X
تبلیغات
رایتل

داستان کوتاه

چهارشنبه 12 اسفند‌ماه سال 1383

 

 داستان یک خاله ی بیچاره


نویسنده: هاروکی موراکامی

مترجم: فرشید عطایی

 

منبع: نیویورکر

 

همه چیز در یک بعد از ظهر بسیار زیبای روز یکشنبه در ماه ژوئیه شروع شد؛ درست همان اولین یکشنبة ماه ژوئیه. دو سه تکه ابر سفید و کوچک در دوردست آسمان مانند علائم سجاوندی بودند که با دقت بسیار نوشته شده باشند. نور خورشید بی هیچ مانعی بر تمام دنیا می تابید. در این پادشاهی ماه ژوئیه، حتی پوشش نقره ای رنگ یک شکلات که بر روی چمنزار پرتاب شده بود، مثل کریستالی در ته یک دریاچه، با غرور می درخشید. اگر برای مدت طولانی به این منظره نگاه می کردی متوجه می شدی که نور خورشید یک نور دیگر را در بر می گیرد، مثل جعبه های تو در توی چینی. نور داخلی به نظر می رسید که از ذرات بی شمار گرد گُل ها درست شده باشد؛ ذراتی که در آسمان معلق و تقریباً بی حرکت بودند تا اینکه سرانجام بر روی سطح زمین فرو می نشستند.

 

با یکی از دوستانم رفته بودم برای قدم زدن؛ سر راه کنار یک پلازا (میدان) که آن سو تر از گالری نقاشی یادبود «می جی» قرار داشت، توقف کردیم. نزدیک آبگیر نشستیم و دو تا یونیکورن برنزی را که در ساحل رو برو قرار داشتند، تماشا کردیم. وزش یک نسیم برگ درختان بلوط را به حرکت در می آورد و امواج کوچکی بر سطح آبگیر ایجاد می کرد. زمان گویی مثل نسیم در حرکت بود: شروع می شد و متوقف می شد، متوقف می شد و شروع می شد. قوطی های سودا از میان آب زلال آبگیر می درخشیدند، مثل ویرانه های یک شهر گمشده. آنجا که بودیم آدم های متفاوتی از جلو مان رد شدند: یک تیم سافت بال که لباس های یکدست پوشیده بودند، پسری سوار یک دوچرخه، پیر مردی که سگ خود را می گرداند، یک خارجی جوان که شلوارک ورزشی پوشیده بود. از یک رادیوی بزرگ بر روی چمن صدای موسیقی شنیدیم: ترانه ای دلنشین دربارة عشقی از دست رفته. با خودم گفتم که من این ترانه را قبلاً شنیده ام ولی از این بابت مطمئن نبودم. شاید فقط شبیه به یکی از ترانه هایی بود که من قبلاً شنیده بودم. می توانستم نور خورشید را بر روی بازوی برهنة خود حس کنم. تابستان در اینجا بود.

 

نمی دانم چرا یک خاله ی بیچاره در یک بعد از ظهر یکشنبه باید قلب مرا تسخیر کند. در آن حول و حوالی هیچ خاله ی بیچاره ای دیده نمی شد، هیچ چیزی نبود که باعث شود من یک خالة بیچاره را در ذهنم تصور کنم. ولی یک خالة بیچاره به ذهنم وارد شد، و بعد رفت. کاش حتی شده یک صدم ثانیه در ذهنم می ماند. وقتی رفت یک خلاء عجیب و به شکل انسان پشت سر خود باقی گذاشت. مثل این بود که کسی به سرعت از کنار پنجره ای رد شده باشد؛ به طرف پنجره دویدم و سرم را از پنجره بیرون کردم ولی کسی آنجا نبود.

 

یک خالة بیچاره؟

 

موضوع را با دوستم در میان گذاشتم تا ببینم چه می گوید: ”می خواهم چیزی دربارة یک خالة بیچاره بنویسم.“

 

دوستم با کمی تعجب گفت: ”یک خالة بیچاره؟ حالا چرا یک خالة بیچاره؟“

 

خودم هم نمی دانستم چرا. به دلایلی چیز هایی که مرا به خود جذب می کردند برایم غیر قابل فهم بودند. مدتی چیزی نگفتم، فقط انگشتانم را به روی آن خلاء درونم که به شکل بدن یک انسان بود کشیدم.

 

دوستم گفت: ”بعید می دانم کسی دوست داشته باشد داستان یک خالة بیچاره را بخواند.“

 

گفتم: ”آره، حق با تو است. داستان جالبی برای خواندن نمی شود.“

 

”خب، پس برای چه می خواهی چنین داستانی بنویسی؟“


متن کامل این داستان را در اینجا می توانید بخوانید.

گفتگو با هاروکی موراکامی