X
تبلیغات
رایتل

پنج‌شنبه 23 آذر‌ماه سال 1385

 

مالیخولیای اواسط زمستان

 

دیوید دنبی

فرشید عطایی

 

فیلم سینمایی "هواشناس" ششمین ساخته "گور وربینسکی"کارگردان لهستانی تبار آمریکا است. وربینسکی 42 ساله فعالیت حرفه ای خود را با ساخت ویدئو کلیپ و سپس تبلیغات بازرگانی شروع کرد. او اولین فیلم خود را در سال 1997 کارگردانی کرد. سومین فیلم او به نام "رینگ"(2002) بیش از 230 میلیون دلار در سرتاسر جهان فروخت. ولی موفق ترین فیلم او "دزدان دریایی کارائیب" بود که در سال 2003 بیش از 650 میلیون دلار فروخت و نامزدی جایزه اسکار و بسیاری جوایز دیگر را برایش به ارمغان آورد. او در حال حاضر مشغول ساختن قسمت سوم دزدان کارائیب است. فیلم سینمایی "هواشناس" به تازگی از تلوزیون ایران پخش شد. در اینجا نقد کوتاهی که منتقد نیویورکر بر این فیلم نوشته آورده شده است:    

 

ظاهراً کمپانی "پارامونت" فیلم "هواشناس" را به عنوان یک کمدی عرضه کرده ولی این فیلم در واقع کمدی نیست؛ این فیلم بیشتر بررسی مالیخولیای اواسط زمستان در شهر شیکاگو به نظر می رسد. "شیکاگو، این شهر تیره و تار" این لقبی بود که "سائول بلؤ" نویسنده آمریکایی که خود اهل شیکاگو بود به این شهر داده بود. من وقتی فیلم هواشناس را دیدم به سائل بلؤ فکر کردم (حدس می زنم استیون کنراد، فیلمنامه نویس، هم به فکر سائول بلؤ بوده)، چون داستان فیلم شباهت های مشخصی با رمان کوتاه اما سترگ "روز را غنیمت بشمار" اثر بلؤ دارد. ماجرای رمان بلو در "منهتن" رخ می دهد ولی بلؤ اگر زنده بود و این فیلم را می دید به خوبی متوجه افسردگی آبی/خاکستریِ اواسط زمستان در فیلم می شد. یخ روی دریاچه ترک بر می دارد، باران بسیار سرد مثل اسید می بارد، و "دیوید اسپریتز" (نیکولاس کیج) که هواشناس یک شبکه تلوزیونی محلی است در مقابل یک صفحه خالی وضعیت هوا را اعلام می کند؛ ولی او نمی تواند وضعیت هوا را به درستی اعلام کند و فقط می تواند با استیصال بگوید باد در جهت های متفاوت خواهد وزید. در واقع زندگی خود "دیو" هم مثل باد هایی است که در جهت های متفاوت می وزند. او که یکی از شخصیت های محبوب تلوزیونی است در واقع آسان یاب ترین فرد مشهور در شیکاگو محسوب می شود. او وقتی در خیابان راه می رود مردم یا از او امضا می خواهند و یا از توی ماشین های در حال حرکت به طرفش خوراکی و نوشیدنی پرتاب می کنند. "دیو" که در چهل سالگی حرکات و رفتار یک کودک را دارد هر وقت که با پدر خود، "رابرت اسپریتزل" ("مایکل کین") رو در رو می شود احساس خجالت و شرمساری می کند. رابرت اسپریتزل یک نویسنده معروف و جدی است که اعتماد به نفسش آنقدر خرد کننده است که برای تسلط بر دیگران هیچ نیازی به بالا بردن صدایش ندارد. در حالی که کین با آرامش ایستاده، کیج مثل سگی که کنار پای یک دانمارکی بزرگ ایستاده در برابر سنگینی توأم با بی تفاوتی بازیگر مسن تر جست و خیز می کند. این دو مرد انگار اصلاً از یک نوع نیستند ولی فرار دیو از اقتدار پدرش منطقی به نظر می رسد گو اینکه اقتدار پدرش را تحسین می کند و آرزویش است که خودش هم چنان اقتداری داشته باشد.

 

"گور وربینسکی" کارگردان فیلم، که در حال حاضر مشغول کش دادن فیلم "دزدادن دریایی کارائیب" است و می خواهد تا آنجا که امکانش هست آن را کش بدهد [این نقد در سال 2005 نوشته شده/م.]، عجیب بود که چنین فیلمی بسازد، ولی او و "استیون کنراد" از موقعیت خود دفاع می کنند و مصرانه می گویند که به اعتقاد آنها داستان "دیو" داستان بالغ شدن دیر هنگام یک آدم است. در آغاز، دیو مثل فیلم یا کتابی که در زمینه فروش شکست می خورد، نمی تواند حتی دهانش را باز کند و چیزی بگوید و یا اینکه بدون بدبیاری در خیابان قدم بزند. همسرش (هوپ دیویس) او را ترک کرده، و بچه هایش هم دارند با مشکل مواجه می شوند، ولی او نه آدم احمقی است و نه بی توجه، و آدم های با هوش که همیشه گند می زنند با تلاش و تقلا به دنبال رحمت الهی هستند. آنها با استیصال به دنبال کمک می گردند و اگر خوش شانس باشند، سرانجام مثل دیو متوجه می شوند که اگر خود شان جلو اشتباهات خود شان را بگیرند خدا هم به آنها کمک می کند که دچار اشتباه نشوند.   

 

این مطلب در روزنامه حیات نو نیز منتشر شده است