X
تبلیغات
رایتل

Michael Clayton

یکشنبه 14 بهمن‌ماه سال 1386

"مایکل کلیتون" از نگاه "جیمز براردینلی"

فیلمی برای تماشاگر صبور

 

جیمز براردینلی

فرشید عطایی

 

سه ستاره از چهار ستاره

 

تریلر، محصول سال 2007 ایالات متحده، مدت فیلم: 2 ساعت، بازیگران: جورج کلونی، تام ویلکینسن، تیلدا اسوینتن، سیدنی پولاک، مایکل اوکیف، کن هووارد؛ کارگردان: تونی گیلروی؛ فیلمنامه نویس: تونی گیلروی؛ فیلمبردار: رابرت السوئیت؛ موسیقی: جیمز نیوتن هووارد.

 

وقتی صحبت از تریلر در دنیای سینما می شود اساساً دو نوع تریلر وجود دارد: یکی تریلر های "ذاتی"، که برای ایجاد تنش و هیجان بر روی صحنه های اکشن و پر زد و خورد تکیه می کنند، و دیگری تریلر های "فکری" که البته روند کند تری دارند ولی اغلب پایان راضی کننده تری دارند. "مایکل کلیتون" که اولین تجربه کارگردانی "تونی گیلروی" فیلمنامه نویس است، در زمره تریلر های فکری قرار می گیرد. فیلم با ضرباهنگ خاص خود حرکت می کند و به تماشاگران بی صبر و یا بی توجه چندان باج نمی دهد. روایت داستان، فشرده و متراکم است و به شکلی ارائه می شود که ممکن است در ابتدا ایجاد گیجی و سر در گمی کند. (در واقع از فریم بندی مدور استفاده شده است).  

 

مایکل کلیتون (جورج کلونی) یک "کار چاق کن" درون سازمانی در شرکت حقوقی "کنر، باخ و لدین" است؛ مردی که می تواند از پس از وضعیتی بر آید و اصلاً هم مهم نیست که آن وضعیت تا چه اندازه نا خوشایند باشد، و راهی برای پاکسازی آن بیابد. هر چند شغل او در اصل وکالت است، ولی او خود را "سرایدار" می نامد، و مثل هر کسی که کارش تمیز کردن است اغلب خود را می بیند که تا گردن در کثافت فرو رفته است. او برای کارش پول خوبی دریافت می کند ولی با این حال از کارش متنفر است. او می خواهد از این کار بیرون بیاید. رئیس او "مایکل باخ (سیدنی پولاک)، وضعیت او را درک نمی کند. مایکل یک موقعیت مناسب پیدا کرده که در آن استاد است؛ پس چرا بخواهد به دنبال تغییر اوضاع باشد؟ ولی در حال حاضر زندگی با او سر نا مهربانی گذاشته است. او در نتیجه شکست خوردن یک سرمایه گذاری تجاری اکنون 75 هزار دلار مغروض است. رابطه او با پسرش یک رابطه خشک و بی عاطفه نیست (بچه او با همسر سابق مایکل زندگی می کند، ولی در طول هفته پدرش را یکی دو باری می بیند). آرتور (تام ویلکینسون) دوست و همکار سابق او به سیم آخر زده است؛ وقتی آرتور تصمیم می گیرد شواهدی را علیه "یو/نورث"، یکی از بزرگ تذین موکل های شرکت "کنر، باخ و لدین" رو کند، مایکل از همه طرف دچار مشکل می شود. "کارن کراودر" (تیلدا اسوینتون)، وکیل مشترک یو/نورث، وارد عمل می شود تا جلوی فعالیت های آرتور را بگیرد، بدون اینکه توجه کند در این راه چه هزینه هایی را ممکن است بپردازد. مارتی با قاطعیت کامل به مایکل دستور می دهد که این گند کاری را پاکسازی کند وگر نه با عواقب مالی فجیعی رو به رو خواهد شد.

 

فیلم مایکل کلیتون درباره شخصیت هایی است که منطقه خاکستری رنگ بین اخلاق گرایی و فساد را احاطه کرده اند، یعنی منطقه ای که هر کسی تعرف متفاوتی برای آنچه اخلاقیات را می سازد، دارد. این آدم ها همانند زندگی واقعی، آدم های "خوب" یا "بد" نیستند؛ آنها محصول نهایی انتخاب ها هستند، که بعضی از این انتخاب ها بدف و بعضی خوب هستند. مارتی می داند که بعضی از بزرگ ترین موکلانش چیز هایی را دارند پنهان می کنند، ولی اگر وکالت آنها را بر عهده داشته باشد نتیجه اش به دست آوردن یک عالمه دلار و سر پا نگه داشتن شرکت است. موقعیت مایکل کلیتون به عنوان یک کار چاق کن، اغلب او وادار می کند که چشم خود را بر زشتی ها و پلشتی ها ببندد. کارن کراودر حاضر است که هر کاری را انجام بدهد تا خلاف کاری های شرکت حقوقی اش را لا پوشانی کند. بحران وجدان آرتور باعث می شود موضوع اخلاقیات و اخلاق گرایی در کانون توجه قرار گیرد. وقتی او به بخشی از یک ماشین تبدیل می شود که از یک شرکت که باعث می شود مردم از سرطان بمیرند، حمایت می کند، آنجاست که دیگر نمی تواند چشم خود را بر روی حوادثی که در اطرافش رخ می دهند، ببندد. مایکل در اینجا دچار تعارض می شود؛ از یک طرف حس رشد نکرده تشخیص درست و نا درست به او فشار می آورد و از طرفی نیاز او به ثبات مالی.

 

گیلروی پیرنگ داستان فیلم خود را به صورت راحت الحلقوم در اختیار تماشاگرانش قرار نمی دهد. اندکی زمان می برد تا تماشاگر بفهمد که این شخصیت ها کی هستند و چگونه با هم ارتباط پیدا می کنند. شیوه فریم بندی فیلم که باعث می شود 90 در صد داستان به صورت فلاش بک روایت شود، موضوع را پیچیده تر می کند. البته اگر تماشاگر بی موقع به دستشویی نرود، سر انجام همه چیز در مورد فیلم دستگیرش خواهد شد. وقتی فیلم در بازنگری تجزیه و تحلیل می شود، روایت به طرز زیبایی در هم تنیده می شود، ولی وقتی روایت اندک اندک آشکار می شود، تماشاگر منفعل که انتظار دارد همه چیز راحت و سر راست در اختیارش قرار بگیرد، ممکن است در روایت فیلم گم شود. مایکا کلیتون نسبت به اکثر فیلم ها از تماشاگر خود انتظار خیلی بیشتری دارد.

 

بازیگران فیلم نمایش خوبی از خود شان ارائه داده اند. جورج کلونی پرسونای خاطر جمع و از خود مطمئن "دنی اوشن" را کنار می گذارد تا یک آدم مشکل دار و دچار تعارض را نشان بدهد. در حین تماشای فیلم به ما گفته می شود که مایکل کلیتون یک کار چاق کن بی نظیر است، مردی که می تواند معجزه کند. ولی ما در فیلم چنین چیزی را از او نمی بینیم؛ او بیشتر به کسی شبیه است که در آستانه فروپاشی قرار دارد. تام ویلکینسون نقش آرثور را بازی می کند، کسی که ممکن است رفتار های دیوانه واری از او سر بزند. او بین رفتار منطقی و دیوانه وار متزلزل است، ولی یک دیدار مهم بین او و مایکل انجام می گیرد که در مورد وضعیت ذهنی او اطلاعات مهمی به بیننده می دهد. تیلدا اسوینتون شاید جذاب ترین بازی خود را ارائه می دهد، او مانند کوسه ای است که در اب های گل آلود بهتر شنا می کند. او مرتکب اشتباهاتی می شود – اشتباهات بزرگ – و اصلاً هم برای مواجهه با عواقب این اشتباهات آمادگی ندارد.

 

مایکل به پایان جفت و جوری می رسد و برای رسیدن به این نقطه به هیچ وجه به غافلگیری و صحنه های ارزان نیاز ندارد. اگر خط داستانی نقطه ضعفی داشته باشد آن نقطه ضعف این است که گویی انگیزه های مایکل کلیتون در بعضی موارد به واسطه ضرورت های پیرنگ داستان، بر او تحمیل شده اند. فیلم با ضرباهنگی شمرده شمرده گسترش پیدا می کند و ماجرای آن بر عکس بسیاری از تریلر ها که ماجرای آنها در یک دنیای نیمه آشنا می گذرد، عمیقاً در دنیای واقعی رخ می دهد. فیلم درباره خط مشی شرکت های بزرگ مبنی بر اینکه سود جویی بر همه چیز ارجحیت دارد، بیانیه صادر می کند ولی این مسأله هیچ چیز تازه ای در خود ندارد. نکته در خور در اینجا این است که فیلم شخصیت های بی نظیری را در موقعیت های جالب نشان مان می دهد و در حالی که این شخصیت ها از میانه توفان عبور می کنند، فیلم هم به دنبال آنها حرکت می کند. بعید به نظر می رسد که مایکل کلیتون در گیشه به موفقیت چشمگیری دست پیدا کند، ولی آنطور که فیلم هایی مانند "باغبان همیشگی" اثبات کرده اند، برای تریلر های کند و ذهنی تماشاگرانی وجود دارد. مایکل کلیتون فیلمی است که تماشاگر باید داستان آن را کشف کند.