X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

دیوید لینچ.امپراتوری درون

جمعه 11 خرداد‌ماه سال 1386

 

 

گفتگو با دیوید لینچ کارگردان فیلم "اینلند امپایر"

نمی دانستم آدم ها چقدر عاشق گاو ها هستند!

 

ایندی وایر

5 مارس 2007

 

توماس گرایند

فرشید عطایی

 

 

ممکن است به دیوید لینچ لقب "سلطان آثار عجیب و غریب" داده شود ولی او وقتی برای انجام مصاحبه رو در روی ما می نشیند بیشتر شبیه یک دایی مهربان است که با آرامش نشسته و با چشمانی که برق می زنند به تو لبخند می زند. ما می دانیم که او خودش است: لباس دیوید اینچی خود را مثل همیشه بر تن دارد، پیراهن مردانه سفیدی که دکمه آن را تا آخر بسته؛ کت و شلوار مشکی اتو کشیده، و مو های سرش که مانند بستنی قیفی است و به سقف می خورد!

 

 

مطمئناً شما با ساخت فیلم "اینلند امپایر" (امپراتوری درون) با واکنش های متفاوتی از سوی تماشاگران خود مواجه خواهید شد...

دیوید لینچ: من وقتی عاشق ایده ای می شوم سعی می کنم با آن برخوردی صادقانه داشته باشم و آن را به شیوه درست از طریق رسانه سینما انتقال بدهم. اگر من با ایده های خودم برخوردی صادقانه داشته باشم و احساس کنم که آنها را به شیوه درستی انتقال داده ام در این صورت آن ایده ها برای دیگران هم درست به نظر خواهد رسید، ولی این چیزی نیست که آدم از آن مطمئن باشد. یعنی اصلاً کنترلی بر آن نداری، چون تماشاگران خیلی متفاوت و متنوع اند. همه ما اندکی با هم تفاوت داریم. و وقتی سینما تا حدودی انتزاعی می شود تفاسیر و احساسات بسیار متفاوتی در مخاطبان به وجود می آید.

 

احساسات تاریک و سیاه...

احساسات سیاه وجود دارند ولی احساسات روشن تری هم وجود دارند. داستان های خیلی چیز ها در خود شان دارند، و داستان این فیلم داستان زنی است که دچار مشکلی شده؛ همه چیز از همینجا آغاز می شود و ادامه می یابد.

 

که معلوم است تا داستان خیلی عمیق و ژرفی است...

مطمئناً، ولی هر کسی در وجود خودش می داند چیز هایی که درون داستان ها وجود دارند چه چیز هایی هستند.

 

شما وقتی ساخت این پروژه را آغاز کردید اسمی برای آن انتخاب نکرده بودید...

نه، اسمی انتخاب نکرده بودم. ما وقتی ساخت این پروژه را شروع کردیم من اصلاً نمی دانستم که قرار است یک فیلم سینمایی بسازیم؛ مدتی از فیلمبرداری گذشته بود که با لورا درن صحبت کردم؛ او به من گفت که شوهرش در "اینلند امپایر" که نام منطقه ای در شرق لس آنجلس است بزرگ شده؛ او همچنان به صحبت خود ادامه داد و ذهن من روی اسم "اینلند امپایر" مکث کرده بود، گو اینکه من اسم "اینلند امپایر" را قبلاً هم شنیده بودم، البته به شیوه متفاوتی شنیده بودم؛ از او خواستم صحبت خود را لحظه ای متوقف کند چون می خواستم بگویم که اسم فیلم همین "اینلند امپایر" است.

 

عجیب اینکه، در همان زمان، برادر من در مونتانا بود؛ در آنجا به کلبه چوبی پدر و مادرم رفته بود و در پشت یک قفسه لباس آلبوم بریده جراید خود را پیدا می کند. خاک آن را می تکاند و نگاهی به آن می اندازد و مطوئن می شود که آن آلبوم جراید متعلق به من بوده – من از پنج سالگی این آلبوم را داشتم – و آن را برای من می فرستد؛ در آن زمان من در اسپوکان زندگی می کردم. وقتی آلبوم به دستم رسید آن را باز کردم و اولین تصویری که جلو چشمانم قرار گرفت یک تصویر هوایی از اسپوکان بود که در زیر آن نوشته شده بود: "اینلند امپایر". بنابراین من احساس خیلی خوبی نسبت به آن عنوان داشتم.

 

ما در مورد تفسیر ها و احساسات خود مان در مورد فیلم صحبت کرده ایم، ولی وقتی خود تان آن را تماشا کردید چه احساسی داشتید؟ چه تأثیری بر شما می گذارد؟ آیا شما را هم هیپنوتیسم می کند؟

بله، من را هیپنوتیسم می کند. و شما می بینید ایده و فکر اولیه ای که در ذهن خودآگاه شما بوده حالا به روی صفحه بزرگ رفته و این تجربه زیبایی است. شما می توانید به سالن سینما بروید و همه اینها را تجربه کنید. تجربه خوبی است.

 

فیلم اینلند امپایر پر از ارجاعات گوناگون است؛ به نظر می رسد که در اینجا شما استفاده از ایماژ هایی که در تمام فیلم های تان هست به نقطه اوج خود رسانده اید...

یک نمونه بیاورید، چون من چنین چیزی را احساس نمی کنم. می دانم پرده های قرمز در آن نشان داده می شود...

 

نمونه ها خیلی زیاد است؛ مثلاً رنگ آمیزی پرندگان به "مخمل آبی" اشاره دارد، آن یارویی که الوار را می برد یادآور Twin Peaks است...

(می خندد) بله، به نظرم حق با شماست!

 

یعنی شما چنین چیزی را ندیدید؟

خب، من می توانم این را از دید شما ببینم، ولی این ایماژ ها به دلایل مختلف مورد استفاده قرار گرفته اند و صرفاً به خاطر ارجاع به آثار قبلی نبوده.

 

شما برای اینکه نامزدی لورا درن برای جایزه اسکار را تبلیغ کنید از یک گاو استفاده کردید...

خب، این ایده ای بود که به ذهن من رسیده بود. من پول نداشتم که به شیوه های سنتی از لورا درن حمایت بکنم، این فکر به ذهنم رسد. رفتم و یک جای خوب پیدا کردم و ی گاو یک پلاکارد برداشتم و به این شیوه برای لورا درن تبلیغ کردم.

 

یک ساعت طول نکشید که اکیپ اخبار کانال چهار و اخبار کانال پنج به آنجا آمدند و خلاصه کلی آدم نازنین آنجا جمع شدند. من خبر نداشتم آدم ها چقدر عاشق گاو ها هستند! عشقی بسیار شدید توأم با کنجکاوی. بنابراین این کار من نتیجه داد و نزدیک بود که لورا درن نامزد جایزه اسکار بشود ولی سر آخر اینطور نشد.

 

او بازی خیره کننده ای از خود به نمایش گذاشته است. اگر او نامزد جایزه اسکار می شد چه حسی داشت؟

به من حس خیلی خوبی دست می داد. لورا بازیگری بزرگ و جسور و شجاع است و در عین حال پیش پدر و مادری بزرگ شده که خود دستی در کار نمایش و بازیگری داشته اند و با این اوصاف تندیس اسکار می توانست درخشش دیگری برای او داشته باشد. به نظرم خیلی خوشحال می شد اگر این جایزه را به دست می آورد.

 

از "مراقبه متعالی" (transcendental meditation) تا چه اندازه در ساخت فیلم تان استفاده کردید؟

مراقبه متعالی یک تکنیک ذهنی است که هر انسانی را قادر می سازد به درون خود شیرجه بزند. و وقتی ادم به درون خود شیرجه می زند در واقع سطوح و لایه های ظریف تری از ذهن و عقل خود را تجربه می کند؛ آدم وقتی آن سطوح را تجربه می کند به تعالی می رسد و از این اقیانوس لا یتناهی بهره مند می شود، نامحدود، جاودانی، خودآگاهی محض، علوم مدرن، عرش اعلاء، تمامیت مطلق، هوش مطلق، خلاقیت، لذت، انرژی، آرامش پویا؛ تمام این ویژگی ها در ته ذهن و ته ماده وجود دارند. آدم وقتی این عمیق ترین لایه های ذهن خود را تجربه می کند در واقع به آن لایه های جانی دوباره می بخشد و در آنها به رشد و تعالی می رسد، به قول معروف یک تجربه "هولیستیک" (کلی نگر) را پشت سر می گذارد.

 

تعالی در عمیق ترین لایه های ذهنی در واقع تنها تجربه ای است که کل مغز را در دستگاه EEG روشن می کند. به ما گفته شده که ما در طول روز فقط از 5 یا 10 درصد کل مغز مان استفاده می کنیم ولی در اینجا با پشت سر گذاشتن این تجربه از کل مغز مان استفاده می کنیم.

 

بنابراین آنچه در ذهن خودآگاه رخ می دهد شروع به بسط و گسترش می کند، حس لذت گسترش پیدا می کند، هوش و فهم، هوشیاری، آگاهی، تحسین، خلاصه همه جنبه های زندگی بهبود می یابند، خلاقیت جاری می شود، و همه آثار جانبی کم کم از بین می رود، احساساتی مثل خشم، نگرانی، اضطراب، ترس، افسردگی، تأسف، کم کم ناپدید می شوند، و راه بر روی حس لذت باز می شود.

 

حس تحسین و انرژی مثبت قدرت دو چندان پیدا می کند، شخص کار ها را با انرژی دو چندان انجام می دهد بدون اینکه آن حس سنگینی که جریان خلاقیت را مختل می کند در وجود خود حس کند، و بدین ترتیب رفته رفته شرایط بسیار بسیار خوب می شود. شهود خودش را نشان می دهد، اقیانوسی از دانستگی است، دانستگی محض، غیر قابل باور. چیز زیبایی است، روند خلاقیت را به جریان می اندازد، لذت انجام دادن کار ها را در انسان به وجود می آورد، و دیگران دوست دارند بیایند کنار شما بنشینند و به شما پول بدهند.

 

شما گفته اید که فیلمبرداری به طریقه دیجیتالی را خیلی دوست دارید و دیگر قصد ندارید به فیلمبرداری به شیوه سنتی برگردید. فیلمبرداری دیجیتالی چه چیزی دارد که شما اینقدر به آن علاقه مندید؟

دوربین کوچک تری در دستتان دارید، و برداشت های تان 40 دقیقه ای است، بنابراین می توانید با خیال راحت کار تان را انجام بدهید و هر کاری هم که انجام می دهید دقیقاً ببینید که دارید چه کار می کنید و چه تصاویری دارید می گیرید. در فیلمبرداری سنتی تقریباً می توانید بفهمید که چه تصاویری دارید می گیرد ولی با وجود دوربین دیجیتال دیگر می دانید که چه کار دارید می کنید چون همه چیز در همان لحظه پیش رویتان هست. دوربین دیجیتال خیلی چیز خوبی است. فوکوس اتوماتیک... وقتی با دوربین 35 میلی متری فیلمبرداری می کن یک نفر باید کار فوکوس و تمرکز را انجام بدهد، و اگر من کارگردان حرکت کنم آنها باید صحنه را دوباره بگیرند، و ضعیت وحشتناکی ایجاد می شود.

 

آیا در بین فیلمسازانمعاصر کسی هست که شما به کار هایش علاقه مند باشید؟

فیلم های معاصر را زیاد ندیده ام. من حقیقتش خوره فیلم نیستم. فیلم "مرد بدون گذشته" ساخته "آکی کوریسماکی" را دوست دارم.

 

اگر قرار بود در محضر یکی از فیلمسازانی که در گذشته فعالیت می کردند باشید و شاگردی آنها را بکنید آن فیلمساز که بود؟

من این فرصت را داشتم که مدت زمانی را در محضر فلینی بگذرانم، یک شب جمعه، مدت نیم ساعت. دستم را گرفته بود و با من حرف می زد و بعد یکشنبه به کما رفت. فلینی کسی بود که من دوست داشتم با نشست و برخاست داشته باشم.

 

شما با "الی راث" دوست هستید، درست است؟

من با الی رفیق جون جونی هستم!

 

این دوستی چگونه آغاز شد؟

الی آن موقع داشت برای یکی از تهیه کنندگان تئاتر "برادوی" کار می کرد که من هم علاقه مند شدم کاری در مورد "نیکولا تسلا" انجام بدهم، الی هم کلی تحقیق برای کار من انجام داد و ما با هم رفیق شدیم.

 

از کار موسیقی تان چه خبر؟

فعلاً خیلی خوب دارد پیش می رود، ممنون که پرسیدید. البته نمی دانم آخر و اعاقبت این کار چه می شود ولی فعلاً به زمان نیاز دارم. می خواهم وقتی به خانه برگشتم کار موسیقی انجام بدهم. من در حال حاضر دارم با همکاری یک خواننده که در فیلم اینلند امپایر هم می خواند روی یک آلبوم کار می کنم. قرار بود یک گروه موسیقی به نام Fox Bat Strategy راه بیندازم که به دلیل مرگ ناگهانی گیتاریست اصلی، این پروژه متوقف ماند ولی آلبومی که می خواهم منتشر کنم به او اهدا خواهد شد، البته ایم آلبوم هفت، هشت آهنگ بیشتر ندارد ولی فقط همین مقدار از ما بر می آمد.