X
تبلیغات
رایتل

خالد حسینی.

سه‌شنبه 9 مرداد‌ماه سال 1386

 

گفتگوی با "لس آنجلس تایمز" با "خالد حسینی"

کورسوی امید در دورنمای درد

 

جاش گتلین

فرشید عطایی

 

لس آنجلس تایمز

13 ژوئن 2007

 

خالد حسینی به عنوان داستان نویسی که به طرز دردناکی خجالتی است و اصرار می ورزد که هیچ گونه مأموریت سیاسی ندارد، خیلی شتابزده پی به قدرت شهرت جهانی و قدرت صدای خود برد.

 

این پزشک منطقه سن خوزه درست پیش از اینکه به نویسنده ای پرفروش تبدیل شود در سال 2003 سفری به موطن خود افغانستان داشت. اولین کتاب او به نام "بادبادک باز" هنوز منتشر نشده بود، و به هیچ وجه پیش بینی نمی کرد که با این کتاب به پدیده هایجان انگیز دنیای نشر تبدیل شود. در عوض، فکر او بر روی زنان برقع پوشی متمرکز بود که دو سال پس از برکناری طالبان از قدرت، در خیابان های کابل که به خاطر جنگ نابود شده بودند، می دید. فکر نوشتن یک رمان جدید در همینجا به ذهنش رسید.

 

خالد حسینی می گوید: "من این زنان را می دیدم که بچه ها شان به دنبال شان بودند، و من از خودم می پرسیدم که این زنان برقع پوش در زیر آن برقع ها چه کسانی هستند، و در سی سال گذشته چه ها بر آنها آمده است. در همین موقع بود که این فکر به ذهنم رسید که درباره زندگی این زنان رمانی بنویسم. کتاب اول من درباره رابطه بین پدر ها و پسر ها بود، ولی داستان این رمان درباره رابطه بین مادر و دختر ها است. داستان این رمان داستان مهمی بود که برای جهانیان تعریف می کردم، چون زنان در افغانستان رنج بسیار زیادی را تحمل کرده اند."

 

نتیجه، رمانی شد به نام "هزار خورشید باشکوه" که ماه گذشته توسط انتشارات "ریور هد بوکس" منتشر شد و خیلی سریع مانند رمان قبلی اش در صدر فهرست پرفروش ترین کتاب ها قرار گرفت. انتظارات در مورد کار دوم خالد حسینی خیلی بالا بود، ولی او به واسطه انتشار کار هایش صاحب تریبونی فرا تر از کاغذ شد؛ اکنون نزدیک به یک سال است که حسینی به عنوان مدافع حقوق بشر برای "کمیساریای عالی سازمان ملل در امور پناهندگان" (UNHCR) فعالیت می کند؛ او در مورد مناطق بحران زده دارفور گرفته تا پاکستان که اکنون مأمن حدود 2.4 میلیون پناهنده افغانی است، به ایراد سخنرانی می پردازد و فعالیت می کند.  

 

این نویسنده 42 ساله که در طبقه سی و پنجم یک رستوران مشرف بر "سنترال پارک" در حال استراحت است، می گوید: "خیلی خوش شانس بودم که چنین فرصتی گیرم آمد؛ اگر مردم با خواندن کتاب های من متوجه بشوند که چه اتفاقاتی در حال رخ دادن است، دیگر نور علی نور است. من احساس می کردم که باید با صدای بلند حرف هایم را بزنم و اقداماتی انجام بدهم."

 

حسینی در کتاب جدیدش تصویر تیره و تار و غم انگیز از زنان افغان نشان می دهد: او از مادرانی می نویسد که در بیمارستان های تحت فرمان طالبان از داروی بی هوشی محروم بودند. او از کتک زدن ها و تجاوز به عنف هایی می نویسد که در رژیم طالبان به یک تنبیه عادی تبدیل شده بود. ولی او در عین حال از افغانستان بدون طالبان هم می نویسد، جایی که دختران جوان صبح ها از خیابان هایی که پس از سال های سال برای اولین بار به رویشان باز شده سرخوشانه و بازیگوشانه به مدرسه می روند.

 

حسینی با لحنی هشدار دهنده می گوید راه حل افغانستان این نیست که غرب اصلاحات تندروانه و افراطی را بر آن تحمیل کند و زنان این کشور را ناگهان به قرن بیست و یکم بیاورد. بیرون از کابل آنقدر جوامع کوچک هست که سنت های خشن پدرسالارانه نهادینه شده، و برای اینکه اینگونه تغییرات به صورت ریشه ای انجام شود نیاز به اصلاحات فرهنگی بسیار عظیمی است.

 

حسینی اولین رمان نویسی نیست که بر روی مسأله بی عدالتی و رنج و مصیبت های مردم افغانستان متمرکز شده است، ولی تعداد اندکی از این نویسندگان توانسته اند موفقیت او را کسب کنند. در حالی که منتقدان خالد حسینی را در پانتئون نویسندگان صاحب سبک معاصر قرار نداده اند، سبک نویسندگی در فراغت و شخصیت های سمپاتیک و بسیار انسانی او را که با یک دنیای مدرن جنگ زده دست و پنجه نرم می کنند، ستوده اند.

 

رمان "هزار خورشید باشکوه" راوی داستان تراژیک دو زن به نام های مریم و لیلا است که به شکل تار و پود در هم تنیده شده است. مریم همسر یک شوهر بد دهن است و لیلا دختر پدر و مادر درس خوانده ای است که با تلاش و تقلای بسیار می خواهد بچه های خود را بزرگ کند و در کنار مردی که دوستش دارد بماند. کتاب در پایان کورسوی امیدی در دورتمایی از درد، به خواننده نشان می دهد.

 

حمایت همسر

ماجرای اینکه حسینی چگونه اولین کتاب خود را منتشر کرد تقریباً مثل افسانه ها است. سه سال پیش او یک پزشک موفق بود که در ساعات فراغت به طور تفننی می نوشت و هرگز هم این رؤیا را به سر خود راه نمی داد که این کار روزی به یک حرفه تمام وقت برای او تبدیل شود. ولی همسرش رؤیا او را وادار کرد که دستنوشته اولین رمان خود را برای کارگزاران ادبی در نیویورک بفرستد؛ رؤیا اعتقاد داشت که خوانندگان آماده خواندن داستان جذابی درباره افغانستان هستند، مخصوصاً پس از حادثه 11 سپتامبر. هیچ یک از کارگزاران ادبی خالد حسینی را نمی شناختند، ولی با این حال اکثر آنها دستنوشته او را که در نهایت نام "بادبادک باز" بر آن گذاشته شد، برای ناشران فرستادند.

 

"الین کاستر" کاگزار ادبی بر خلاف بسیاری از همکارانش، گفت او از همان اول می دانست که دستنوشته خالد حسینی پتانسیل های بالایی داشت، و او هم مشتاقانه می خواست نماینده او باشد. الین کاستر تحت تأثیر توانایی قصه گویی حسینی قرار گرفته بود و نیز نثر زیبا و شخصیت های جذاب، مکان خارجی، و مضامین ابدی و همیشگی که او مورد کند و کاو قرر داده بود؛ مضامینی نظیر وفاداری و خیانت، ارتباط بین پدران و پسران و نهایتاً امکان رشد و رهایی. الین کاستر می گوید: "انتشارات ریوروهد این کتاب را با پیشنهاد خیلی بالایی توی هوای زد... آنها واقعاً به این کتاب اعتقاد داشتند."

 

اکنون 4 میلیون نسخه از این کتاب چاپ شده، و در این ماه در نمایشگاه کتاب نیویورک مانند یک قهرمان استقبال شد. درست همزمان با رسیدن او به شهر لس آنجلس، کتابش در صدر فهرست های پرفروش ترین کتاب ها قرار گرفت، و در جلسه ای که با حضور نویسندگان برگزار شده بود و علاقه مندان بسیار زیادی در آن شرکت کرده بودند با "استیون کولبرت" مجری تلوزیونی گفتگوی شوخی آمیزی انجام داد. قرار است فیلمی که بر اساس رمان "بادبادک باز" در حال ساخته شدن است در ماه نوامبر اکران شود، و "اسکات رودین" تهیه کننده معروف فیلم از همین الان به فکر اقتباس سینمایی رمان جدید خالد حسینی است. در عین حال، علاقه مندان کار های حسینی در کتاب فروشی های سر تا سر کشور منتظرند تا نویسنده محبوب خود را که در حال انجام سفر تبلیغاتی کتاب است، ملاقات کنند.

 

شاید اگر نویسنده دیگری بود از توجهی که به او می شد لذت می برد و فرادای آن روز هم همه چیز را به دست فراموشی می سپرد. اما حسینی که انگار هنوز هم از این همه توجه متحیر است می گوید که می خواهد از این موقعیت برای دستیابی به یک سری اهداف مفید استفاده کند. و او البته سال گذشته به این هدف خود رسید؛ یعنی وقتی که "کمیساریای عالی سازمان ملل در امور پناهندگان" سال گذشته جایزه انسان دوستی به او داد و از تصویر دلسوزانه ای که از پناهنگان افغانی در رمان "بادبادک باز" نشان داد تقدیر کرد. خالد حسینی فقط به دریافت این جایزه اکتفا نکرد و طی اقدامی که مایه خوشحالی مسؤلان سازمان ملل بود، او اعلام کرد که دوست دارد بیش از اینها در کمک به بهبود اوضاع پناهندگان در سرتاسر جهان نقش داشته باشد.

 

"تیم اروین" سخنگوی یو ان اچ سی آر که به همراه حسینی به چاد سفر کرد تا بازماندگان خشونت های بی پایان در دارفور را از نزدیک ببینند می گوید: "نقش او به عنوان فعال حقوق بشر بسیار تأثیر گذار بوده و او توانست با استفاده از موقعیت خود توجه خیلی ها را به مشکلات پناهنگان جلب کند."

 

دیگران معتقدند که حسینی حتی اگر هرگز پایش را در یک اردوگاه پناهندگان نگذاشته بود باز هم کمک مؤثری به بهبود اوضاع آنها می کرد. ماروین واینبام تحلیل گر سابق امور افغانستان اعتقاد دارد که دو رمان منتشر شده خالد حسینی می تواند تأثیر بسیار زیادی بر نحوه نگرش جهانیان به اوضاع مردم افغانستان داشته باشد.

 

واینبام می گوید: "کتاب های او خوانندگان آمریکایی را با فرهنگ و سیاست افغانستان آشنا کرد طوری که تقریباً هیچ چیر دیگری نمی توانست مثل کتاب های این نویسنده این کار را انجام دهد. کتاب جدید حسینی به طور خاصی با امور جاری مرتبط است چون با افغانستان معاصر و دنیای پس از حادثه یازده سپتامبر ارتباط دارد. خالد حسینی در کتاب جدید خود به ما می گوید که چرا باید به اینده و تاریخ افغانستان توجه خاص نشان بدهیم."

 

سفر به خارج در سال 1980

خالد حسینی در کابل به دنیا آمد؛ پدرش در آنجا یک دیپلمات بود و مادرش در یک دبیرستان بزرگ فارسی و تاریخ تدریس می کرد. این خانواده در تهران هم زندگی کردند و در این شهر بود که خالد حسینی جوان اولین علایق خود به نویسندگی را نشان داد. خانواده حسینی مجبور شدند در سال 1979 به دلیل حمله روس ها به افغانستان، ابتدا به پاریس بروند و سرانجام در سال 1980 در ایالات متحده ساکن بشوند. آنها تقریباً تمام دارایی های خود را از دست داده بودند و مدت کوتاهی با حقوق بی کاری زندگی کردند تا اینکه پدر حسینی توانست از طریق انجام مشاغل گوناگون خانواده خود را تأمین کند. خالد با لیسانس زیست شناسی از دانشگاه فارغ التحصیل شد، از دانشگاه سن دیه گو مدرک دکترای خود را دریافت کرد و در درمانگاه "سدارز-سینای" لس آنجلس به عنوان رزیدنت مشغول به کار شد.

 

هرچند حسینی در سال 1996 به عنوان پزشک داخلی مشغول به کار شد، ولی همسرش که وکیل است و در افغانستان متولد شده، برای چاپ کتاب های شوهرش تلاش بسیار زیادی کرد. یکی از داستان هایی که خالد نوشت توجه او را بیشتر از بقیه داستان ها جلب کرد؛ این داستان هسته مرکزی رمان "بادبادک باز" بود، و حسینی کم کم به این نتیجه رسید که این داستان کوتاه می تواند به رمان تبدیل شود. خالد با تشویق های مکرر همسرش دستی به سر و روی داستان کشید و آن را گسترش داد. حسینی با تأکید می گوید: "ولی من هرگز در فکر چاپ کردن آن نبودم. این فقط داستانی بود که من برای خودم نوشته بودم. من هرگز پیش بینی نمی کردم این کتاب منتشر شود، رمان دومی هم بنویسم و برای پناهندگان فعالیت کنم."

 

حسینی در عین حال که در مورد مسائل یو ان اچ سی آر صحبت می کند، به خودش و دیگران یادآور می شود که او یک کارشناس نیست: "من آدمی هستم که شخصیت های یک کتاب را در ذهن خود می سازد و در مورد آنها می نویسد. مردم باید این موضوع را به یاد داشته باشند." ولی لحظاتی پیش می آید که حسینی نمی تواند خشم خود را تواضع و حجب و حیای خاص خود کنترل کند. تازگی ها در یک جلسه بحث و مناظره آزاد، حسینی با زنی برخورد کرد که می گفت آمریکا باید بدون توجه به امکان مرگ افراد غیر نظامی، جنگ گسترده تری در افغانستان به راه بیندازد. این زن می گفت: "امیدوارم که آمریکا تمام افغانستان را بمب باران کند." و این دیدگاه برای من خیلی ساده انگارانه بود. این جنگ مسابقه فوتبال نیست که از حاشیه آدم های توی میدان را تشویق کنی. این یک درگیری خون بار و ویرانگر است."

 

حسینی می گوید تراژدی بمب هایی که در جای نامناسب انداخته شدند، بچه هایی که جنازه آنها در میان آوار پیدا شد، تا مدت های طولانی در حافظه جمعی مردم افغانستان باقی خواهد ماند.

 

حسینی می گوید: "این یک وجه دیگر جنگ است. هرگز تعداد دقیق آدم های غیر نظامی ای که در این جنگ کشته شدند، به ما گفته نمی شود. آنها کسانی بودند که حق زندگی داشتند. این، موضوع میلیون ها رمان است."