می توانیم به آنها بخندیم، اما در واقع وجود آنها خطر آفرین است.

 

آیا نگران فاشیسم یا چیزی مثل آن هستید؟

 

فاشیسم کلمه ی مناسبی نیست، باید گفت ملی گرایی و تجدید نظر طلبی. آنها می گویند چیزی به اسم قتل عام «نان لینگ» در کار نیست و مساْله ای به نام «زنان آسایش» وجود ندارد [منظور از زنان آسایش زنان چینی و کره ای است که به زور توسط ارتش ژاپن به بردگی واداشته می شدند]. آنها دارند تاریخ را از نو می سازند و این خیلی خطرناک است. چند سال پیش رفتم به منچوری و از روستایی دیدن کردم. اهالی آن روستا به من گفتند سرباز های ژاپنی پنجاه شصت نفر از ساکنان اینجا را قتل عام کردند. گور های دسته جمعی را نشانم دادند؛ هنوز هم هست. واقعاً شوک آور است و هیچ کس نمی تواند این واقعیت را انکار کند اما این کاری است که آنها دارند انجام می دهند. ما می توانیم رو به جلو حرکت کنیم ولی باید گذشته را به یاد داشته باشیم؛ این فرق می کند.

 

تو می گویی که تخیل در کار هایت خیلی مهم است. بعض وقت ها رمان هایت خیلی واقعگرایانه (رئالیستی) می شوند و بعضی وقت ها خیلی. . . متافیزیکی.

 

من داستان های عجیب و غریب می نویسم. نمی دانم چرا اینقدر دوست دارم نوشته هایم عجیب و غریب باشند. من خودم آدم خیلی واقعگرایی هستم. به هیچ چیز «عصر نو»یی اعتماد ندارم؛ یا تجسد و رؤیا ها و تاروت و طالع بینی. اصلاً به این جور چیز ها اعتماد ندارم. ساعت 6 صبح از خواب بیدار می شوم و 10 شب می خوابم. هر روز آهسته می دوم و شنا می کنم و غذا های سالم می خورم. اما وقتی می نویسم عجیب و غریب می نویسم و این خیلی عجیب است. هر چه بیشتر جدی می شوم عجیب و غریب تر می نویسم. وقتی می خواهم درباره ی واقعیت جامعه و جهان بنویسم نوشته ام عجیب و غریب می شود. خیلی ها از من می پرسند چرا و من جوابی ندارم که بدهم. اما وقتی داشتم با آن 63 نفر مصاحبه می کردم پی به این قضیه بردم؛ آنها آدم های خیلی بی غل و غشی بودند، خیلی ساده و خیلی معمولی بودند. اما داستان هایشان بعضی وقت ها خیلی عجیب و غریب بود و این برایم جالب بود.

 

آیا خودت هم هیچ وقت مثل تورو قهرمان رمان ات، تهِ یک چاه خشک نشسته ای؟

 

نه، ولی چاه همیشه برایم جذاب بوده، خیلی زیاد. هر بار که چاهی را می بینم می روم کنار آن می ایستم و توی اش را نگاه می کنم.

 

آیا احتمال می دهی روزی تهِ یک چاه بیفتی؟

 

نه، نه.

 

می ترسی؟

 

آره، می ترسم. من نوشته های کسانی را خوانده ام که به تهِ چاه افتاده بودند. یک داستان از ریموند کارور خوانده بودم درباره ی پسری که توی چاهی افتاده بود و یک روز کامل را تهِ آن چاه گذرانده بود. داستان خوبی بود.

 

او نویسنده ی بسیار واقعگرایی بود.

 

آره، خیلی واقعگرا. اما ناخودآگاه برای من نویسنده خیلی مهم است. من آثار «یونگ» را زیاد نمی خوانم ولی بین نوشته های من و نوشته های او شباهت هایی وجود دارد. «ناخودآگاه» برای من سرزمینی ناشناخته است. نمی خواهم ان را تحلیل کنم ولی یونگ و روانپزشک ها همیشه مشغول تحلیل رؤیا ها و میزان اهمیت هر چیزی هستند. من نمی خواهم چنین کاری بکنم. ناخودآگاه برای من فقط ناخودآگاه است. شاید این دیدگاه تا حدی عجیب باشد ولی احساس می کنم می توانم با این دیدگاه عجیب به انچه مورد نظرم است برسم. گاهی کنترل کردن آن بسیار با خطر همراه است. صحنه ی مربوط به ان هتل مرموز را یادت هست؟ من داستان «ارفئوس» را دوست دارم، نازل شدن اش؛ این داستان بر اساس همین قضیه نوشته شده؛ «دنیای مرگ»؛ آدم خطر می کند و واردش می شود. به گمان خودم من یک نویسنده ام و می توانم این کار را انجام بدهم. یعنی دارم خطر می کنم. مطمئن هستم که می توانم از پس اش بربیایم. اما وقت می برد. وقتی نوشتن کتاب را شروع کردم هر روز می نوشتم و می نوشتم با فرا رسیدن تاریکی آماده بودم که واردش بشوم. پیش تر از این البته وقت می گرفت؛ رسیدن به ان مرحله را می گویم. آدم نمی تواند امروز شروع به نوشتن کند و فردا وارد چنین دنیایی شود؛ باید هر روز تحمل کنی و زحمت بکشی. باید توانایی تمرکز را داشته باشی. به نظرم این مهم ترین بخش کار نویسنده است. برای این منظور من هر روز تمرین می کردم. قدرت بدنی خیلی ضروری است. بسیاری از نویسندگان به قدرت بدنی اهمیتی نمی دهند [می خندد] خیلی می نوشند و خیلی سیگار می کشند. من البته از انها انتقاد نمی کنم ولی برای من قدرت بدنی خیلی مهم است. مردم باور نمی کنند که من نویسنده هستم چون هر روز می دوم و شنا می کنم. با تعجب می پرسند: ”او نویسنده است؟!“

 

آیا وقتی درباره ی این جور چیز های تیره و تار می نویسی خودت هم دچار ترس می شوی؟

 

نه، اصلاً.

 

حتی در آن لحظه ای که ان موجود شیطانی از در اتاق هتل وارد می شود تا «تورو» را بگیرد، یا وقتی که آن سرباز زنده زنده پوست اش را می کنند؟ آیا از نوشتن چنین صحنه هایی ناراحت نمی شوی؟

 

از این نظر آره دچار ترس می شوم. وقتی ان صحنه را می نوشتم خودم هم آنجا بودم. آن مکان را می شناختم. می توانم آن تاریکی را حس کنم. می توانم آن بو های عجیب را استشمام کنم. اگر نتوانی این کار ها را بکنی نویسنده نیستی. اگر نویسنده باشی می توانی آن را زیر پوستت حس کنی. وقتی داشتم آن صحنه های مربوط به کندن پوست سرباز را می نوشتم خیلی برایم. . . خیلی وحشتناک بود، و من هم خیلی ترسیده بودم. حقیقتش نمی خواستم آن صحنه ها را بنویسم ولی نوشتم. از نوشتن چنین صحنه ای راضی نبودم اما وجود چنین صحنه ای در آن داستان ضروری بود. ادم نمی تواند از آن پرهیز کند. جزو مسؤلیت آدم است.

 

به نظر می رسد وقتی از نوشتن چیزی می ترسی تصمیم می گیری پیگیرش بشوی.

 

نمی شود از آن فرار کرد. یک ضرب المثل ژاپنی هست که می گوید: ”اگر توله ی پلنگ را می خواهی باید وارد لانه ی پلنگ بشوی.“