X
تبلیغات
رایتل

Youth Without Youth

دوشنبه 26 آذر‌ماه سال 1386

 

گفتگو با تیم راث بازیگر فیلم جوانی بدون جوانی

با جوانی بدون جوانی زندگی کردم

 

مووی وب

11 دسامبر 2007

 

ایوان جاکوبز

فرشید عطایی

 

"تیم راث" از آن بازیگرانی است که با مخاطبان خود ارتباط قوی و محکمی دارد. او وقتی شخصیت های مورد نظر خود را انتخاب می کند – مانند شخصیتش در "سگ های انباری" و "اودسای کوچولو" – به بینندگان اجازه می دهد بدانند او وقتی در فیلمی بازی می کند حتماً باید آن را ببینند. همین نکته باعث می شود کار او در "جوانی بدون جوانی" بسیار جالب شود.

 

راث که در اولین فیلم فرانسیس فورد کاپولا بعد از 8 سال، بازی کرده، در نقش "دامینیک متی" ظاهر می شود. دامینیک متی یک استاد دانشگاه است که زندگی اش پس از یک حادثه و در طول سال های سیاه پیش از جنگ جهانی دوم، دچار دگرگونی بزرگی می شود. او در ادامه پناهنده سیاسی می شود و به مکان های دور دست مثل رومانی، سوئیس، مالت، و هندوستان می رود. فیلمنامه بر اساس رمان کوتاهی از "میرسیا الیاده" نویسنده افسانه ای اهل رومانی نوشته شده است.

 

ترجمه گفتگو با تیم راث را می خوانید:

 

چطور شد فرانسیس فورد کاپولا شما را برای بازی در این فیلم انتخاب کرد؟

تیم راث: به موبایلم پیغام فرستاد. او مرحله ای را که باید یک کارگزار را ببینی رد کرد. فکر کردم یکی از دوستانم دارد با من شوخی می کند. آمد من را در ایتالیا ببیند، چند ساعتی با هم حرف زدیم و بعد هم کار را تمام کردم و از آن به بعد ارتباط با هم را حفظ کردیم. می دانم او در این ضمن با بازیگران دیگر هم وارد گفتگو شده بود... ما با ایده ها بازی می کردیم.

 

با کتاب میرسیا الیاده آشنا بودید؟

نه، موقعی که در ایتالیا بودم کتاب را برایم فرستاد، فکر کنم اولین نسخه پیش نویسش بود. اولین اولین نسخه.

 

این فیلم چه چیزی داشت که شما را به خودش جلب کرد؟

فکر می کردم غیر ممکن است. نمی دانستم چگونه... بازی کردن خیلی خیلی دشوار بود، چالشی که من با آن طرف بودم این بود که شخصیتی که من نقشش را بازی می کردم پویا نبود. او به هیچ وجه مرد پویا و پر تحرکی نیست. خیلی اتفاقات برای او می افتد ولی او آدم آرامی است، من این را دوست دارم.

 

آیا فرانسیس از آن کارگردان هایی است که دوست دارند یک صحنه را در 5 یا 6 برداشت مختلف بگیرند؟

یعنی همه اینها را در اتاق تدوین دارد؟ بعضی وقت ها. می دانید، او برخورد مستقیمی با این قضیه دارد. او در مورد احتیاجات کارش خیلی صادق و رو راست است. اگر از شما بخواهد که یک صحنه را در 4 برداشت مختلف بگیرد باید نظرش را بر آورده کنی. او وقتی به خواسته اش می رسد معمولاً به این سو و آن سو حرکت می کند.

 

وقتی در چنین پروژه هایی بازی می کنید دانستن اینکه در چه سطحی از واقعیت دارید بازی می کنید برای تان چقدر دشوار است؟

فقط کافی است بپرسید. از فرانسیس بپرسید، او حتماً به شما خواهد گفت.حقیقتش را بگویم برایم سخت بود بفهمم در کجای این فیلم قرار دارم و کلاً نقشه خوانی آن برایم غیر ممکن بود. او همه چیز را در ذهنش داشت و به همین دلیل از خودم می پرسیدم من کجا هستم؟ اینجا واقعی ام؟ اینجا چند سالم است؟ می دانید که؟

 

هرگز توانستید فیلم را بفهمید؟

برای من فهمیدن فیلم مطرح نبود، برای من فهمیدن داستان یا فیلمنامه مطرح بود. صادقانه بگویم، خیلی از فلسفه ها فرا تر از فهم و درک من هستند. من به اندازه فرانسیس کتاب نخوانده ام. او می نشست و با بیانی شیوا در مورد اینکه در پس روش او چه چیز هایی نهفته بحث می کرد.

 

فیلم جالبی است...

بررسی کهنسالی در آن سطح، بررسی زندگی... در فیلم، و اینکه در درون ذهن شما چه اتفاقی دارد می افتد، اینکه سعی کنی درونیات ذهن یک آدم را به فیلم تبدیل کنی به نظر من کار خیلی جالبی است.

 

می توانید درباره آن صحنه ای صحبت کنید که در آن شما و الکساندرا (ماریا لارا؛ او در نقش ورونیکا/لورا بازی می کند) در مالت بر روی صخره ها هستید، صحبت کنید؟ خیلی سرد به نظر می رسید...

بله، واقعاً وحشتناک بود. قرار نبود آن صحنه اینگونه باشد. صبح ها می آمدیم سر صحنه و من می رفتم صبحانه بخورم... و فرانسیس را می دیدم که به دریا نگاه می کرد و من با خودم می گفتم، "لعنت!" چون روزی نبود که فرانسیس یک اتفاق عجیب و غریب برایش جور نشود! آن صحنه به نظر من قرار بود در جای دیگر اتفاق بیفتد؛ یک صحنه کوچک و آرام. ولی بعد فرانسیس یک مرتبه گفت: "می گویم چطور است...؟" و من هم با خودم گفتم، "ای داد و بی داد!" من می لرزیدم. بعد دیدم الکساندرا دارد از صخره ها پایین می آید. فرانسیس را دیدم الکساندرا را به بالای صخره ها برگرداند و سعی کرد شیره به سرش بمالد تا او را راضی کند که این صحنه را بر روی صخره ها بازی کند. او هم بالاخره راضی شد و ما هم این صحنه را بازی کردیم و هوا هم خیلی خیلی سرد بود. نفس آدم بند می آمد. آن صحنه را در بلغارستان گرفتیم.

 

پس چالشی که شما برای بازی در این فیلم پیش رو داشتید بیشتر ذهنی بود تا عاطفی؟

همه اش چالش بود. چالش من این بود که یک دوره 7 ماهه از خانواده ام دور بودم. بین ما یک شکاف کوچکی افتاده بود. بالاخره بازیگری است دیگر. فیلم، رسانه کارگردان است. تلاش بازیگر این است که تا حد ممکن به درونیات ذهن کارگردان نزدیک شود و ایده هایی هم به او بدهد.

 

به نظر شما این فیلم تعلیقی است؟

بله، فیلم اصلی 5 ساعته بود. خیلی طولانی بود. فیلمبرداری 85 ساعت طول کشید و همیشه در حال حرکت بودیم. به نظرم جنبه رمانتیک کتاب کمتر بود، ولی فرانسیس تصمیم گرفت تغییرات مورد نظرش را اعمال کند و نتیجه هم همین شد که می بینید.

 

فرضیه فیلم چیست؟ ارتباط انسان با زمان؟

این که می گویید هست، ولی باز هم باید از فرانسیس بپرسید. اساساً این فیلم همه چیزش با خودآگاه بیننده ارتباط دارد، اینکه خودآگاه شما چه می بیند. شما کی هستید؟ آن را چگونه به فیلم تبدیل می کنید؟ این داستان را چگونه تعریف می کنید؟

 

اگر می توانستید زمان را به عقب برگردانید و سن تان را کمتر کنید... چقدر به عقب بر می گشتید؟

شاید بر می گشتم به سنین 17، 18 سالگی، و از بازیگری دوری می کردم و یک مسیر دیگر را انتخاب می کردم، می فرتم دنبال نقاشی. نمی توانی بگویی، "خب، این کار زهر ماری که نگرفت، پس بروم سراغ یک کار دیگر. اگر قرار باشد دست به قمار بزنی باید با تمام وجودت این کار را انجام بدهی. بار ها از خودم می پرسیدم اگر می رفتم سراغ نقاشی یا مجسمه سازی چه اتفاقی می افتاد.

 

شما با تعداد بی شماری از کارگردان ها کار کرده اید... کار با فرانسیس چگونه بود؟ آیا در حالی که تحت تأثیر ابهت قرار می گرفتید به سر صحنه می رفتید؟

خب، بله، من آن اویل بد جور می ترسیدم چون به هر حال اسم فرانسیس فورد کاپولا یادآور یک سری فیلم های خاص است. در آن سال هایی که من تلاش می کردم بازیگر بشوم فیلم های او خیلی بر روی من تأثیر گذار بودند. فقط برای من، فقط برای شخص من. بازیگران او و بازی های شان در رشد و پیشرفت من به عنوان یک بازیگر خیلی تأثیر گذار بودند. من وقتی به سر صحنه آمدم تا با او کار کنم فکر کنم در اوایل کار خیلی تحت تأثیر ابهت او قرار گرفته بودم. باید کار کنی، سخت هم کار کنی.

 

او چگونه کار می کرد...؟

به نظر خودم نسل من به صحنه فیلمسازی فرانسیس فورد کاپولا در حالی قدم می گذارد که سند "اینک آخرالزمان" را در پس ذهن خود دارد. او الان آدم خیلی متفاوتی است. او الان در یک دنیای خیای متفاوت است و ما داریم یک فیلم بسیار متفاوت می سازیم. تو باید همه چیزت را بیرون بریزی. بداهه در کار خیلی زیاد است، خلاقیت خیلی زیاد است... ولی کار سخت یک چیز دیگر است. کار سخت من را به بازیگری دوباره علاقه مند کرد.

 

وقتی می گویید کار سخت منظور تان چیست؟

روز سختی است. هر روز جمعه است. احساس می کنید که در یک روز به اندازه یک هفته کار کرده اید. همه کار ها را در یک روز می چپانی. چیز هایی را که قرار بوده یا د بگیری یاد می گیری، به هدفت می رسی و می بینی که همه چیز ناگهان تغییر کرده است. ناگهان سر از یک مکان متفاوت در می آوری و باید بگذاری که همه چیز برای خودش راحت و آزاد باشد و وقتی شرایط بر خلاف میلت بود عصبانی نشوی. بعد هم ایده ای به ذهنش می رسد و آن را در فیلم می گنجاند. روز فردایش بر می گردی و می بینی و او آن صحنه را فیلمبرداری کرده است.

 

کار با "ادوارد نورتن" در فیلم جدید "هالک شگفت انگیز" چگونه بود؟

جالب بود. هالک شگفت انگیز فیلم کودکان است. من به خاطر بچه هایم در این فیلم بازی کردم. تجربخ خیلی جالبی بود؛ ما فعلاً هنوز مشغول ساخت این فیلم هستیم و من به همین خاطر نمی توانم در مورد آن خیلی صحبت کنم. می دانم که منتقدان این فیلم را تحقیر خواهند کرد و من هم خشمگین خواهم شد. خدا را شکر، بچه هایم در مورد این فیلم و بازی من نظر مثبت دارند.

 

آیا ساخت چنین فیلمی که در درجه اول مناظر تماشایی در آن حرف اول را می زنند کار سختی بود؟

همه اینها با هم فرق دارند. مثل اینکه از فرانسیس فورد کاپولا و میشل هانه که به لوئیس لته ریه بر سی. این خیلی عالی است و همه اینها با هم فرق می کنند. همه اینها کاملاً با هم فرق می کنند. کارگردان های مختلف، فیلم های متفاوت؛ همین باعث می شود که کار یک جور هایی جالب شود. شما را به حرکت وا می دارد.

 

کار ساخت این فیلم کی به پایان می رسد؟

به من گفته اند ماه نوامبر.  

       

         

 

 

جوانی بدون جوانی از نگاه نیویورک تایمز

آدم هایی که در مرز بین خودآگاهی و رؤیا ها می بینی

 

مانولا دارگیش

فرشید عطایی

 

نیویورک تایمز

14 دسامبر 2007

 

فرانسیس فورد کاپولا در سال های اخیر به دلایل حاشیه ای مورد توجه علاقه مندان قرار گرفته است؛ مثلاً فعالیتش در زمینه تولید یک نوع نوشیدنی، عرضه نسخه های بهبود یافته دو فیلم "اینک آخرالزمان" و "غریبه ها" و فعایت دخترش در زمینه کارگردانی. اکنون 10 سال سال بسیار طولانی از زمانی که پدر "سوفیا کاپولا" یک فیلم جدید عرضه کرده می گذرد؛ فیلم جدید کاپولا "جوانی بدون جوانی" نام دارد؛ اثری که روایت در آن بلند پروازانه انجام شده؛ فیلمی سوررئالیستی که کیفیت بصری مجللی دارد و او سعی کرده در آن زمان و فضا را کنار هم قرار دهد.

 

جوانی بدون جوانی آمیزه ای پیچیده است (بیشتر به ققنوس نزدیک است تا قو)، و همچنین مسحور کننده، الهام بخش، رخوت انگیز و گیج کننده. منبع ساخت فیلم یک رمان کوتاه از "ویرسیا الیاده" مورخ مذهبی پر کار زاده رومانی (86-1907) است. او در آثارش درباره افسانه، مناسک، یوگا، شمنیسم (جادو پزشکی) و فولکلور و علاوه بر یک سری کار های دیگر تجربه زمان بین انسان بدوی (چرخه ای) و همتای مدرن او (خطی) را جدا کرده است. از نظر دومینیک متی (تیم راث) که مانند یک علامت سؤال رومانیایی در مرکز اقتباس سینمایی آقای کاپولا قرار دارد، زمان چیزی نیست که در اینجا آغاز شود و در آنجا به پایان برسد (علیرغم اینکه اسامی عوامل فیلم هم در آغاز می اید و هم در پایان)؛ بلکه زمان چیزی است که مانند برگ هایی که به دست باد پخش شده اند به این سو و آن سو می پیچد.

 

داستان فیلم؟ چگونه می توان رؤیای یک آدم دیگر را چکیده وار بیان کرد؟ خیلی خلاصه بخواهیم داستان را تعریف کنیم، فیلم در حالی آغاز می شود که دومینیک با قامتی خمیده و سر کچلش که کرک های سفید چون تاج بر روی آن نشسته، در حالی که با عجله از عرض یک خیابان باران زده بخارست در سال 1938 عبور می کند مورد اصابت صاعقه قرار می گیرد. دامینیک سپس در بیمارستان بستری می شود (برونو گانز از او مراقبت می کند)، او در بیمارستان دندان های خود را از دست می دهد، دندان های تازه در می آورد و در حالی که مو های پر پشت دوران جوانی خود را باز می یابد به طرز معجزه آسایی جوان می شود. او در چند دهه بعدی، از میان یک روایت بیضی شکل و از طریق نشان دادن صحنه های سرگردان، او به یاد یک عشق قدیمی (الکساندرا ماریا لارا) می افتد، با یک فم فاتال (الکساندرا پریچی) اشنا می شود، در سوئیس اقامت می گزیند، با یک عشق جدید رو به رو می شود (خانم لارا)، در کتابخانه ها بر دانش خود می افزاید، به هندوستان سفر می کند، به زبان های قدیمی صحبت می کند و خویشتن دیگرش که قابل دیدن نیز هست (آقای راث) مدام به او مشاوره می دهد.

 

در داستان اصلی، دامینیک در یک مرحله از خودش و خویشتن دو گانه اش می پرسد، "آیا هرگز موفق خواهم شد که واقعیت دنیای خارج را به طور منطقی به اثبات برسانم؟" خویشتن دوگانه اش به او اطمیان می دهد که مشکل، واقعیت دنیای بیرون نیست، بلکه "واقعیت عینی "دوگانه" یا فرشته نگهبان است." این وجود دوگانه ممکن است به لحاظ تجربی وجود نداشته باشد، ولی او در عین حال وجود دارد، شاید به شکل تصویر یک مرد دیوانه یا رؤیای مردی که در حال احتضار است. (البته ما هرگز متوجه نمی شویم کدام یک از این موارد است). هر کدام از این موارد که باشد، ماهیت وجود دوگانه دامینیک و پرسش های متافیزیکی ای که آن (او) مطرح می کند بر روی صفحات کاغذ به خوبی الام بخش است، تا حدودی به این دلیل که دنیای بیرونی ای که در داستان الیاده خلاصه شده در واقع نوعی فرا فکنی است؛ کلماتی بر روی کاغذ و نه چیزی بیشتر.

 

وقتی دنیای مزبور به روی پرده نقره ای انتقال داده می شود زندگی خیالی و فانتزی دامینیک – که به راحتی در قالب نوشتاری جا می گیرد – سر و شکلی قابل رؤیت پیدا می کند. ناگهان، به جای اینکه شاهد اسامی و صفت ها و مدیتیشن های فلسفی در مرز بین واقعیت و غیر واقعیت باشیم، با آقای راث طرف می شویم (یا دست کم بازنمود او را می بینیم) که لباس خاص اوایل قرن بیستم را بر تن کرده و از میان یک روایت پیچیده حرکت می کند. او کمی گیج و سر در گم به نظر می رسد، هر چند البته شاید این حسی باشد که در وجود خود من هست ولی من آن را دارم را فکنی می کنم. آقای کاپولا تصاویر بسیار زیبایی در فیلم "جوانی بدون جوانی" خلق کرده است – قاب بندی او همچنان بی عیب است، همانطور که حسش در مورد رنگ ها، تناسب ها و هارمونی تصویری، بی عیب و نقص است – ولی خیلی از این تصاویر زیبا و مرموز جنبه هایی از خیال پردازی های پنهان را در خود دارند، رؤیا هایی که هنوز در درون سر رؤیا بین حبس شده اند.

 

به نظر می رسد که آقای کاپولا در این فیلم سعی دارد تا حدودی مفهوم آقای الیاده از "مکان های مقدس" شخصی را به شکل بصری ارائه کند. آقای الیاده در کتاب "مقدسات و بی حرمتی به مقدسات" می نویسد که زندگی ما دارای مکان های محرمانه است – ارتباط محرمانه با کسی که دوستش داریم یا اولین شهر خارجی ای که در جوانی مان می بینیم – و این مکان های محرمانه واقعیتی را اشکار می کنند که فرا تر از وجود معمولی و عادی ما هستند. و از آنجایی که ما واقعیت های متفاوت را تجربه می کنیم، آستانه ها – مانند آستانه هایی که بین خیابان و کلیسا هستند – اهمیت زیادی می یابند. الیاده می نویسد: "آستانه همان محدودیت است، مرز، سر حدی که دو دنیا را از هم جدا می کند؛ و در عین حال مکانی متناقض و پارادوکسیکال که این دنیا ها با هم ارتباط برقرار می کنند، جایی که عبور از بی حرمتی به مقدسات به دنیای مقدسات ممکن می شود." شاید او می توانست این را در ارتباط بین خیابان و سالن سینما بنویسد.

 

خیلی وقت پیش نبود که آقای کاپولا – که فیلم های بسیار بزرگش برای بعضی از ما ها مدت های طولانی مکان های مقدسی بودند – نوشت که اقتباس او از رمان "جوانی بدون جوانی" "به تمامی درباره" خودآگاه است. ("واقعیتی که ما در آن زندگی می کنیم ورای ادراک مستقیم و بی واسطه ما است.") به نظر من این اقتباس به تمامی درباره سینما است، درباره ذهن ماشینی شاخص قرن مدرن، و میل یک کارگردان مسن و تثبیت شده که مدت ها در صحنه سینما نبود به ورود به دنیای خلاق جوانی (استعاری) که این کار را می خواهد با غور در بعضی از دغدغه های سینمایی فیلمسازان مدرنیستی مانند آنتونیونی انجام بدهد. آقای کاپولا در این فیلم رؤیا ها و زندگی روزمره را محو و کمرنگ می کند و می گوید که از طریق آزمایشگری بصری و روایی، جستجو برای یافتن راه های جدید به منظور تبدیل "معنا" به مکان های مقدس جدید برای خودش و ما، آغاز کرده است. البته او شاید هنوز این راه ها را پیدا نکرده باشد ولی مهم این است که دارد بیدار می شود.