X
تبلیغات
رایتل

نقدی بر کتاب همنام نوشته ی جومپا لاهیری

دوشنبه 1 فروردین‌ماه سال 1384

 

هملتی از کلکته

 

نویسنده: بیل برون

مترجم: فرشید عطایی

 

منبع: ضمیمه ی ادبی تایمز

 

شخصیت پردازی غنی، جزئیات نافذ و سکوت های تابان فسفری که در مجموعه ی نفس گیر ‹مترجم درد ها› (1999) به طور بارز و چشمگیری وجود داشت در اولین رمان جومپا لاهیری با عنوان ‹همنام› نیز وجود دارد. لاهیری در این رمان با خلق قهرمانی که ظاهراً خواسته ای ندارد (یا دست کم خواسته ی بخصوصی ندارد) یک قانون خاص خود در داستانگویی را شکسته است.

 

رمان همنام که تقریباً سه دهه را (از سال 1968) و 8000 مایل (از کلکته تا شهر نیوانگلند) را در بر می گیرد گاهشمار زندگی مرد جوانی است که در شهر بوستون و از پدر مادر مهاجر بنگالی به دنیا آمده و همیشه ناراحت و رنجیده خاطر است. گوگول گانگولی از بدو تولد ایده ی ‹طرد گرایی› را به طور تمام و کمال در ذهن خود دارد. حتی در شش ماهگی هنگامی که دارند مراسم سنتی ‹آناپراسان› (برنج خوران) را برایش برگزار می کنند او عبوس و غمگین است. نوعی انفعال توأم با بهت و حیرت مشخصه ی بارز او است.

 

زاویه ی دید روایت در رمان همنام که یک سوم شخص یخ زده ی نیمه-دانای کل است برای نشان دادن مشکلات بسیار مناسب است؛ مشکلات مزبور در فصول اول رمان آشکار می شوند یعنی وقتی که آشیک و آشیما پدر و مادر جوان گوگول زندگی نسبتاً امن و راحت خود در هندوستان را رها می کنند و به یک آپارتمان پر از سوسک در کیمبریج می روند. و ما به آرامی در بین زندگی این دو غوطه می خوریم: آشوکِ مضطرب و نگران که بورس تحصیل درجه ی دکترا در دانشگاه ‹ام. آی. تی› را در دست دارد و همسرش آشیما که در خلوت خود از زندگی در غربت رنج می برد و در مورد اینکه وطن جدید خود را طرد کند یا بپذیرد دچار تناقض شده است. یکی از شاهکار های لاهیری نمایش هنرمندانه ی کمدی پیچیده ی ‹غربت› است؛ آشیما با بدبینی غربت را به "حاملگی مادام العمر، انتظاری بی پایان و باری ابدی" تشبیه می کند.

 

والدین گوگول به دلیل عاطفه ی عمیق شان از گوگول دوست داشتنی ترند هر چند جذابیت شان کمتر است. انگیزه ی آشوک برای ترک کردن شبه قاره به نحو دردناکی در قالب خاطره ای که از یک فرار موفقیت آمیز دارد نمادین شده است؛ این خاطره در بیست و دو سالگی اش در طی یک تصادف قطار در ‹گاتشیلا› رخ داده. او به یاد می آورد که ساعت ها در میان تلی از آهن پاره های کوپه ها منتظر است و دور تا دورش همه خون و صفحه ای از داستان ‹پالتو› [شنل] نیکولای گوگول. وقتی او یک زندگی مقدر در کلکته را پس می زند در می یابیم که دارد به وحشت سرکوب شده ی ناشی از این خاطره ی تعیین کننده و ترس از محبوس شدن در هندوستان واکنش نشان می دهد. آرزو های آشیما نیز به همین اندازه پرشور و هیجان است هرچند او آرزو های خود را مخفی می کند. او پیش از اینکه گوگول به دنیا بیاید در آمریکا با حس حماسی سرگردانی در کشوری نفرت انگیز و یخ که در آن "درختان بی برگ اند و شاخه ها یخ بسته" مواجه می شود.

 

آمریکایی ها از دید آشیما (و در ادامه رمان از دید پسرش) اغلب مردمانی شلخته و لاقید و بی شعور نشان داه می شوند. اینکه رمان در سال مهم و شلوغ 1968 شروع می شود نکته ی معناداری است؛ این واقعیت که وقتی مارتین لوتر کینگ ترور شد ترانه ی پاپ ‹چیویی چیویی› بسیار پرطرفدار بود نمایانگر نظم و ترتیب آمریکایی ها نیست.

 

وقتی گوگول رفته رفته بزرگ می شود و از بچه ای خجالتی به یک مهندس معمار جوان با اعتماد به نفس تر ولی آزاد و فارغ تبدیل می شود و از والدین خود کم کم دور می شود لاهیری ظرایف تاریخی و فرهنگی و خانوادگی بسیاری را به شکل بافه ای پیچ در پیچ وارد رمان می کند. وقتی گوگول وارد دانشگاه می شود و با شک و تردید اولین رابطه های جنسی خود را برقرار می کند پیرنگ رمان دچار سکته می شود. روابط جنسی اش با چندین زن جوان (یک دانشجوی دانشگاه «ییل» به نام «روت» یک زن اهل نیویورک به نام «ماکسین رتلیف» و یک بنگالی به نام «موشومی مازومدار») پیچیده و جالب و در عین حال معنادار هستند. اعتراف گوگول در اواخر رمان مبنی بر اینکه زندگی خانواده اش "مثل رشته ای از حوادث است، حوادثی غیر قابل پیش بینی، ناخواسته که یک حادثه حادثه ای دیگر را رقم می زند" بیشتر یک جور تلاش زورکی برای ایجاد پیوند و وصل به نظر می رسد تا نوعی دریافت و ادراک ناگهانی.

 

توانایی لاهیری در ایجاد رئالیسمی فوق العاده در زندگی گوگول و خانواده اش واقعاً تحسین بر انگیز است. اگر با جلو رفتن داستان گوشه گیری و درونگرایی گوگول برای او تبدیل به یک چالش می شود ولی این چالش ارزشش را دارد. گوگول خیلی سرد و راحت از زندگی دیگران بیرون می رود و همین ‹سردی و راحتی› مضمون رمان مبنی بر رابطه ی بین آشفتگی فرهنگی و شخصی را ارایه می دهد.

 

فراست و ظرافتی که لاهیری در مشاهده ی جهان دارد بسیار لذتبخش است. هنگامی که آشوک در هندوستان بر روی تخت دراز کشیده و زخم های بدنش در حال بهبود است و پنکه سقفی دارد کار می کند لاهیری با جزیی نگری فشرده و پیچیده ی یک شعر تنهایی او را توصیف می کند: "می توانست صدای خش خش تقویم بر روی دیوار پشت سرش را بشنود." در اینجا آدم به یاد تأملات ‹هارولد بلوم› در مورد اختلافات پویا بین هملت و شکسپییر می افتد؛ ولی هملت هرگز با خوشگذران های منهتنی سر و کار نداشت، و هرگز مادری نداشت که بخواهد با محصولات آمریکایی تنقللات هندی درست کند. با خود می گویم که شاید ضد قهرمان لاهیری دلش می خواهد محدودیتی در انتخاب نداشته باشد.

 

Mesothelioma Lawsuit