X
تبلیغات
زولا

ریموند کارور - جینداباین

شنبه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1386

 

حالا ریموند کارور از کجا زنگ می زند*

 

چارلز مک گراث

فرشید عطایی

 

نیویورک تایمز

15 آوریل 2007

 

اغلب گفته می شود که ریموند کارور نویسنده ای مینیمالیست بوده که صفت کاملاً صحیحی در مورد این نویسنده نیست. او مینیمالیست تر از چخوف؛ یعنی، نویسنده ای که کارور بسیار شبیه به او می نویسد، نیست، و بعضی از داستان هایی که کارور در اواخر عمر خود نوشته، مثل داستان Blackbird Pie بافتار پر و پیمانی دارند. کارور از طرفی شبیه به همینگ وی هم می نویسد؛ سادگی و وضوح زبان فرو کاسته اش، توصیفات دقیقش، استفاده اش از دیالوگ برای به یاد آوردن وضعیت های پیچیده عاطفی.

 

در داستان های کارور معمولاً اتفاق چندانی رخ نمی دهد، یا دست کم خارج از ذهن آدم های داستان اتفاق چندانی رخ نمی دهد و شاید همین یکی از مهم ترین علت هایی باشد که داستان هایی زیادی از این نویسنده به فیلم تبدیل نشده اند، هرچند خیلی از فیلمساز ها او را تحسین می کنند و نویسنده مورد توجه فیلمنامه نویسان است. تا به امروز فقط تعداد معدودی از داستان های ریموند کارور به فیلم تبدیل شده اند که بیشتر شان هم کمتر از نیم ساعت طول کشیده اند.

 

"جینداباین" نام فیلمی محصول کشور استرالیا که ری لورنس آن را کارگردانی کرده و گابریل بیرن و لورا لینی در آن نقش آفرینی کرده اند، تازه دومین فیلم تمام و کمال کاروری است؛ حتی اگر مانند بعضی از بنیاد گرایان هنری سخت گیر فیلم "راه های میان بر" (برش های کوتاه) رابرت آلتمن را که 14 سال پیش ساخته شده بود به حساب نیاوریم باید گفت که در واقع این فیلم اولین فیلم کاروری تمام عیار است.

 

راه های میان بر رابرت آلتمن یک شاهکار است که یکی از بزرگ ترین نمونه های بازی های یکدست گروهی در تاریخ فیلمسازی آمریکا را عرضه می کند، ولی منتقدان سخت گیر این فیلم را بیش از اندازه متعلق به آلتمن می دانند و معتقدند که مشخصات داستان های کاروری در آن زیاد دیده نمی شود. آلتمن و فیلمنامه نویسش "فرانک بارهایت" نه تا از داستان های کوتاه ریموند کارور به علاوه یکی از شعر های او را انتخاب کردند و آنها را در کلافی در هم تنیده و هم پوشان از روایت های آلتمنی قرار دادند و خیلی از شخصیت های اصلی داستان های کارور را تغییر دادند و حتی شخصیت های جدیدی هم از خود شان ساختند. آنها حتی محل زندگی شخصیت ها را تغییر دادند و آنها را به لس آنجلس بردند، یعنی جایی که فیلم با نمایش هلیکوپتر ها در افق آغاز می شود و با یک زلزله به پایان می رسد.

 

ولی از طرف دیگر ماجرای بیشتر داستان های کارور در شمال غربی اقیانوس آرام می گذرد، یعنی جایی که کارور بیشتر عمر خود را در آنجا گذرانده است. او این ناحیه جغرافیایی را با جزئیات بسیار در داستان های خود تعریف می کند، ولی این مکان، تعریفی از شرایط و خصوصیات شخصیت های داستانی اش به دست می دهد، شخصیت هایی که معمولاً از طبقه "یقه-آبی" (کارگر) هستند و بخت با آنها یار نیست. شمال غربی ای که کارور به عنوان محل وقوع داستان هایش انتخاب کرده بیشتر به عنوان موضعیت ذهنی شخصیت هایش اهمیت می یابد و به عنوان یک مکان صرف جغرافیایی اهمیت چندانی ندارد؛ جا به جا کردن شخصیت های کارور از شمال غربی اقیانوس آرام به لس آنجلس شلوغ و نا آرام تا حدودی مثل این است که شخصیت های چخوف را به لس آنجلس انتقال بدهیم.

 

حال فیلم جینداباین نیز شخصیت های داستانی کارور را به به یک مکان جغرافیایی دور تر انتقال داده است. نام فیلم "جینداباین" از شهری در نزدیکی کوه های اسنووی برگرفته شده که داستان فیلم در آن می گذرد. جینداباین در ماه های زمستان به شهر اسکی تبدیل م شود، ولی در هوای گرم که داستان فیلم هم در همین زمان اتفاق می افتد به مکانی بی سر و صدا و آرام تبدیل می شود که با توجه به شباهت نزدیک استعاری آن به شمال غربی داستان های کارور ممکن است تماشاگر آمریکایی را غافلگیر کند. جینداباین از طرف دیگر از آن شهر هایی است که ساکنانش شکار و ماهیگیری سالیانه را خیلی جدی می گیرند.

 

فیلم جینداباین بر اساس داستان کوتاه کلاسیک "این همه آب، این همه نزدیک به خانه" نوشته شده و از دیدگاه شخصیت زن داستان روایت می شود. زن در این داستان اندک اندک در می یابد که شوهرش که به همراه دوستانش برای ماهیگیری سفر کوتاهی به یک دره داشته با جسد یک زن جوان مواجه شده و پیش از اینکه پلیس را از این مسأله با خبر کنند در مورد اینکه با جسد چه کار کنند با هم بحث می کنند و سپس جسد را با طناب به یک درخت می بندند و با خیال راحت تا دو روز دیگر به ماهیگری خود ادامه می دهند. مرد می گوید: "زن مرده بود." و زن هم در جواب می گوید: "دقیقاً مسأله همین است. او مرده بود. ... کسی باید به دادش می رسید."

 

همین داستان یکی از محکم ترین تار و پود های فیلم "راه های میان بر" رابرت آلتمن است، و شاید بتوان گفت که این داستان خیلی بیشتر از دیگر داستان های فیلم موضوع اصلی فیلم را به طور دراماتیزه نشان می دهد: یعنی عدم درک متقابل بین شوهران و همسران و مردان وزنان. سفر برای ماهیگری در داستان کارور و در فیلم جینداباین شکلی تقریباً کلیشه ای پیدا می کند ولی در لس آنجلس رابرت آلتمن به یک نوآوری و مطایبه تبدیل می شود؛ دو رفیق شوهر در فیلم آلتمن (در داستان کوتاه کارور، شوهر سه رفیق دارد) که نقششان را باک هنری و هیوئی لوئیس بازی کردند، آنچنان آدم های مغرور و اهل خانه ای هستند که سخت بتتوان تصور کرد که بروند شب را در یک چادر بگذرانند، چه برسد به اینکه جسدی را غوطه ور ببینند. تصمیمی که آنها در فیلم آلتمن می گیرند بیشتر ناشی از دو دلی و بی کفایتی شان است. در فیلم جینداباین این جنبه اخلاقی سنگینی بیشتری دارد.

 

ری لورنس که فیلم قبلی اش با عنوان "لانتانا" که روایت آلتمنی از زندگی پر از نارضایتی چهار زوج است. لورنس که موفق ترین کارگردان آگهی های تجاری تلوزیونی استرالیا است به عنوان "ریدلی اسکات" این کشور شناخته می شود. او در مورد پروژه های سینمایی خود خیلی مشکل پسند است، و معروف است که فیلم های خود را در زیر نور طبیعی و اغلب در یک برداشت می سازد.

 

ری لورنس اخیراً در یک مصاحبه تلفنی با نیویورک تایمز گفت: "لوازم و ابزار فیلمسازی فقط دست و پا گیرند و وقتی را که صرف آماده کردن این ابزار می کنی انرژی بازیگران را می گیرد. من سعی می کنم همه اینها را خنثی کنم. اگر می توانستم از شر دوربین خلاص شوم حتماً این کار را می کردم. در فیلم جینداباین ما بعد از مدتی روی غلتک افتادیم و با هم هماهنگ شدیم. لورا قبلاً با کلینت ایستوود کار کرده بود و با این شیوه کار آشنا بود، منظورم برداشت های کم است. به همین خاطر هم او به نوعی رهبر گروه شده بود. یادم هست بعد از اینکه صحنه ای را می گرفتیم من می گفتم، "خب این صحنه را دوباره می توانستم بگیرم ولی دلیلی برای این کار نمی بینم. پس می رویم صحنه بعدی را بگیریم."

 

نتیجه فیلمی شد که کاملاً مثل یک فیلم نیست: فیلمی که آنقدر طبیعی به نظر می رسد که اندکی بی رنگ و رو شده، و بازی بازیگران آنقدر ظریف است که فیلم به ما به ازای سینمایی نثر شفاف کارور تبدیل شده است. از طرفی ری لورنس و فیلمنامه نویسش "بئاتریکس کریسچن" به داستان کم حادثه و و پیچیده کارور چیز هایی اضافه کرده اند تا آن حد که می توان این افزوده ها را تقریباً ابداعی دانست.

 

"کلر" زن مشکل دار فیلم، معلوم می شود که از سال ها قبل دچار افسردگی پس از زایمان است و این مسأله روی رابطه زناشویی او و همسرش تأثیر منفی گذاشته. "استیوارت" شوهر زن که نقش او را "بایرن" بازی می کند یک مرد اهل ایرلند است ولی که صاحب یک تعمیرگاه است ولی آرزو دارد که راننده ماشین های مسابقه ای باشد؛ دوستانش که با او به ماهیگری می روند نیز برای خود داستانی و سرگذشتی دارند. کارل (جان هووارد) و همسرش "جود" (دبرا-لی فرنس) تا حدودی بر خلاف میل باطنی شان مسؤلیت پدربزرگ یتیم و احتمالاً نگران شان را بر عهده گرفتند. روکو (استلیوس یاکیمیس) در مراحل او لیه یک رابطه دشوار با یک معلم محلی است که نصف رگش از بومیان استرالیا است. "بیلی" (سایمون استون) جوان ترین و کودن ترین شخصیت فیلم به همراه یک هیپی معتاد در یک ون زندگی می کند. حتی آن جسد غوطه ور در اب هم یکی از شخصیت های فیلم است: در ادامه معلوم می شود که آن جسد متعلق به یک دختر بومی استرالیا بوده، و خانواده خشمگین دختر گله می کنند که اگر آن دختر یک سفیدپوست بود آن سه ماهیگیر حتماً کاری برایش انجام می دادند.

 

ری لورنس گفت: "من همیشه عاشق این داستان بودم. چیزی که در این داستان برای من خیلی جالب بود شیوه نمایش دراماتیک دوراهی اخلاقی مسؤلیت پزیری است. رابطه زن و مرد همیشه برای من جالب بوده و اینکه این رابطه چقدر با سختی و دوشواری همراه است و اینکه چه چیزی شخص را به همسر و زندگی اش پایبند می کند و چه چیزی کار آنها را به جدایی می کشد."

 

لورنس افزود: "کارور یک بار جایی گفته بود که به طور مستقیم و رو در رو با شخصیت های داستانی اش مواجه شده و همین مسأله همیشه برای من الهام بخش بوده. ساخت این فیلم فرصت خیلی خوبی نصیبم کرد تا بتوانم خودم را در موقعیتی قرار بدهم که من هم بتوانم همین کار را بکنم. ساخت این فیلم همچنین این فرصت را به من داد که به بهانه ساخت فیلم به سراغ موضوعاتی بروم که همیشه برایم جالب بوده. مثلاً من همیشه به فرهنگ بومیان استرالیایی علاقه مند بوده ام، و وقتی ما به این نتیجه رسیدیم که در فیلم جسد دختر را از آن یک بومی استرالیا معرفی کنیم خیلی مأثر واقع شد. من دوست داشتم که بازیگر نقش مرد یک ایرلندی باشد چون تجربه ایرلندی ها در استرالیا مثل بومیان این کشور است. خیلی از ایرلندی ها وقتی به استرالیا آمدند در واقع تبهکار بودند."

 

خانم کریسچن فیلمنامه نویس در یک مصاحبه تلفنی از محل زندگی اش در شیکاگو گفت: "زندگی آدم های معمولی برای رل لورنس جذاب است. او دوست ندارد به سراغ داستنی برود که آرزوی ساخت فیلم بر اساس آن را داشته باشد." خنم کریسچن گفت که قوی برای اولین بار او لورنس از جینداباین دیدن کردند مثل روزنامه نگار ها باغ را وارسی کردند و هر چیزی را که می دیدند در داستان فیلم جا دادند، مثل تعمیرگاه یا کاروان. او همچنین گفت که این ایده که جسد دختر را متعلق به یک بومی استرالیایی بدانیم مثل یکی از آن موضوعاتی بود که در موردشان 20 تا ایده پیشنهاد می دهی ولی 19 تای آنها به در نخور هستند! "این ایده پذیرفته شد و همین هم باعث شد تا فیلم شخصیت های بیشتری داشته باشد."

 

خانم کریسچن گفت که وقتی آقای لورنس برای اولین بار پیش او آمد او به طور اتفاقی "سه داستان" چخوف را برای اپرای سیدنی اقتباس کرده بود و بسیاری از داستان های کوتاه کارور را خوانده بود تا خود را آماده کند: "ری نسبت به داستان "این همه آب، این همه نزدیک به خانه" وسواس داشت و نمی توانست آن را برای اقتباس به کسی پیشنهاد بدهد. ولی برای من آن دو مرد دیگر و اتفاق مرموزی که در داستان می افتد برایم جالب بود. آیا آنها چون در میان یک گروه بودند رفتار متفاوتی از خود نشان دادند؟ من سعی کردم تا آنجا که می توانم پیرامون این سؤال فضای خالی بگذارم."

 

خانم کریسچن گفت همیشه می دانسته او و لورنس وقتی محل وقوع ماجرای داستان را به استرالیا انتقال دادند در واقع داشتند مرتکب ریسک می شدند چون کارور زمان و مکان مناسبی برای وقوع ماجرای داستان خود انتخاب کرده بود. او گفت: "حالا که من در آمریکا زندگی می کنم حسی دارم که باعث می شود این داستان را بهتر درک کنم. من آن اوایل نمی توانستم با شخصیت زن داستان و انزوای او ارتباط برقرار کنم. ولی حالا که در شهر های غرب میانه رانندگی می کنم از این جور زندگی های منزوی زیاد می بینم؛ حس شخصیت زن داستان را که همیشه احساس می کند در زیر اب غوطه ور و خواب آلوده است."

 

ری لورنس گفت: "من وقتی در سال 1984 داستان این همه آب، این همه نزدیک به خانه را خواندم بلافاصله پیش خودم فکر کردم که فیلم خوبی می شود با این داستان ساخت. بعد وقتی آلتمن بر اساس آن فیلم ساخت من با خودم گفتم، خب دیگر همه چیز تمام شد. او کارگردان بسیار بزرگی است و هر چیزی که می ساخت مهر خودش را هم روی آن می زد." لورنس گفت که حقوق اقتباس سینمایی داستان "ین همه آب، این همه نزدیک به خانه" را که در دست رابرت آلتمن و تس گالاگر بود خرید چون آلتمن از فیلم "لانتانا"ی لورنس خوشش آمده بود. لورنس گفت: "یا دست کم به من گفتند که آلتمن از این فیلم خوشش آمده. به هم گفته اند او اجازه اقتباس سینمایی را فقط در صورتی به من داد که او را برای اولین اکران دعوت کنند. بنابراین من فکر می کنم که روح رابرت آلتمن درست پشت سر من خواهد نشست."

 

خانم کریسچن گفت: "می دانید، گفتنش خیلی بد است ولی حقیقت این است که من تا به حال نسخه رابرت آلتمن از این داستن کوتاه را ندیده ام در حالی که من یکی از طرفداران پر و پا قرص او هستم. من وقتی نوشتن فیلمنامه "جینداباین" را شروع کردم اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که بروم و دی وی دی فیلم راه های میان بر آلتمن را بگیرم و تماشا کنم ولی تا همین امروز هم از تماشای این فیلم ترسیده ام. به نظرم باید حتماً این فیلم را ببینم ولی حس تابو برایم پیدا کرده."

 

 

 

*این عنوان به یکی از داستان های کوتاه ریموند کارور اشاره دارد.