X
تبلیغات
رایتل

مارشا مهران

سه‌شنبه 17 مرداد‌ماه سال 1385














مارشا مهران یک نویسنده زن ایرانی است که در ایرلند زندگی می کند. او اولین کتاب خود به نام سوپ انار را توسط انتشارات معتبر راندوم هاوس منتشر کرده است. در اینجا ترجمه گفتگویی با این نویسنده آورده می شود:


سوپ انار عنوان اولین رمان شما است. در نوشتن این کتاب چه چیزی برای الهام بخش شد؟من در سال 1999 با شوهر ایرلندی ام در ایرلند زندگی می کردم. کلمه «چند فرهنگی» حتی در حد لفظ هم به کار برده نمی شد؛ من فقط یکی از آن یک مشت خارجی بودم که در یکی از شهر های ایرلند زندگی می کردند. وقتی در امتداد خیابان اصلی دهکده قدم می زدم مردم از مغازه هایشان بیرون می آمدند تا «دختر قهوه ای» را که داشت از آنجا رد می شد نگاه کنند! مردم بار ها از من می پرسیدند که آیا ژاپنی یا چینی هستم هر چند که من شباهتی به این نژاد ها ندارم.همین موقع بود که با یک خانواده اهل خاورمیانه آشنا شدم. آنها در مغازه شان نخود و و سس کنجد و ادویه مدترانه ای می فروختند.آن زمان وجود چنن کالا هایی در سوپر مارکت ها امری عادی بود اگرچه حالا دیگر نایاب شده اند. این خانواده لبنانی مرا یاد پدر و مادر خودم می انداخت که از ایران به آرژانتین مهاجرت کردند و در آنجا یک رستوران مخصوص مردم خاورمیانه راه انداختند. نگاه لبنانی ها مثل نگاه پدر و مادر خودم بود، نگاهی شبح زده و مملو از تنهایی. پدر و مادر من تلاش می کردند تا در کشوری که با وطنشان زمین تا آسمان تفاوت داشت، زندگی جدیدی را شروع کنند. این تصویر در ذهن من ماند، حتی موقعی که به نیویورک برگشتم و نوشتن اولین رمانم را شروع کردم، رمانی که درباره زنان ایرانی بود، تقریباً دو سال بعد در حالی که هنوز با متن دستنوشته ام درگیر بودم ناگهان به نظرم رسید که داستانم یک چیز کم دارد؛ نوعی حس شادی. نوعی شادی و سرزندگی که خاص ایرانی ها و فرهنگ ایرانی است. می خواستم زیبایی های محل تولدم را توصیف کنم؛ غربی ها وقتی اسم ایران به گوششان می خورد تصاویر سیاه و خشنی در ذهنشان شکل می گیرد و من دلم می خواست تصویری کاملاً متضاد با ذهنیت غربی ها در مورد ایران خلق کنم. مهم تر از همه اینها دلم می خواست خوانندگان کتابم یکی از بزرگترین خدمات ایران به جهانیان را بچشند و بو کنند: غذا های لذیذ و معطر ایرانی. وقتی هم نوشتن رمان «سوپ انار» را شروع کردم تمام این خاطرات و عواطف کنار هم قرار گرفتد.
هرچند «سوپ انار» رمان اتوبیوگرافیک نیست ولی تا چه اندازه شخصیت های اثرتان را بازتابی از شخصیت خودتان می دانید؟من آمیزه ای از هر سه خواهر توی داستان هستم. کمی از رفتار مادرانه مرجان، کمی از رفتار عصبی بهاره و حتی اندکی از روحیه آزادمنشانه لیلا را در خودم می بینم.

در خیلی از قسمت های رمان «سوپ انار» به غذا های ایرانی اشاره می کنید. چه چیزی باعث شد تا غذا در داستان شما چنین حضور برجسته ای داشته باشد. آیا غذای ایرانی بخصوصی هست که شما خیلی آن را دوست داشته باشید؟

من دیوانه آشپزی هستم. عمل خرد کردن و سرخ کردن به من خیلی آرامش می دهد؛ من با این کار به بهترین شکل ممکن عشق و علاقه ام را ابراز می کنم. آدم با آشپزی کردن فقط گرسنگی فیزیکی کسی را برطرف نمی کند بلکه به یک نیاز عمیق تر پاسخ می دهد به احساس نیاز به جایی به نام خانه، مکان امنی برای استراحت. غذای ایرانی مورد علاقه من قیمه است. این خورش لذیذ با گوجه فرنگی و عدس گوشت بره و سیب زمینی سرخ شده درست می شود.

خیلی از آمریکایی ها هنوز با غذا های ایرانی آشنایی ندارند. به نظر شما علت این امر چیست؟

شاید یک علتش کافی نبودن تبلیغات باشد. تقریباً یک میلیون آمریکایی ایرانی تبار در آمریکای شمالی زندگی می کنند. پس شاید بتوان گفت که مسأله گذشت زمان هم مطرح است.

نکته جالب این است که خیلی از مواد تشکیل دهنده غذا های غربی ارتباط مستقیمی با ایران دارند. «جاده ابریشم» که اروپا را به آسیا وصل می کرد از ایران می گذشت، اینطور نیست؟ این مسأله از نظر شما چگونه بر شیوه های پخت و پز در جهان تأثیر گذاشت؟
عادت های غذایی ایرانیان در سه هزار سال گذشته بر فرهنگ های بیشماری تأثیر گذاشتند؛ فرهنگ هایی نظیر یونان باستان، رومی ها، چینی ها، هندی ها، عرب ها، اروپایی های قرون وسطی و الی آخر. لیمو، پرتقال، پسته، زعفران و انار در یونان و روم باستان خیلی مورد توجه بودند؛ آنها با این مواد غذایی شیوه های پخت و پز خود را تغییر دادند. بسیاری از اسامی غذا ها ریشه در کلمات فارسی دارند. مثلاً کلمهLemon از لیموی فارسی و کلمه Orange از نارنگ فارسی مشتق شده است. مهم تر از همه اینها اینکه غذا های ایرانی با آن طعم ها و مزه های متنوع شان و توازنی که بین دو مزه ترش و شیرین وجود دارد در گذر زمان همیشه دوام آورده اند چون بسیار لذیذ هستند. یک قاشق زعفران و برنج که کره و شوید با آن قاطی شده باشد یعنی بهشت!

پخت غذا به شیوه ایرانی بر دیدگاه های ما در مورد غذا های سالم و مفید تأثیر داشته است. هرم غذایی که به مردم امریکا یاد داده می شود تا از آن پیروی کنند ریشه در شیوه زندگی زرتشتی ها دارد. این تئوری از کجا آمد؟
تئوری وجود نیرو های متضادی مثل خیر و شر بر تمام جنبه های زندگی از جمله عادت های غذایی تأثیر می گذارد. می گویند که غذا ها مثل آدم ها طبیعت خاصی دارند؛ مثلاً طبیعت گرم یا سرد. افسردگی و فقدان انرژی را می توان با غذا های گرم درمان کرد. تند مزاجی و تب و تنش های عصبی را با غذا های سرد می توان تسکین بخشید. امروزه خیلی از ایرانی ها از جمله مادر خودم، هنوز هم به این توازن غذایی معتقدند. آن موقع ها که دانش آموز بودم وقتی امتحانی داشتم مادرم اصرار می کرد که آجیل بخورم؛ آجیل مخلوطی است از کشمش و انجیر و گردو و بادام و پسته. او اعتقاد داشت که این غذای گرم انرژی من را زیاد می کند و باعث می شود که قدرت تمرکزم بالا برود. در روز های گرم یا وقتی که به خاطر چیزی عصبی می شدم خیار و ماست و برنج باسماتی سفید درمان خوبی بود.

ما آمریکایی ها هر جا که برسیم و بتوانیم غذایمان را می خوریم: سر میز شام، روی کاناپه، توی ماشین؛ ما آمریکایی ها غذا های روزانه مان را در لا به لای برنامه های فشرده مان می چپانیم. ولی این شیوه غذا خوردن ما کاملاً در تضاد با شیوه غذا خوردن ایرانی ها در خانه ها یشان است که سنت «سفره» را دارند. سفره چه نقشی در شیوه غذا خوردن ایرانی ها دارد؟

من تا اواخر دوران نوجوانی ام از میز برای هیچ کاری استفاده نمی کردم به جر البته مرتب کردن کتاب ها و روزنامه ها و قبض های خانه. من در تمام دوران کودکی ام غذا را دور یک پارچه گلدوزی شده به نام سفره می خوردم. اعضای خانواده وقتی دور تا دور سفره می نشینند در واقع به عمیق ترین شکل ممکن با هم ارتباط عاطفی برقرار می کنند. مثل این است که سه وعده غذایی را سه بار با هم پیک نیک بروند. خوردن یک غذای معمولی دور سفره می تواند تا دو ساعت هم طول بکشد و اگر هوای داخل خانه خیلی گرم باشد کل خانواده می توانند بروند بیرون غذا بخورند. پشت بام یا محوطه چمن کاری شده برای این منظور خیلی مفید است. در کتاب «سوپ انار» مرجان خاطره جالبی را از دوران کودکی خود تعریف می کند؛ او تعریف می کند که یک شب گرم تابستان شام را بر روی پشت بام خورده. من هم یادم هست بچه که بودم در بوئنس آیرس (آرژانتین) بر روی پشت بام دور سفره می نشستیم و غذا می خوردیم و مادرم قصه های شهرزاد و هزار و یک شب را برایمان تعریف می کرد.

در کتاب شما غذا ها و مواد تشکیل دهنده ای هست که مشخصاً ایرانی اند؛ مثلاً سبزی های تازه فقط به عنوان چاشنی و ادویه به کار برده نمی شوند. چرا ایرانی ها این همه به سبزیجات علاقه دارند؟

هیچ چیز، هیچ چیز نمی تواند جای یک تکه نان لواش گرم را که تا شده و لای آن پنیر فتای خامه ای و یک شاخه ریحان یا نعنای پر برگ گذاشته شده بگیرد. سبزیجات در غذا های ایرانی حضوری غالب دارند. سینی هایی پر از ترخون و مرزنگوش و نعنا و ریحان همراه هر غذایی هستند، مثل پنیر و نانی که در خانه درست می شود. سوپرمارکت های ایرانی بر خلاف سوپرمارکت های غربی سبزیجات تازه می فروشند. خورش ها، سالاد ها، برنج، غذا های که تخم مرغ و گوشت دارند همه شان دست کم یک پیمانه سبزیجات خرد شده دارند. در رمان سوپ انار، مرجان علاقه خاصی به گیاهان دارد و هر جا که می رود با مهارت سبزی و گیاه می کارد. سبزی و گیاه به او قدرت و امید می دهند. من خودم هم سبزی می کارم. برای این کار از ظرف های سفالی استفاده می کنم. این ظرف ها را در بر روی طاقچه آفتابگبر آشپزخانه ام می گذارم. من این کار را وقتی در ایرلند بودم انجام می دادم چون در ایرلند به دلیل هوای نامساعد نمی شود گیاهان شکننده و ظریف را بیرون کاشت. من باغچه کوچولویم را که متشکل از سبزی هایی مثل ریحان و نعنا و شوید و گشنیز است دوست دارم.

در رمان شما سماوری هست که همیشه دارد قل قل می کند؛ من تصویر این سماور را در رمان خیلی دوست دارم مضاف بر اینکه تصویر این سماور در کافه این سه خواهر نقشی اساسی دارد. در کافه های آمریکا قهوه نوشیدنی سنتی قهوه است ولی در ایران چای است. می توانید کمی در این مورد برایمان صحبت کنید؟

وقتی بچه بودم یک دوره ای در زندگی ما انگار سماور همه کاره بود. مادرم به سماور وسواس داشت مهمان در هر ساعتی که به خانه ما می آمد مطمئن بود که یک فنجان چای داغ برایش آماده است. ایرانی ها عادت دارند چاش ان را با یک چیز شیرین مثل توت خشک یا شکلات یا قند بنوشند.