فیلیپ راث ۳

شنبه 1 تیر‌ماه سال 1387

 

 

 

 

 

 

گفتگوی "اشپیگل" با "فیلیپ راث"

به جایزه نوبل فکر نمی کنم

 

اشپیگل

فوریه 2008

 

کلاوس برینکبامر، وولکر هیگ

فرشید عطایی

 

 

"اشپیگل" یکی از معتبر ترین رسانه های آلمان با "فیلیپ راث" نویسنده معروف آمریکایی درباره پیر شدن، و اینکه چرا "جورج دبلییو. بوش" بد ترین رئیس جمهور تمام تاریخ آمریکا است و اینکه چرا شماره موبایلش را به هیچ کس نمی دهد، گفتگو می کند.

 

 

فیلیپ راث که در ماه مارس 75 ساله شد، یکی از تحسین شده ترین نویسندگان در قید حیات آمریکا است. رمان "شکایت پورتنوی" که در سال 1969 آن را نوشت برایش شهرت را به ارمغان آورد و در سال 1997 با نوشتن رمان "شبانی آمریکایی" برنده جایزه معتبر پولیتزر شد. "ناثان زاکرمن" خویشتن دیگر (آلتر ایگو) فیلیپ راث یک پای ثابت اکثر رمان های او است. زاکرمن در جدید ترین کتاب راث به نام "روح خارج می شود" بار دیگر ظاهر می شود. او پس از سال ها انزوا در منطقه روستایی "نییو انگلند" به شهر نیویورک بازگشت. اشپیگل با راث درباره رمان "روح خارج می شود" و انتخابات ریاست جمهوری آمریکا و لذت زندگی در روستا صحبت کرده است.

 

اشپیگل: آقای راث! تا الان چند بار سعی کرده اید "ناثان زاکرمن" قهرمان یا راوی بسیاری از رمان های تان را بکشید؟

فیلیپ راث: (می خندد) نمی دانم؛ شما می دانید؟

 

بله؛ سه بار. یک بار در رمان "فریب".

بله، بله؛ یادم رفته بود.

 

یک بار دیگر هم در رمان "ضد زندگی" در 44 سالگی. او الان سر حال و زنده است؛ الان 71 ساله است، ولی شما در رمان جدید تان به نام "روح خارج می شود" یک بار دیگر او را می کشید.

من او را نکشته ام؛ فقط او را فرستاده ام خانه.

 

شما در رمان تان نوشته اید: "برای همیشه رفت." یعنی این فرق می کند؟

مسلماً فرق می کند.

 

ناثان زاکرمن یک نویسنده است که در تنهایی و انزوا در روستا زندگی می کرد؛ یعنی در واقع یک جور هایی مثل خود فیلیپ راث زندگی می کرد. ولی او به نیویورک باز می گردد. آیا او سعی دارد از پیری فرار کند و یک بار دیگر قدرت جوانی را در وجود خود حس کند؟

خب شاید برای این منظور سعی کند، ولی به نظر من این کتاب آخر در مورد این است که شور زندگی واقعاً دارد از وجود ش خارج می شود. او دیگر آن روح مبارزه را در خود ندارد. البته در بعضی موارد به طور موقت این روح جنگ و مبارزه را از خود نشان می دهد ولی موقت است و از آن وضعیت می گریزد.

 

یعنی ناثان زاکرمن دیگر به پایان رسیده؟

بله.

 

 

 

چرا تصمیم گرفتید به عمر معروف ترین شخصیت داستانی تان پایان بدهید؟

من خودم هم خبر نداشتم که می خواهم به عمر این شخصیت پایان بدهم. می دانید، تا آنجا که من می دانم این اتفاق خود به خود رخ داد. من وقتی نوشتن کتاب "روح خروجی" را شروع کردم فکر نمی کردم این آخرین باری باشد که درباره او می نویسم.

 

یعنی وقتی شروع به نوشتن کتاب کردید چنین برنامه ای برای او نداشتید؟

فکر نکنم. داستان این رمان فقط پایان کار این شخصیت را پیش بینی می کرد. داستان به مرور که آشکار می شد نتیجه و پایان هم مشخص می شد. ولی آغاز داستان چی؟ مهم ترین فکر من این بود که او برگردد. داستان "ریپ ون وینکل" را می دانید؟ ریپ ون وینکل پس از یک خواب 20 ساله بیدار می شود. برای زاکرمن هم وقتی که به شهر نیویورک بر می گردد همین اتفاق می افتد. من باید آنچه را که او کشف می کرد، کشف می کردم؛ و اینکه او چه چیزی را می دید، و مردم چه شکلی می شدند، مخصوصاً جوان ها چه شکلی می شدند. داستان این رمان داستان کشف و مکاشفه بود، درست مثل خیلی از کتاب هایم.

 

موبایل یکی از چیز هایی است که او کشف می کند.

او هنوز در عصر ماشین تحریر زندگی می کند. او می بیند که مردم دارند با خود شان صحبت می کنند!

 

انتخابات سال 2004 در پسزمینه داستان رخ می دهد. گنجاندن انتخابات در داستان رمان چه اهمیتی برای تان داشت؟

خب حس نا امیدی خیلی مشهود بود، مخصوصاً در بین جوان ها. انتخابات 2004 برای من لحظه تاریخی مهمی بود. احساس می کردم پسزمینه داستان پر جلوه خواهد شد.

 

یعنی به عبارت دیگر، شما این پسزمینه خاص را صرفاً به خاطر دلایل فنی انتخاب کردید؟

من همیشه در داستان هایم در کنار ماجرای اصلی یک ماجرای فرعی را هم قرار می دهم. از طرفی احساس می کردم این فرصتی برای خود من و تمام شخصیت های رمان است تا به دلیل انتخابات شور و هیجان خاص در حرکات و رفتار شان باشد. این پسزمینه به من این توانایی را می داد کاری کنم که زوج داستان زنده و طبیعی به نظر برسند و نیز تفاوت بین زاکرمن و آنها مشهود تر شود.

 

زاکرمن آدمی بدبین است و آنها هم بسیار خشمگین.

بله، درست است. هرچند نمی گویم او چون خیلی بدبین بوده کارش به پایان رسیده. کلاً بدبینی در او به پایان رسیده.

 

آیا سیاست همچنان جزو دغدغه های شماست؟ آیا انتخابات سال 2008 آمریکا را پیگیری می کنید؟

متأسفانه، بله. البته من به این انتخابات توجهی نداشتم تا اینکه دو هفته پیش به آن دقت کردم؛ تا قبل از آن چندان توجهی به این انتخابات نداشتم. بعد هم بحث و مناظره های آغازین "نییو همپشایر" را تماشا کردم؛ جمهوریخواهان به طرز غیر قابل باوری تحمل نا پذیرند. به حرف های دموکرات ها هم گوش دادم و به "اوباما" علاقه مند شدم. فکر کنم به او رأی بدهم.

 

چه چیزی باعث شد به اوباما رأی بدهید؟

اینکه او یک نامزد سیاهپوست است. به نظر من در این کشور مسأله نژاد خیلی مهم تر از مسأله فمینیسم است و سیاهپوستان آمریکا به این موضوع خیلی اهمیت می دهند. اوباما مرد جذاب و با هوشی است، و اتفاقاً بسیار خوش بیان است. به نظر من او در حزب دموکرات جایگاه کمابیش مناسبی دارد. به نظر من رئیس جمهور شدن او برای سیاهپوستان آمریکا خیلی مهم است.

 

رئیس جمهور شدن اوباما می تواند باعث ایجاد تغییرات مهم در جامعه بشود اینطور نیست؟

بله، می تواند. انتخاب شدن او می تواند به ایجاد تغییرات شگرفی در این کشور بینجامد. البته نمی دانم چنین اتفاقی رخ خواهد داد یا نه. تا حالا خیلی کم پیش آمده من به کسی رأی بدهم و طرف پیروز شود! اگر در مجله تان بنویسید که من می خواهم به باراک اوباما رأی بدهم باید فاتحه او را بخوانید! چون پرونده اش همینجا بسته می شود!

 

بحث هایی که در پیرامون اوباما مطرح می شود ما را به یاد "کولمن سیلک" قهرمان رمان "ننگ بشری" می اندازد. او سیاهپوست است ولی پوستش به طرز غیر عادی روشن است و ئبیوگرافی خاص را هم برای خودش می سازد. منظور ما مسأله تعلقات است، و همینطور رفتار درست و نا درست. آیا باراک اوباما به اندازه کافی سیاه هست؟

می دانم که این بحث تداوم خواهد داشت، ولی به نظر من اگر نامزدی ریاست جمهوری را به دست بیاورد این بحث ها از بین خواهند رفت. وقتی همه با واقعیت نامزدی او در انتخابات مواجه بشوند، چنین بحث هایی هم از بین می رود. کسی که رنگ پوست بدنش ترکیبی از سیاه و سفید است در هر حال سیاهپوست محسوب می شود.

 

سفید پوستان البته او را سیاهپوست به حساب می آورند ولی مسأله این است که آیا خود سیاهپوستان هم او را سیاه محسوب خواهند کرد یا نه.

بله، او اگر نامزدی انتخابات را احراز کند مسلماً ساهان او را یکی از خود شان محسوب خواهند کرد.

 

به اعتقاد شما اوباما در صورت رئیس جمهور شدن واشنگتن را تغییر می دهد یا سیاست را؟

من صرفاً به حضور او علاقه دارم. می دانید، همین که او کی هست و اهل کجا هست خودش یک تغییر محسوب می شود. در مورد هیلاری کلینتون هم قضیه همین گونه است، صرف همین که او کیست خودش تغییر بسیار بزرگی محسوب می شود. تمام حرف های دیگری که در مورد تغییر زده می شود، فقط در حد حرف است و هیچ معنای خاصی ندارد. تغییرات در شرایطی که پیش می آید معنی پیدا می کند.

 

آیا به زوج کلینتون علاقه دارید؟ آیا آنها شخصیت های ادبی هستند؟

بله، آنها برای خود شان فیلمی هستند. رفتار آنها بسیار تهاجمی است. نه این زوج برای من هیچ نکته جالبی ندارند. بیل کلینتون به عنوان رئیس جمهور آدم جالبی بود ولی الان نمی دانم چه کاره است. به نظر من کلینتون ها می توانند این جنبه قضیه را پر رنگ کنند و رفتار تهاجمی داشته باشند ولی مردم هم از این رفتار آنها آزرده خواهند شد.

 

"درباره جنگ عراق خیلی چیز ها می توان نوشت"

 

جورج دبلییو بوش وقتی دوره ریاست جمهوری اش به پایان برسد چه چیزی از خودش باقی خواهد گذاشت؟ آیا او به راحتی از یاد ها خواهد رفت؟

کار های او آنقدر فجیع و وحشتناک بود که فراموش شدنی نیست. درباره کار های او خیلی چیز ها نوشته خواهد شد. درباره جنگ آمریکا در عراق هم خیلی چیز ها نوشته خواهد شد. درباره اینکه او با تئوری "ریگانیسم" چه ها کرده خیلی چیز ها می توان نوشت چون او از ریگان خیلی جلو تر رفت. بنابراین او فراموش نخواهد شد. یک نفر گفته است او بد ترین رئیس جمهوری است که تاریخ آمریکا به خودش دیده و به نظر من این حرف کاملا صحیح است.

 

چرا؟

خب، بزرگ ترین علتش همین جنگ آمریکا در عراق است، فریب هایی که او برای پیدا کردن بهانه جنگ در عراق به کار بست. بدبینی مطلقی که در پیرامون این فریب ها وجود داشت. هزینه ها ی جنگ و خزانه آمریکا و جان مردم آمریکا. همه اینها هولناک است. اصلاً نظیر اینها وجود ندارد. علت دیگر دیدگاه بوش در مورد گرم شدن جهان است، که البته یک بحران جهانی است، در حالی که بوش و دار و دسته اش نسبت به تلاش های دیگران برای پرداختن به این بحران بی تفاوت بودند، البته اگر نگویی برخوردی خصمانه داشتند! و خیلی علت های دیگر. آسیب ها و ضرر هایی که او به دیگران زده خیلی زیاد بود.

 

از آنجایی که داستان رمان شما در همان هفته انتخابات 2004 رخ می دهد، آیا می توانید توضیح بدهید چرا آمریکایی ها برای مرتبه دوم به بوش رأی دادند؟

به نظر من علتش ادامه یافتن جنگ و عدم علاقه به ایجاد تغییر بود، و البته یک جور حماقت سیاسی. اصلاً چرا کسی به کس دیگر رأی می دهد؟ وقتی "جان کری" مبارزات انتخاباتی اش را شروع کرد من نظر خیلی مثبتی درباره اش داشتم، ولی او در مقابل بوش نایستاد. دموکرات ها بی شعور نیستند که این البته خیلی بد است چون جمهوریخواهان بی شعورند! بی شعور ها پیروز می شوند.

 

"روح خارج می شود" یک دستور صحنه از شکسپییر است.

این جمله در سه تا از نمایشنامه های شکسپییر هست. من آن را در "مکبث" پیدا کردم. می خواستم یک اجرای جدید از مکبث را ببینم به همین دلیل نمایشنامه اش را باز خوانی کردم. دستور صحنه را خواندم و ناگهان توجهم به آن جلب شد. این جمله در نمایشنامه هملت هم هست. وقتی "جولیوس سزار" با "بروتوس" مواجه می شود هم هست.

 

یکی از موضوعات این رمان، تلاش "ریچارد کلیمان" نویسنده جوان برای نوشتن بیوگرافی "ئی. آی. لونوف" رمان نویس متوفی است. زاکرمن که لونوف را می پرستید از این ایده متنفر است. آیا شما هم از بیوگرافی تان را بنویسند می ترسید؟

من یک بیوگرافی نویس دارم. او حدود 10 گفتگو با من انجام داد. البته تا به حال هیچ چیزی نشانم نداده. خودم هم نمی خواهم نوشته های او را در مورد من ببینم. یعنی در حقیقت نمی خواهم در کارش دخالتی داشته باشم.

 

می ترسید؟

خب، آدم از دو چیز می ترسد. می ترسید که بیوگرافی نویس در مورد شما دچار دیدگاه های اشتباه یا درست شود!

 

آیا از شرمندگی و خجالت می ترسید؟ "توماس مان" می ترسید با عاشق یک شخص جوان شدن شهرت خود را نابود کند؛ ناثان زاکرمن قهرمان داستانی شما که هم عقیم است و هم فاقد خویشتن داری، همیشه می ترسد که مبادا در وضعیت شرم آوری قرار بگیرد.

ولی من فکر نمی کنم قوانینی که در روزگار توماس مان وجود داشتند الان هم وجود داشته باشند. الان دیگر نمی شود شهرت خود را نابود کرد. اگر بخواهید چنین کاری بکنید باید یک عمل شنیع انجام بدهید تا ذزه ای خدشه به شهرت تان وارد شود. جیمی برای زاکرمن غیر قابل دسترس است نه فقط به خاطر اختلاف سنی زیادی که با آن دختر دارد بلکه به دلیل درد و رنج بدنی اش (عقیم بودنش) نیز هست.

 

آیا دختر داستان این قضیه را می داند؟

می داند. به همین دلیل زاکرمن می داند که علاقه اش به آن دختر از اساس تباه است. ولی وضعیت رقت انگیز که زاکرمن به آن دچار شده این است که او هرچند جلویش گرفته می شود ولی خودش نمی تواند عشقش نسبت به آن دختر را سرکوب کند؛ به همین دلیل این وضعیت باعث می شود عشق و علاقه اش رقت بار تر شود.

 

آیا زاکرمن می تواند این مسأله را برای یک روز و یا حتی یک ساعت فراموش کند؟

او می توانست این قضیه را سالیان سال فراموش کند.

 

ولی بعد جیمی را دید.

و بعد هم به نیویورک برگشت. مادام که بیرون از اتوموبیل تان بایستید و نتوانید حرکت کنید، حق با شما خواهد بود.

 

شما سال های سال در خانه تان در کانکتیکوت در تنهایی و انزوا زندگی کردید. خود تان هر چند وقت یک بار به نیویورک می آیید؟

الان بیشتر. قبلاً ها دو سوم سال را در روستا زندگی می کردم، ولی الان فکر کنم دو سوم سال را در نیویورک باشم.

 

علت چیست؟

خب، من از سال 1972 در کانکتیکوت بودم. آنجا خیلی دور است. البته جای زیبا و بسیار ساکتی است. آنجا هیچ کس را نمی بینی. آب و هوایش خیلی نا جور است؛ زمستان های خیلی ناجوری دارد. از نویسندگی در آنجا لذت می بردم. هیچ چیزی نبود که حواسم را پرت کند. دوست و اشنایی آنجا نداشتم که بخواهد حواسم را پرت کند. بنابراین می توانستم تمام روز را کار کنم، و بعد سر شب کار های دیگر انجام می دادم. این کار ها را معمولاً در خانه انجام می دادم و بیرون نمی رفتم؛ مثلا، مطالعه می کردم یا بازی بیس بال تماشا می کردم.

 

 

 

چه چیز هایی می خواندید؟

استادان قدیمی. کتاب های کونراد و تورگنف و همینگ وی و فالکنر را باز خوانی کردم؛ باز خوانی اثار آنها خیلی لذتبخش است. خیلی کم پیش می آمد آثار داستانی نویسندگان امروزی را بخوانم ولی آثار غیر داستانی نویسندگان معاصر را می خواندم.

 

حتماً شما هم مثل زاکرمن در آنجا اینترنت نداشتید؟

نه، اینترنت نداشتم.

 

یعنی شما هنوز حتی در نیویورک هم اینترنت ندارید؟

الان که دارم. چند تا سایت عالی هست که در آنها کتاب های دست دوم می فروشند. من چندین جلد از این کتاب های دست دوم را خریده ام. ولی شما به کسی نگویید!

 

شما ئی-میل دارید ولی از آن استفاده نمی کنید؟

ئی-میل من را فقط یک نفر دارد، فقط یک نفر... ئی-میلم را به کسی نمی دهم چون دوست ندارم کسی مزاحمم بشود.

 

می توانیم بپرسیم آن یک نفر کیست؟

یک نفری. به هر حال ما هم باید یک سرگرمی ای داشته باشیم.

 

وقتی به روستا بر گشتید؟

نکته جالب در مورد کار و زندگی در آنجا این است که کتابی که بر رویش کار می کنم هرگز دست از سرم بر نمی دارد چون من حتی وقتی که شب هنگام دارم مطالعه می کنم این باعث نمی شود از فکری که در ذهنم بوده دور شوم. اگر به این شیوه کار کنید یک خروار کاغذ نوشته شده خواهید داشت.

 

"شما به تلوزیون نیاز ندارید"

 

آیا احساس نمی کردید که دارید زندگی را از دست می دهید؟ شما آن موقع سر و کار تان فقط با کتاب بود.

بله، این واقعیتی است؛ شما اگر به این شیوه زندگی کنید یک سری چیز ها را هم باید قربانی کنید. ولی، می دانید، حدود سه سال پیش از خانه خارج شدم تا پیاده به سوئیتم که در فاصله 50 کیلومتری قرار داشت، بروم. همینطور که پیاده می رفتم و دور و برم را نگاه می کردم یک حیوان خیلی کوچک را دیدم توی برف ایستاده؛ یک حیوان بسیار کوچک و زشت به اسم "پوسوم". این حیوانات خیلی زشت اند و دم شان هم مثل دم موش است. من به طرفش قدم برداشتم ولی حیوان دوید رفت توی یک سوراخ لای برف ها. زانو زدم و توی آن سوراخ را نگاه کردم و توی سوراخ دیدم حدود شش، هفت تا چوب تکه چوب بود. پیش خودم گفتم پس اینطوری هم می شود. فقط به همین چیز ها واقعاً نیاز داری. گفتم می توانم از این صحنه درس بگیرم. من خیلی چیز ها داشتم؛ به تلوزیون و یخچال و کارد و چنگال نیاز ندارید.

 

دارید قصه برای مان تعریف می کنید؟

صد در صد. به نظرم این صحنه یک جور هایی با شیوه زندگی من در کانکتیکوت مرتبط بود. عصر وقتی داشتم از آنجا رد می شدم آن پوسوم را یک بار دیگر دیدم که داشت برف می خورد. به او گفتم: نویسندگی چگونه پیش می رود؟ فکر می کردم یک نفر با من شوخی کرد و این حیوان را سر راهم گذاشته تا به من نشان بدهد که چه شکلی هستم؛ یک آدم کوچک اندام چندش آور هستم با هفت تا تکه چوب! به همین دلیل تصمیم گرفتم شیوه زندگی ام را عوض کنم. به همین دلیل به نیویورک برگشتم و حالا هم در "آپر وست ساید" جایی برای زندگی پیدا کرده ام؛ حالا هر وقت که هوا در کانکتیکوت خوب باشد به آنجا می روم.

 

آیا شهر نیویورک در نویسندگی شما تغییر ایجاد کرده؟ آیا حواس تان پرت می شود؟

نه. من کتاب هایم را در کانکتیکوت گذاشته ام، ولی ریتم کارم را حفظ کرده ام. حتی همان وسایل را دارم؛ یعنی، همان میز تحریر، همان صندلی و غیره. البته این وسایل را اینجا دوباره خریدم ولی دقیقاً همان وسایلی هستند که در کانکتیکوت استفاده می کردم. آپاراتمانی هم که در آن زندگی می کنم اپارتمان ساکتی است. می توانم تلفنم را از برق بکشم و در پایان روز به پیغام ها گوش کنم. البته عوامل حواس پرتی در اینجا بیشتر است ولی دیگر عادت کرده ام. در نیویورک به سینما می روم، مردم را می بینم. هر یک شب در میان یک نفر را می بینم. در خیابان ها قدم می زنم. در خیابان ها آدم هست!

 

که موبایل دارند.

که موبایل دارند. خودم هم دارم.

 

واقعاً؟

بله.

 

ولی هیچ کس شماره شما را ندارد.

هیچ کس هم قرار نیست بداند من موبایل دارم. می خواهم افسانه فیلیپ راث همیشه جاویدان باشد، مثل افسانه ریپ ون وینکل.

 

آیا این بدان معنا است که آدم وقتی به یک سن خاصی می رسد آزادی های بیشتری به خودش می دهد؟

آدم یک کم شل تر می گیرد. من بیشتر ساعات روز را کار می کنم. در یک ساعت خاصی از روز تمرینات ورزشی انجام می دهم. چهار روز در هفته به استخر می روم. جالب است.

 

شاید این معنایش این است که نویسندگی پس از نوشتن این همه رمان، راحت تر می شود؟

نه، کمابیش مثل همیشه است. آسان تر که نمی شود؛ یعنی، هیچ وقت آسان تر نمی شود. ولی فکر هم نمی کنم سخت تر بشود. نویسندگی برای من همیشه یک وظیفه بوده و همچنان هم وظیفه خواهد بود. من همیشه وقتی نوشتن کتابی را تمام می کنم نگرانم که مبادا آخرین کتابم باشد و دیگر نتوانم کتابی بنویسم. از همان اول همینطوری بوده و همچنان نیز هست. وقتی کتابی را به پایان می رسانم با خودم می گویم، الان چه زهر ماری بنویسم؟ اصلاً چه موضوعی هست که درباره اش بنویسم؟ هنوز هم این حس را دارم. یک کتابی نوشته ام که در ماه اکتبر آینده در می آید.

 

یعنی نوشتن این کتاب را تمام کرده اید؟

بله، تمام کرده ام. این کتاب دیگر درباره سن و سال نیستع بلکه درباره دانشجویان در زمان جنگ کره است. اسم این رمان هم "رنجش" است. الان هم باید نوشتن یک رمان دیگر را شروع کنم. خلاصه این یک روند بی پایان است. می دانید، فقط یک راه برای خروج از این وضعیت وجود دارد.

 

ولی یک سری چیز ها باید متفاوت باشند. شما می توانید این حس را داشته باشید که یک کتاب دیگر را بنویسد تا جایزه نوبل را که سال هاست شایستگی دریافتش را داشته اید به شما بدهند. و یا می توانید با نوشتن رمان های زیاد تر اعتماد به نفس بیشتری پیدا کنید.

خب، من با این نظر موافق نیستم. من از همان اول که حرفه نویسندگی را شروع کردم اعتماد به نفس داشتم، ولی هر بار که پروژه ای را شروع می کنی (من خودم را می گویم) به عنوان یک آماتور کارت را شروع می کنی چون شما آن شخص حرفه ای که 25 یا 26 یا 27 کتاب نوشته، نیستید. شما کسی هستید که هرگز کتابی را که در شرف نوشتنش هستیدع ننوشته است. پس در قبال آن کتاب صرفاً یک اماتور هستید. و اینجاست که عدم قطعیت های خاص یک آماتور را در درون تان حس می کنید. شش یا هشت ماه اول کار خیلی به طرز دردناکی سخت می گذرد، البته بعضی وقت ها کار در ادامه ممکن است سخت تر هم بشود، ولی ابتدای کار حتماً سخت است.

 

شما هنوز برای نوشتن از ماشین تحریر استفاده می کنید؟

نه، الان از کامپیوتر استفاده می کنم.

 

شما تنها نویسنده آمریکایی در قید حیات هستید که نسخه ای از آثارش در "کتابخانه آمریکا" است. آیا به این موضوع افتخار می کنید؟

بله، خیلی افتخار می کنم.

 

دیگر از زندگی چه می خواهید؟

شاید سلامت و خوشحالی.

جایزه نوبل؟

(می خندد) اوه، جایزه نوبل؛ به آن فکر نمی کنم.

 

آقای راث از اینکه در این گفتگو شرکت کردید بسیار سپاسگزاریم.