X
تبلیغات
رایتل

وال-ئی

دوشنبه 24 تیر‌ماه سال 1387

 

 

 

گفتگو با "اندرو استانتون" کارگردان فیلم "وال-ئی"

ربات کوچولویی که می توانست

 

 

مارک مورینگ

فرشید عطایی

 

کریسچینیتی تودی

ژوئن 2008

 

"اندرو استانتون" از فیلمسازان کمپانی "پیکسار" اولین بار در سال 1994 به فکر ساختن فیلم "وال-ئی" (Wall-E) افتاد و اکنون آن فکر صورت واقعیت گرفته و در سالن های سینما در حال اکران است. در اینجا نشریه معتبر "کریسچینیتی تودی" با استانتون درباره ایمان و خلاقیتش و آن ربات کوچولوی تنها به گفتگو نشسته است

 

چهارده سال پیش بود که "اندرو سانتون" و "جان لاستر" و "پیت داکتر" و "جو رانفت" فقید از پیشگامان کمپانی "پیکسار" برای یک ضیافت ناهار که اکنون شهره خاص و عام شده، گرد هم جمع شدند. فیلم انیمیشن "داستان اسباب بازی" که در واقع اولین فیلم سینمایی شرکت نوپای پیکسار بود مراحا پایانی ساخت خود را پشت سر می گذاشت؛ در آن هنگام یک فکر ناگهان به ذهن آنها رسید: باید به فکر ساخت یک فیلم دیگر باشیم!

 

حاصل این فکر ساخت سه فیلم موفق بود: "زندگی یک حشره"، "شرکت غول ها" و "در جستجوی نیمو". در این بین استانتون ایده ساخت یک فیلم را در ذهنش داشت (البته در آن موقع هنوز هیچ داستانی در ذهن نداشت و همه چیز فقط در حد یک تیده بود)؛ایده او این بود که نسل بشر کره زمین را ترک کند و برای ادامه زندگی به یک نقطه دیگر در فضا نقل مکان کند ولی یک ربات کوچولو را جا بگذاردو آن ربات هم کار خود را صادقانه انجام بدهد چون یک نفر فراموش کرده بود که دکمه خاموش آن را بزند.

 

حالا پس از گذشت 14 سال ان ایده در قالب یک فیلم انیمیشن به نام "وال-ئی" در سالن های سینما نمایش داده می شود. "وال-ئی" جدید ترین شاهکار مغز متفکر های انیمیشن سازی در شرکت پیکسار است. استانتون 42 ساله در ساخت بیشتر انیمیشن های پیکسار دست داشته ولی "وال-ئی" تازه دومین فیلم او در مقام کارگردان است. اولین تجربه کارگردانی او در سال 2003 به نام "در جستجوی نیمو" جایزه اسکار بهترین فیلم انیمیشن را برایش به ارمغان آورد.

 

در حالی که فیلم "نیمو" درباره روابط دوستانه و محبت آمیز بین یک پدر و پسر بود، والی-ئی هم داستانی عاشقانه دارد؛ عشق بین دو شیء بی جان. شخصیت اصلی فیلم همان "روبات کوچولوی جا مانده ای" است که در بالا به ان اشاره شد. وظیفه روزانه این ربات جمع آوری زباله ها و فشرده کردن انها و قرار دادن آنها در تل های مرتب و منظمی از زباله ها است. اما وال-ئی از این زباله ها نکاتی درباره انسان ها یاد می گیرد، انسان هایی که 700 سال پیش او را بر روی کره زمین جا گذاشتند و حالا در یک ایستگاه فضایی در کهکشان راه شیری به سر می برند و منتظر هستند تا زمین یک بار دیگر قابل سکونت شود. وال-ئی در میان این زباله ها چیز هایی می یابد و از طریق آنها نکاتی را درباره انسان ها و اینکه افکار و احساسات شان چیست، متوجه می شود. ولی مؤثر ترین چیزی که او در میان زباله ها پیدا می کند یک نوار VHS از فیلم Hello Dolly است؛ او بی وقفه این فیلم را تماشا می کند و با تماشای آن چیز هایی درباره عشق و تنهایی یاد می گیرد.

 

در ادامه داستان سر و کله یک ربات "مؤنث" با نام مناسب "EVE" (Eve در زبان انگلیسی به معنای "حوا" است/م) پیدا می شود؛ مأموریت این ربات که از فضا و از طرف انسان ها آمده این است که نشانی از زندگی بر روی کره زمین پیدا کند تا معلوم شود که آیا زمین بار دیگر قایل زندگی شده است یا نه. در این بین، انسان ها که در ایستگاه فضایی زندگی می کنند، چاق و تنبل و نامنسجم شده اند؛ آنها قربانیان "مصرف گرایی" خود هستند، که در واقع توسط ماشین ها و ربات های محصول تکنولوژی پیشرفته که دور و بر شان را احاطه کرده اند، بلعیده شده اند. آیا ربات قهرمان ما می تواند انسان ها را نجات بدهد و در عین حال به "دختر" مورد علاقه اش برسد؟

 

استانتون در این مصاحبه درباره مضامین فیلم "وال-ئی" و اینکه ایمان دینی اش چگونه در کارش به او کمک می کند و روند خلاقیتش در فیلمسازی، صحبت می کند.

 

مارک مورینگ: به نظر می رسد چند مضمون "انجیل"ی در این فیلم وجود داشته باشد. وال-ئی یک جور هایی یادآور "آدم" است؛ تنها موجود انسان بر روی کره زمین که تنها است و به دنبال یک همراه می گردد...

اندرو استانتون: بله؛ و دقیقاً به همین دلیل اسم مناسب EVE را برای ربات مؤنث انتخاب کردم. ولی کلمه "آدم" برای شخصیت اصلی فیلم آن بار معنایی مظلوم واقع شدن را نداشت. اسم "وال-ئی" کمی غم انگیز تر بود؛ من البته یک سر-واژه هم برای این اسم ساختم تا همه چیز منطقی و قابل قبول باشد. ولی قطعاً مضمون اولین مرد و اولین زن بر روی کره زمین در این فیلم وجود دارد. ولی من تلاش خاصی برای اینکه مرد را در یک داستان بزرگ تر قرار بدهم، از خودم نشان ندادم. من فقط از این "شاعرانگی" خوشم می آمد که این دو دستگاه آهنی خیلی بشتر از انسان ها برای زندگی و عشق ارزش قائل هستند.

 

در این فیلم همچنین اشاره کوچکی هم به داستان "کشتی نوح" می شود، آنجا که انسان ها در یک ایستگاه فضایی به سر می برند و منتظر ند تا شرایط زندگی دوباره بر روی کره زمین فراهم شود؛ یعنی آنها باید منتظر بمانند تا "ئبو" با آوردن نشانی از زندگی گیاه بر روی زمین به آنها تأیید لازم را بدهد.

من مشخصاً داستان کشتی نوح را در نظر نداشتم، ولی با گذشت زمان به این ایده موازی با داستان کشتی نوح علاقه پیدا کردم که "ئیو" مثل کبوتر سفیدی باشد که به سمت پایین پرواز می کند و حامل این پیغام باشد که وقت برگشتن است. این تمثیلی مؤثر بود و بنابراین من آن را به کار گرفتم.

 

یعنی از پیش تعیین شده نبود؟

نه، ولی به هر حال در حین کار یک سری ایده ها به ذهن آدم می رسد. ناگهان می گویی، ببینیم فلان کار را بکنیم چگونه از آب در می آید. پس دست به کار می شوی. به نظر من انجیل یک جور هایی در خون ما جریان دارد.

 

من در جا های دیگر دیده ام که شما کمی درباره ایمان تان به دین مسیح صحبت کرده اید. می توانید برای مان توضیح بدهید که ایمان مذهبی شما چگونه به روند خلاقیت و کار تان کمک می کند؟

معمولاً گفته می شود که به عنوان یک قصه گو خیلی مهم است که نسبت به نظام ارزشی تان وفا دار و صادق باشید. من اصلاً دوست ندارم به سینما بروم و احساس کنم که دارند من را موعظه می کنند و یا اینکه به من بگویند چگونه رفتار کنم؛ به نظر من صادقانه تر این است که آدم ارزش های شخصی اش را کنار بگذارد و به ارزش های شخصیت هایش توجه کند که این کار به نظر من خیلی تأثیرش بیشتر است. در مورد وال-ئی همین اتفاق افتاد. بزرگ ترین فرمان از نظر من این است که انسان ها به یکدیگر عشق بورزند، و به نظر من این هدف غایی زندگی است. و از این رو، این هدف کامل و بی نقص تنها ترین ربات روی زمین است، اینکه بزرگ ترین فرمان را یاد بگیرد، عشق ورزیدن به دیگری را یاد بگیرد.

 

یعنی این چیزی که دارید می گویید در مورد فیلم "نیمو" هم صدق می کند؟

حقیقتش را بخواهید نه. البته منظورم این نیست که عشق ورزیدن از موضوعات فیلم نیمو نبوده، ولی برای من، آن فیلم بیشتر درباره ایمان و کنار آمدن با ترس هایی بود که شخص با آنها درگیر است.

 

کمی هم درباره کار کردن در شرکت پیکسار برای مان صحبت کنید. آیا شما و دیگر همکاران تان یک جور رقابت دوستانه با هم دارید و سعی می کنید در پر فروش شدن فیلم در گیشه از هم جلو بزنید؟

دقیقاً برعکس؛ ما همیشه همدیگر را تشویق می کنیم که هر یک از ما بهترین فیلم ممکن را بسازد. یعنی ما خیلی از همدیگر حمایت می کنیم، هرچند این کار همیشه راحت نیست، چون همه ما خیلی صادقانه انتقاد های سازنده از کار هم می کنیم. همه ما مثل یک تیم هستیم و اگر تیم برنده شود دیگر جایی مثل پیکسار مجبور نیست میدان را خالی کند. همه ما هر 4 الی 6 ماه دور هم جمع می شویم تا فیلم های همدیگر را ببینیم. وقتی دور هم جمع می شویم جو مثل حال و هوای یک دادگاه نیست. تقریبا مثل این است که در اتاق یک نویسنده هستی، و فرصت این را می یابی که نظر دیگران را به طور عینی بشنوی. شما اگر مدت های طولانی در تنهایی روی چیزی کار بکنید، مثل این است که در اینه به خود تان زل بزنید؛ اگر به مدت طولانی به خود تان زل بزنید یک میلیون ایراد در خود تان می بینید، و شروع می کنید به تغییر دادن آنها فقط به خاطر اینکه می توانید این کار را انجام بدهید. اینجاست که به همکار و همتا نیاز پیدا می کنید؛ کسی که بتوانید به خلاقیتش اعتماد کنید و کسی که بتواند به شما بگوید: "به نظر من اینجای کار عالی است؛ تغییرش نده"، یا بگوید: "اینجا آنطوری که تو فکر می کنی خوب از آب در نیامده پس تغییرش بده."

 

فیلم وال-ئی مثل بقیه محصولات شرکت پیکسار با تمام گروه های سنی ارتباط برقرار می کند؛ آیا این عمدی بوده؟

یکی از نعمات کار کردن در شرکت پیکسار این بوده که ما از همان اول که فیلم "داستان اسباب بازی" را ساختیم همیشه فیلم هایی را ساخته ایم که باب دل مان بوده. وقتی داشتیم داستان اسباب بازی را می ساختیم اولش سعی کردیم نظر مثبت تمام مدیران و مسؤلان شرکت دیزنی را به کار مان جلب کنیم ولی فایده ای نداشت. ما هم که دیدیم اینطور است از ترس اینکه مبادا جلوی ساخته شدن این فیلم را بگیرند خود مان را توی اتاق کار مان حبس کردیم و چیزی را ساختیم که خودمان می خواستیم ببینیم. و نتیجه شد همان داستان اسباب بازی که معروف حضور همه هست. اینگونه شد که از همان موقع تصمیم گرفتیم به مخاطب درون مان گوش کنیم و نگران آمار های جمعیت شناختی نباشیم. من یک مرد خانواده دوستم، بچه دارم، و به سینما می روم. بنابراین دوست دارم فیلمی بسازم که خودم دوست داشته باشم آن را ببینم. اگر این فیلم کاملاً باب طبع دیگری نباشد نمی شود کاری ش کرد، ولی در هر حال یک هنرمند یک اثر خالصانه از خودش عرضه کرده است.

 

ظاهراً ایده ساخت فیلم وال-ئی اولین بار در سال 1994 شکل گرفت؟

آن موقع همه چیز فقط در حد یک ایده بود و داستانی در کار نبود. یعنی در واقع اساس یک شخصیت داستانی عالی گذاشته شده بود؛ و این شخصیت با این جمله به وجود آمد: "چه اتفاقی می افتد اگر نسل بشر کره زمین را ترک کند و یک نفر آخرین ربات را روشن می گذاشت و این ربات هم کار عبث و بیهوده ای را تا ابد انجام می داد؟" من در آن لحظه با خودم گفتم این شخصیت اگر خلق شود غم انگیز ترین و تنها ترین شخصیتی خواهد بود که من در تمام عمرم دیده ام. من و پیت داکتر [همکار فیلمنامه نویس] عاشق این ایده شدیم و گفتیم که خیلی دوست داریم چنین فیلمی را ببینیم. ولی ما آن موقع چون هنوز ساخت "داستان اسباب بازی" را به پایان نبرده بودیم، جمله بعدی مان این بود: "هیچ کس به ما اجازه ساخت چنین فیلمی را نمی دهد." پس ایده این فیلم را گذاشتیم روی طاقچه و رفتیم سراغ ساخت بقیه فیلم ها. ولی این ایده در تمام این سال ها در ذهنم بود، و وقتی داشتم فیلمنامه نیمو را می نوشتم دوباره به وال-ئی فکر کردم؛ یعنی اصلاً دست خودم نبود. در این موقع بود که متوجه شدم که به تنهایی محض این شخصیت علاقه پیدا کرده ام و متضاد تنهایی هم عشق است؛ پس داستان این فیلم باید یک داستان عاشقانه باشد. از ان موقع به بعد آسمان های بالای سرم از هم باز شدند و من دیگر نمی توانستم دست از نوشتن این داستان بردارم.

 

این فیلم یک داستان عاشقانه عالی دارد. ولی در عین حال به نظر می رسد که این فیلم نسبت به بقیه محصولات پیکسار بار اجتماعی بیشتری دارد. به نظر می رسد که داستان این فیلم درباره آمریکایی های مصرف گرای چاق و تنبلی است که اصلاً به فکر محیط زیست خود نیستند...

این تفسیر شماست، ولی من چنین افکاری را در ذهنم نداشتم. مسلماً من هم متوجه موارد مشابه هستم، ولی صادقانه بگویم، همه آن عوامل از خاستگاه های مختلف ناشی شدند. تمام انتخاب های من در این فیلم ناشی از تأکید بر نکته اصلی فیلم بود، یعنی همان داستان عاشقانه بین دو ربات است. مضمونی که من به دنبالش بودم این بود که عشق نا معقول و غیر منطقی تمام برنامه ریزی های زندگی را بر هم می ریزد. خب شما می توانید بگویید که در این فیلم به مسأله مصرف گرایی مردم آمریکا پرداخته شده، ولی یک میلیون مسأله دیگر هست که ما انجام می دهیم که باعث می شوند حواس مان پرت شود و نتوانیم با آدم بغل دست مان ارتباط برقرار کنیم و یا ارتباط مان را بیشتر کنیم، که حقیقتاً مسأله زندگی همین است. این ایده به ذهن من خطور کرد که در حالی کهوال-ئی دارد زباله ها را جمع می کند از لا به لای آن زباله نشانه هایی از اینکه انسان ها چگونه موجوداتی هستند بیابد. من این ایده را که وال-ئی یک چیز واقعی پیدا کند خیلی دوست داشتم. او مجذوب ایده زندگی شده بود. نکته زندگی چیست؟ یک چیز واقعی. وال-ئی یک شی انسان-ساخته است که یک چیز واقعی در درون خود دارد. او وقتی خودش را در احاطه اشیاء انسان-ساخته دید به وجود یک چیز واقعی در درون خود پی برد. این جنبه قضیه برای من خیلی شاعرانه بود.

 

خیلی خب، اینهایی که گفتید قبول؛ ولی چرا تمام آدم هایی که در ایستگاه فضایی هستند چاق اند و سوار صندلی های متحرک شان این ور و آن ور می روند؟

من قصدم این نبود که انسان ها را به شکل مصرف کنندگانی چاق و تنبل نشان بدهم، بلکه می خواستم کاری کنم که به نظر برسد انسان ها کلاً اسیر عوامل حواس پرتی هستند؛ تا آن حد که ارتباط شان با هم قطع شده، حتی اگر کنار هم باشند. دلیل اینکه من آدن ادم ها را به شکل نوزادانی با جثه بزرگ نشان دادم این بود که یکی از کارمندان "ناسا" به من گفته بود که هنوز نتوانسته اند برای اقامت طولانی مدت در فضا جادذبه زمین را شبیه سازی کنند و اگر نتوانند این جاذبه زمین را ایجاد کنند پوست بدن دچار پلاسیدگی می شود و ماهیچه های بدن حالت خود را از دست می دهند و شما به یک قطره ماده لزج تبدیل می شوید. برای مدتی این کاری بود که من با آدم های توی فیلم انجام می دادم. آنها مثل تکه های بزرگی از ژله بودند. ولی نتیجه کار خلق موجودات غجیب و غریبی بود، به همین دلیل دست از خلق آن موجودات برداشتیم. در نتیجه گفتم بیایید این موجودات را به شکل نوزادانی با جثه های بزرگ نشان بدهیم. چگونگی خلق این آدم های چاق به این شکل بود. نمی خواستم تفسیر شیطنت آمیزی از مصرف گرایی یا جامعه امروز آمریکا در فیلمم ارائه بدهم. فقط داشتم روی این منطق پیش می رفتم که اگر بدون هیچ گونه هدفی در زندگی در یک تعطیلات دائمی به سر ببرید چه اتفاقی می افتد. بنابراین به این ایده رسیدم که در این صورت به یک سری نوزاد های بزرگ جثه تبدیا می شدیم که هیچ دلیلی نداشت رشد کنیم و بزرگ شویم. من قطعاً انسان ها را قربانی سیستمی می دانم که اسیرش هستند. آنها تبدیل به نوزادانی شده اند که باید روی پا های خود شان بایستند. اصلاً دوست ندارم فیلم پیام دار بسازم!

 

بعضی از مسیحیان می خواهند فیلم های پیام دار بیشتری ساخته شود، و می خواهند در این فیلم ها اصول و تعالیم دین مسیح با صدای بلند و خیلی واضح موعظه شود. ولی وقتی فیلم ها بر اساس اصول خود شان ساخته می شوند اغلب با فیلم افتضاحی رو به رو می شوید و...

خب، بله، من از این جهت با شما موافقم.

 

ولی آدم هایی مثل شما و دیگر همکاران تان در پیکسار و سایر فیلمسازان مسیحی مانند اسکات دریکسون و رالف وینتر، در فیلم های شان از مضامین دین انجیل استفاده می کنند بدون آنکه به فیلم شان حال و هوای موعظه گونه بدهند. شما در این مورد چه نظری دارید؟

من با چیز هایی که شما گفتید موافقم. فقط به خاطر اینکه شما ایمان تان قوی است دلیل نمی شود که شما ناگهان مجبور بشوید خنگ بازی در بیاورید و خود تان را تسلیم خواسته های یک گروه خاص از تماشاگران فیلم بکنید. این قانون کی به وجود آمد؟ به نظر من به آدم مغز داده شده که از آن استفاده کند ولی به آدم استعداد هم داده شده که از آن هم باید استفاده کند. و بنابراین شما همان هوش و استعداد و خرد اغوا کننده را در یک فیلمی می بینید که ممکن است از نظر شما یک جور "سرگرمی دنیوی" باشد؛ به نظر من هیچ دلیلی وجود ندارد که چنین چیز هایی را به خاطر هیچ چیزی کنار بگذاریم.

 

وقتی فیلم "مصایب مسیح" در گیشه پر فروش شد، هالیوود متوجه موضوع شد و از آن به بعد مخاطبان مسیحی را هدف قرار داد؛ و به نظر من نتیجه این توجه ساخته شدن یک سری فیلم های خوب و یک سری فیلم های ضعیف بود. خود شما با این ذهنیت جدید هالیوود مبنی بر اینکه تلاش دارد تا توجه مخاطبان دارای ایمان مذهبی را به خود جلب کند، چگونه کنار می آیید؟

خب، این ذهنیت همیشه وجود داشته است؛ این قضیه چیز جدیدی نیست. ولی من نمی توانم آدم ها را طبق آمار جمعیت شناختی خشک دسته بندی کنم. ما هیچ وقت با فیلم های مان چنین کاری نکرده ایم. همیشه کار برعکس را انجام داده ایم. می گفتیم که اگر بخواهیم حدس بزنیم مردم چه می خواهند، آن وقت دیگر به عنوان هنرمند آدم های راستگو و صادقی نخواهیم بود، و تصمیم مناسب را برای فیلم مان نخواهیم گرفت. فیلم مان را از روی ترس می سازیم و این بد ترین راه ساختن فیلم است. ما فیلم هایی را می سازیم که دوست داریم. ما فیلم هایی را می سازیم که دوست داریم دست زن و بچه مان را بگیریم و ببریم نشان شان بدهیم. حال اگر این فیلم باب دل شما باشد که فبها. اگر بخواهم در مورد خواسته های مردم حدس بزنم مثل این است که من را کرده باشند توی قوطی! اصلاً نمی توانم مردم را طبق آمار خشک دسته بندی بکنم و بر روی انها برچسب بزنم.

 

دوست دارید مردم وقتی پس از دیدن این فیلم از سالن بیرون رفتند بیشتر از همه چه چیز هایی از فیلم را در ذهن خود داشته باشند؟

خب، مهم ترین چیز برای من این است از تماشای فیلم حسابی لذت برده باشند؛ و اینکه با دیدن این فیلم چیزی را در وجود خود احساس کنند چون از نظر من این فیلم بسیار عالی است که داستان بسیار عالی دارد و بینندگان باعث شدند تا من به آن اهمیت بدهم. و فیلمی است که به هر حال با یک جور حقیقت سر و کار دارد. حقیقت همیشه زیبا نیست، حقیقت همیشه منصفانه نیست، حقیقت همیشه جذاب نیست. ولی وقتی به حقیقت پرداختید دیگر نمی توانید آن را انکار کنید و نادیده بگیرید، و این مسأله شما را تا عمق وجود تان تحت تأثیر قرار می دهد. من هر وقت که دارم به یک داستان عالی گوش می دهم یا یک فیلم عالی می بینم کشته و مرده همین چیز ها هستم، و هر وقت که خودم دارم روی چنین فیلم هایی کار می کنم واقعاً سعی می کنم به این نکات توجه کنم.         

 

               

 دیوید انسن

    

 

"وال-ئی" از نگاه "دیوید انسن" منتقد سینمایی "نیوزویک"

جسور و زیبا!

 

نیوزویک

ژوئن 2008

 

کره زمین که سال های سال پیش انسان ها آن را ترک کرده اند، حالا کپه های زباله همه جای آن را پر کرده و اتمسفر آن به خاطر انواع آلاینده ها تار و مه آلود شده است. زباله ها مثل اسمانخراش ها بالا رفته اند. در این زمین تخریب شده و بی حاصل یک قهرمان آهنی به نام "وال-ئی" که یک ربات زباله جمع کن است، به طور بی وقفه زباله ها را جمع آوری کرده و آنها را فشرده می کند و. به شکل مکعب های تمیز و مرتب می چیند. او البته از میان این زباله ها یک سری وسایل خاص مربوط به زندگی انسان ها را برای خودش جدا می کند و در کلکسیون شخصی اش در یک خرابه که به ان می گوید "خانه"، نگهداری می کند. این ربات کارگر در واقع آخرین ربات در حال کار کردن بر روی کره زمین است، رباتی که به آن برای انجام بی وقفه یک دستور برنامه داده شده، و تنها دوست و همراهش یک سوسک نابود نشدنی است؛ هیچ کدام از این دو موجود کلمه ای حرف نمی زنند.

 

یک ربات زباله جمع کن و یک سوسک و کپه های زباله؟ بیست دقیقه از نمایش فیلم می گذرد بدون آنکه دیال.گی در آن رد و بدل شود؟ این فیلم چیست؟ ساموئل بکت در یک انیمیشن کامپیوتری؟ خیر! این فیلم جدید ترین و جسورانه ترین محصول کمپانی پیکسار در زمینه سرگرمی سازی خانوادگی با هدف جلب مخاطب انبوه است. جادوگران پیکسار بار دیگر یک اثر غیر منتظره خلق کردند و یک فیلم موفق ساختند. فیلم "وال-ئی" که خلاقیت حیرت انگیزی در آن به کار رفته، یک اثر غم انگیز و در عین حال جالب و خنده دار است که هم یک اثر ماجرا جویانه است، هم یک حکایت عبرت انگیز و هم یک هجویه و هم یک داستان عاشقانه که البته باید گفت همین بخش داستان عاشقانه اش بهترین قسمت آن است.

 

وال-ئی با دل فلزی خود عاشق یک ربات دیگر به نام "ئیو" که برای انجام مأموریتی از فضا امده، می شود؛ ئیو یک ربات شیک تخم مرغی شکل است که از سوی انسان ها که 700 سال پیش زمین را ترک کردند و اکنون در یک سفینه فضایی غول پیکر به نام "آکسییوم" به سر می برند به زمین فرستاده شده تا علامتی از حیات بر روی کره زمین را برای شان بیاورد. ولی رابطه عاشقانه آن دو تحت تأثیر لحظه ای قرار می گیرد که ئیو مأموریت خود را تکمیل می کند چون وال-ئی گیاه خود را به او می دهد. ولی وال-ئی دست بردار نیست و به دنبال معشوق خود هر جایی حاضر است برود. وقتی در صحنه ای از فیلم وال-ئی پیشانی اش را به نشان محبت به پیشانی ئیو می مالد قلب تان باید از جنس آهن باشد اگر ذوب نشود!

 

اندرو استانتون و دستیارانش در کمپانی پیکسار فیلمی ساخته اند که بیشتر مورد توجه آدم بزرگ ها قرار می گیرد تا کودکان چون در این فیلم دنیایی خلق شده که مملو از جزئیات بصری تیز هوشانه است؛ مثلاً اشاراتی که به فیلم هایی چون "2001" و "بلید رانر" و "منهتن" شده است. وال-ئی چندان گفتگویی ندارد ولی صدا های حاشیه ای آن عالی است.