هاروکی موراکامی 4232

چهارشنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1388

 

 

 

 

گفتگوی "تایم" با "هاروکی موراکامی"

 من یک نویسنده ژاپنی ام!

 

فرشید عطایی

 

تایم: کتاب مورد علاقه شما چیست؟

هاروکی موراکامی: "گتسبی بزرگ." من این کتاب را دو سال پیش ترجمه کردم. موقعی که بیست و چند ساله بودم دوست داشتم آن را ترجمه کنم ولی برای این کار آمادگی نداشتم.

دو استقامت چه تأثیری بر نویسندگی شما داشته است؟

شما برای نوشتن یک کتاب بزرگ به دو چیز نیاز دارید: تمرکز و استقامت. دو استقامت به من قدرت استقامت و پایداری در کارم را می دهد.

برای دویدن از چه نوع کفشی استفاده می کنید؟

از مارک خاصی استفاده نمی کنم.

شما خود تان را تا چه حد یک نویسنده ژاپنی می دانید (در مقابل نویسنده صرف)؟

من یک نویسنده ژاپنی ام. در ژاپن به دنیا آمدم و بیشتر سال های عمرم را نیز در ژاپن گذراندم. به ژاپنی فکر می کنم و به ژاپنی می نویسم. با این حال، نگاهم به همه چیز، جهانی است. به عنوان مثال، شخصیت های من پنیر سویای "توفو" را خیلی دوست دارند. فرض کنید یک خواننده نروژی این را در یکی از داستان های من بخواند و با خودش بگوید: "او توفو دوست دارد." ولی من نمی دانم که آیا این خواننده نروژی می داند توفو چیست یا نه! با این حال، او می تواند بفهمد که آن شخصیت از خوردن توفو چه حسی دارد.

ارجاعات فرهنگ غرب چه تأثیری بر داستان های شما دارند؟

وقتی یکی از شخصیت های داستانی من برای ناهار اسپاگتی می پزد، بعضی از خوانندگان غربی می گویند عجیب است: "چرا یک آدم ژاپنی برای ناهار دارد اسپاگتی می پزد؟" و یا مثلا وقتی یکی از شخصیت هایم در حین رانندگی به ترانه های گروه "رادیو هد" گوش می دهد، بعضی ها می گویند او بیش از حد غرب زده است. ولی همه این ها برای من طبیعی اند.

غذا در آثار شما دارای اهمیت است. غذای مورد علاقه خود تان چیست؟

غذای مورد علاقه من موقعی به وجود می آید که نمی دانی چه چیزی درست کنی و در یخچال را باز می کنی و می بینی توی آن کرفس و تخم مرغ و توفو و گوجه هست. در چنین موقعی از همه چیز استفاده می کنم و برای خودم غذا درست می کنم. من از این جور غذا ها خوشم می اید. غذایی که بدون برنامه درست شده باشد.

چرا نوشته های شما مخاطب جهانی پیدا کرد؟

نمی دانم. ولی سبک در نویسندگی خیلی مهم است. اگر نثر دارای ریتم طبیعی باشد در ترجمه از بین نمی رود.

موسیقی جاز چه تأثیری بر نویسندگی شما داشته است؟

من یک کلوپ جاز داشتم و هر روز از صبح تا شب کارم این بود که به موسیقی جاز گوش بدهم. من ریتم و بداهه نوازی را تحسین می کنم. یک موزیسین خوب خودش هم نمی داند نت بعدی ای که می خواهد بنوازد چیست. همه چیز در آن و لحظه است. خود من هم وقتی رمان یا داستان کوتاهی می نویسم نمی دانم در مرحله بعد چه اتفاقی قرار است بیفتد.

شما چرا داستان هایی تعریف می کنید که عناصر جادویی دارند؟

به اعتقاد من، جادو و قدرت یک داستان می تواند به شما قوت قلب بدهد و شما را مجذوب خود کند. در دوران ماقبل تاریخ، بیرون غار هوا تاریک بود، ولی توی غار آتش درست می کردند و یک نفر هم داستان تعریف می کرد. من هر بار که داستان می نویسم به همان غار فکر می کنم. ما همه یک گروهیم، بیرون هوا تاریک است و گرگ ها زوزه می کشند، ولی من داستانی برای تعریف کردن دارم.

می توانید در مورد رمان آینده تان توضیح بدهید؟

الان دو سال است که مشغول نوشتن کتاب جدیدم هستم. این کتاب حجیم ترین کتابی خواهد بود که تا کنون نوشته ام. تمام کتاب های من داستان های عاشقانه عجیب و غریب دارند. این کتاب یک داستان عاشقانه بسیار طولانی و عجیب و غریب دارد.

هاروکی موراکامی از چه حرف می زند؟ 

 

 

  در آینده داریم زندگی می کنیم!

 

سان فرانسیسکو کرونیکل

 

هایدی بنسون

  

هاروکی موراکامی نویسنده 60 ساله ژاپنی پیش از آن که تصمیم بگیرد نویسنده بشود، در شهر توکیو صاحب یک کلوپ جاز بود. او هنوز هم کلکسیون آثار جاز آمریکایی را جمع آوری می کند. او اخیرا به همراه همسرش "یوکو" به مناسبت 50 سالگی مرکز مطالعات ژاپنی دانشگاه برکلی به آمریکا آمد. در این جشن یک سمپوزیوم در زمینه آثار موراکامی و نیز برنامه ای تحت عنوان "شبی با نویسنده" برگزار شد. ما در همینجا موراکامی را پیدا کردیم و گفتگوی کوتاهی با او انجام دادیم.

هایدی بنسون: اولین کتاب خاطرات شما به نام "وقتی از دویدن حرف می زنم از چه حرف می زنم" اخیرا توسط انتشارات "ناپف" منتشر شد. چه چیزی باعث شد شما به نوشتن کتاب خاطرات علاقه مند بشوید؟

هاروکی موراکامی: من فقط هدفم این بود که چیزی درباره دویدن بنویسم،ولی در عمل دیدم که اگر بخواهم در مورد دویدنم بنویسم باید درباره نویسندگی ام بنویسم. دویدن و نویسندگی در من موازی هم هستند.

خوانندگان به آثار شما خیلی علاقه مندند. به نظر شما داستان برای مردم چرا اینقدر اهمیت دارد؟

این سؤال مهمی است. خود من می دانم ادبیات داستانی چه اهمیتی برایم دارد، چون اگر بخواهم افکار خودم را بیان کنم، باید با داستان این کار را انجام بدهم. بعضی ها اسم این را می گذارند تخیل. ولی از نظر من این تخیل نیست، بلکه راهی برای تماشا کردن است. بعضی وقت ها این کار آسان نیست. باید به طور ارادی رؤیا ببینی. یشتر آدم ها به هنگام خواب و به طور غیر ارادی رؤیا می بینند. ولی نویسنده باید در هنگام بیداری و به طور ارادی رؤیا ببیند. بنابراین ساعت 4 صبح از خواب بیدار می شوم، پشت میز تحریرم می نشینم و تنها کاری که انجام می دهم این است که در حالت بیداری رؤیا ببینم. سه چار ساعت هم برای این کار کافی است. بعد از ظهر ها می دوم. روز بعد، رؤیای بینی در بیداری ادامه می یابد. آدم وقتی خواب است نمی تواند این کار را انجام بدهد. وقتی در خواب رؤیایی به پایان می رسد برای همیشه تمام می شود؛ نمی توانی یک رؤیا را به طور مداوم ببینی. ولی اگر نویسنده باشی می توانی یک رؤیا را به طور مداوم ببینی. این خیلی چیز جالبی است، این که بتوانی در بیداری به طور مداوم رؤیا ببینی.

آیا پدر و مادر شما هر دو استاد ادبیات ژاپنی بودند؟

بله. مادر من پس از آن که من به دنیا آمدم کار تدریس را کنار گذاشت. پدرم من هم ماه اوت گذشته درگذشت. نود سالش بود. در مراسم خاکسپاری اش صد دانشجو شرکت کردند. دانشجویان می گفتند او استاد خیلی خوبی بوده. ولی من هیچ چیزی راجع به تدریس او در دانشگاه نمی دانم، چون دانشجوی او نبودم.

شما به عنوان نویسنده چه کار متفاوتی در ادبیات ژاپن می خواستید انجام بدهید؟

من آثار ادبیات ژاپن را خیلی نمی خواندم. چون پدرم استاد ادبیات ژاپنی بود فقط به دنبال این بود که کار متفاوتی انجام بدهم. بنابراین به خواندن آثار کافکا و داستایووسکی و تولستوی رو آوردم؛ عاشق کار های این نویسندگان بودم. داستایووسکی هنوز هم قهرمان من است.

گفته می شود که تاریخ در کار های متأخر شما حضور پر هیبت تری دارد؛ آیا با این نظر موافق هستید؟

بله. به نظر من، تاریخ خاطرات جمعی است. من به هنگام نویسندگی از خاطرات خودم و خاطرات جمعی استفاده می کنم. من خواندن کتاب های تاریخ را دوست دارم و به جنگ جهانی دوم علاقه مندم. من در سال 1949 به دنیا آمدم، پس از این که جنگ دوم به پایان رسید، ولی احساس می کنم یک جور هایی در برابر آن جنگ مسؤلیت دارم. نمی دانم چرا. خیلی ها می گویند، "من بعد از جنگ جهانی دوم به دنیا آمدم بنابراین هیچ مسؤلیتی در قبال آن ندارم؛ من چیزی از زنان آسایش یا قتل عام نانکینگ نمی دانم." ولی من به عنوان نویسنده دوست دارم در این زمینه ها کاری انجام بدهم. ما در برابر خاطرات مان مسؤلیم. من داستان هایم را به سبک رئالیستی و واقعگرایانه نمی نویسم. ولی آدم باید واقعیت را ببیند. این وظیفه شما است، وظیفه اجباری شما است.

آیا سیاست آمریکا را از نزدیک دنبال می کنید؟

بله. اوضاع سیاسی آمریکا ارتباط تنگاتنگی با اوضاع سیاسی سایر کشور ها دارد. بعضی وقت ها با خودم فکر می کنم که اگر حادثه 11 سپتامبر رخ نمی داد دنیا الان چه شکلی بود.

به نظر شما اگر حادثه 11 سپتامبر رخ نمی داد دنیا الان چه شکلی بود؟

ییشاید ال گور رئیس جمهور آمریکا می شد. جنگ عراق رخ نمی داد، به افغانستان تجاوز نمی شد. ما الان در آینده داریم زندگی می کنیم، در یک جور داستان علمی تخیلی. حادثه 11 سپتامبر برای من یک جور هایی غیر واقعی بود، تصاویر هواپیما هایی که به آن ساختمان ها می خوردند. وظیفه من این است که چنین چیز هایی را ببینم و بنویسم. من فقط ناظر حوادث هستم. 

 

آنچه در زیر پنهان است

هزار توی ذهن هاروکی موراکامی

 

بوکسلات

فوریه 2009

 

لوره ته لوزایک

 

"موراکامی نه تنها هدفش این است که دلهره و آشفتگی را در وجود خواننده اش به وجود بیاورد، بلکه می خواهد تشویش عمیق تری را ایجاد کند." این جمله را یکی از نویسندگان سایت خبری "نییوزدی" در نقدی بر رمان "وقایع نگاری پرنده کوکی" نوشته بود.

خواننده سکندری می خورد و توی سوراخ لانه خرگوش "آلیس در سرزمین عجایب" می افتد، در دنیایی عجیب و فرا واقعی، پر از اشباح، بازی های فکری، رمز ها، نماد ها، معما ها، و شخصیت هایی که شما مطمئن نیستید واقعی باشند، خواننده خودش را در یک چاه عمیق می یابد که هیچ خرگوش سفید رنگی در آن نیست که دیر هنگام بدود. شما در ژاپن هستید، در سراشیبی لغزنده ای بین دانش و داستان، در مرز بین بیداری و رؤیا، در بین تاریخ و آینده. در این تاریکی عجیب و غریب، در این تعلیق روان شناختی ناباوری، شما تا اعماق مفاهیم از قبل شکل گرفته "واقعیت" که در ذهن خود تان دارید، فرو می روید.

هر اثر ادبی سترگی باید دست کم به آن ناشناخته بزرگ؛ یعنی، "معنای زندگی" اشاره کند. آثار موراکامی شما را در مغاک سرد و تاریک در ته یک چاه ترسناک رها می کند، تا در مورد همین مضمون غور کنید؛ در حالی که شما در 600 صفحه از فعالیت روزمره نقب می زنید، تماس های تلفنی بی پاسخ، رؤیا های غیر قابل درک، افسردگی ها، قرض های رو به افزایش، نوزاد های به دنیا نیامده، و دل غیر قابل شناخت کسی که عاشقش هستید، همه این ها به دنبال همان معنا هستند.

شما با خواندن داستان های موراکامی دیگر هرگز اسپاگتی یا گربه همسر تان را چیزی عادی و معمولی فرض نمی کنید!

هرچند ممکن بود اگر این پروژه را به شما می دادند، ویراستار تان داستان تان را به دلیل پر بودن از انواع نماد ها و نشانه ها، به دلیل داستان های ناتمام، شروع های ناگهانی، بخش های گم شده، و ارتباط های گم شده، به خود تان برگرداند. ولی این فشردگی در دستان ماهر هاروکی موراکامی طبق آنچه جهت داده شده، طنین انداز می شود، بی نهایت مینیمالیستی، و کاملا قابل باور. "مجله نیویورک" این موضوع را به بهترین شکل ممکن بیان کرده است: "رمان وقایع نگاری یک پرنده کوکی مثل مجسمه یک پرنده ای که "برانکوش" آن را ساخته باشد، بی عیب و نقص است."

روزنامه "گاردین" موراکامی را "بهترین رمان نویس در قید حیات جهان" نامیده است؛ تقریبا تمام کسانی که کار های او را خوانده اند همین نظر را در مورد موراکامی دارند. "وقایع نگاری یک پرنده کوکی"، "کافکا در ساحل"، سرزمین عجایب خشک و پایان جهان" از جمله آثار محبوب او هستند. جذابیت این کتاب ها شاید به دلیل رئالیسم جادویی موجود در آنها باشد، جایی که هر اتفاقی ممکن است بیفتد، و مردم اعتقاد ها عجیب و غریب دارند، و نا ممکن ترین توهمات به واقعیت های روزمره تبدیل می شوند. تمام سؤال هایی که شکسپییر در آثار خود مطرح می کرد در داستان های موراکامی بازتاب پیدا کرده اند؛ چه چیزی واقعی است؟ من کی هستم؟ آیا عشق ارزش این را دارد که به خاطرش جانت را بدهی؟ همه این ها یعنی چی؟ مضمون تک تک داستان هایی که موراکامی نوشته این است که در لایه های زیرین چه چیزی نهفته است؟ قلب انسان چیست؟ در زیر زندگی معمولی و روزمره چه معمایی قابل رسوخ است؟ مثل عروسک های "ماتریوشکا" {نوعی عروسک روسی که درون آن چند عروسک دیگر وجود دارد/م.}، در درون هر دنیایی چه دنیا های دیگری وجود دارد؟ و در ورای ظاهر همه چیز، واقعا چه چیزی وجود دارد؟

"تنزینگ سونام" فیلمساز اهل تبت در گفتگویی با مجله "نقد ادبی هندو" به درستی گفت: "ظاهرا دنیایی که ما در داستان های موراکامی می بینیم توکیو است، ولی در واقع این دنیا یک دنیای دیگر است، هزار توی ناخودآگاه که موراکامی تنها به عنوان کاشف اول با نور سرگردان چراغ قوه اش از دیدن ناگهانی صحنه هایی که سریع از برابر دیدگانش عبور می کنند، درست به اندازه ما شوکه و مبهوت می شود."

خب، شاید موراکامی را به عنوان نابغه ادبیات پست مدرن بشناسند، ولی خودش این موضوع را به کلی رد می کند. ظاهرا ما باید کتاب های او را فقط از روی ظاهر تعبیر و تفسیر کنیم و به سرنخ ها و اشاره هایی که ما را به سوی تعبیر عمیق تر مسائل مرموز و معمایی رهنمون می شوند، بی اعتنا باشیم. موراکامی در مصاحبه ای گفته است: "اگر من تصمیم بگیرم که درباره گوسفند بنویسم، موضوع فقط این است که من به طور اتفاقی درباره گوسفند نوشتم. هیچ تعبیر و تفسیر عمیقی وجود ندارد." ولی آیا واقعا این گونه است که موراکامی می گوید؟ او باز در همان مصاحبه گفته: "من خودم آدم بسیار واقعگرایی هستم. به پدیده هایی مثل موسیقی "عصر جدید" و تناسخ و تعبیر رؤیا و ورق های فال گیری و طالع بینی اعتماد ندارم؛ به این جور چیز ها به هیچ وجه اعتماد ندارم. ساعت 6 صبح از خواب بیدار می شوم و ساعت 10 شب می خوابم، هر روز هم قدرم رو می دوم و شنا می کنم، و غذا های سالم می خورم. من آدم خیلی واقعگرایی هستم. ولی وقتی می نویسم، عجیب و غریب می نویسم. این خیلی عجیب است. هر وقت که جدی و جدی تر می شوم، عجیب و عجیب تر می شوم. وقتی می خواهم درباره واقعیت های جامعه و جهان بنویسم همه قسمت های نوشته ام عجیب و غریب می شود."

در واقع، نویسندگی موراکامی از سال 1974 شروع شد؛ وسط تماشای یک بازی معمولی بیسبال بود – بیسبال یکی از چیز های مورد علاقه موراکامی بود. موراکامی ناگهان احساس کرد که می تواند رمانی بنویسد. این اولین رمان او بود که در 29 سالگی اش منتشر شد. رمان "آواز باد را بشنو" به زبان انگلیسی ترجمه شده ولی نایاب است چون نویسنده دلش نمی خواهد که ما آن را بخوانیم. ظاهرا این رمان بسیار ضعیف است، فتقد پیرنگ است و متظاهرانه به نظر می رسد. البته این رمان آنقدر ها هم ضعیف نبود چون جایزه ادبی "گونزو" را که مخصوص نویسندگان جدید است، به دست آورد.

موراکامی در سال 1949 در "کیوتو"ی ژاپن به دنیا آمد. پدر و مادرش هر دو استاد ادبیات بودند. بنابراین او در چنین فضایی دلبسته ادبیات شد و بیشتر از همه نیز آثار ریموند کارور و بالزاک و داستایووسکی و کافکا را دوست داشت. ولی او هیچ دلیلی برای نویسندگی خود نمی دید، چون به نظر خودش هرگز نمی توانست افکار و ایده های درخشانی مثل قهرمان های ادبی نامبرده داشته باشد. در دانشگاه در رشته هنر های نمایشی درس خواند، ولی او از کلاس های دانشگاهی خوشش نمی آمد و ترجیح می داد مطالعه کند. او که همیشه به عناصر فرهنگ غرب – مثل موسیقی جاز و بیسبال و ادبیات – علاقه مند بود به آمریکا و اروپا رفت؛ او سپس دوباره به ژاپن بازگشت و ازدواج کرد. او و همسرش یک کلوپ جاز به اسم "پیتر کت" باز کردند؛ آنها در این کلوپ نوشیدنی می فروختند و اجرای زنده موسیقی جاز را میزبانی می کردند. موسیقی جاز از علاقه های اصلی موراکامی است، شاید اصلی ترین علاقه او. گفته می شود که او حدود 40 هزار صفحه موسیقی جاز دارد.

در واقع، شاید بتوان گفت که بیشتر موسیقی جاز تعریف کننده آثار موراکامی است تا معما و رئالیسم جادویی. تصاویر تصادفی و خود جوش بیشتر یادآور صدا های انفجار گونه شیپور و ترومپت هستند. احساسات و سردرگمی بر داستان سایه می اندازند ولی با این حال، داستان راه خود را به سوی ملودی باز می یابد. در موارد دیگر، موسیقی داستان های موراکامی آرام و دل نشین است، ولی در عین حال آهنگ های غیر منتظره هم شنیده می شود. و هنگامی که نوستالژی به درون روح شخصیت ها دمیده می شود، ریتم داستان همچنان استادانه کنترل می شود. آیا بین موسیقی و نویسندگی موراکامی ارتباطی وجود دارد؟

موراکامی می گوید: "ارتباط آگاهانه نه. جاز برای من فقط یک سرگرمی است. راست است که چندین سال کارم این بود که روزی ده ساعت به موسیقی جاز گوش بدهم، بنابریان شاید بتوان گفت که این نوع موسیقی عمیقا بر روی من تأثیر گذاشته است؛ ریتم و بداهه نوازی و سبک و صدای موسیقی جاز." ولی بعد ها ظاهرا او سرانجام به پیوند بین موسیقی جاز و نویسندگی خود پی برد. او در مقاله ای به نام "پیام آور جاز" که آن را در روزنامه "نیویورک تایمز" منتشر کرد، نوشت: "ممکن است این حرف من متناقض به نظر برسد، ولی اگر من تا این اندازه علاقه وسواسی به موسیقی نداشتم، شاید رمان نویس نمی شدم. حتی الان پس از گذشت سی سال، همچنان از موسیقی خوب کلی چیز ها یاد می گیرم. سبک نویسندگی من همان گونه که تحت نثر با شکوه و روان اف. اسکات فیتزجرالد قرار دارد، عمیقا تحت تأثیر ریف های افسار گسیخته و مکرر موسیقی "چارلی پارکر" است. و من همچنان از نوسازی ممتد خویشتن در موسیقی "مایلز دیویس" به عنوان یک الگوی ادبی استفاده می کنم."

تنها راهی که ما واقعا بتوانیم پرده از اسرار زندگی موراکامی برداریم این است که کار هایش را بررسی کنیم؛ آثارش را بخوانیم و بازخوانی کنیم، و تا آنجا که جا دارد تحلیل کنیم. "مارگارت ات وود" نویسنده افسانه ای کانادا که ظاهر نشدنش در مجامع عمومی معروف است، یک بار گفته بود که اگر می خواهید من را بشناسید بروید کتاب های مرا بخوانید. من همیشه نظرم این بوده که بافت تاریخی و شخصی آثار هنرمند را غنی می سازد. ولی موراکامی که با کمال میل مصاحبه می کند، به طرز حیرت انگیزی چندان نم پس نمی دهد، و جلو چشمان مان می گریزد، و ما هم مجبور می شویم دوباره به داستان هایش پناه ببریم.

ولی خود موراکامی اصرار می ورزد که هیچ چیزی در کار هایش پنهان نیست، و این که جزئیات پیش پا افتاده و معمولی هستند. او در دانشگاه پرینستون آمریکا تدریس کرده، و دنیا را گشته، ولی برای زندگی کردن سرانجام به ژاپن بر می گردد. سرگرمی های او در کل عمرش هیچ تغییری نکرده است؛ یعنی هیچ راز و رمزی در این مورد وجود ندارد؛ کتاب خوانی، جاز، بیسبال، و دویدن. او در تمام ماراتن های جهان شرکت می کند، و به این بهانه به جا های مختلف جهان سفر می کند و هر روز قدم رو می دود. او بر خلاف اکثر نویسندگان که معمولا کار های مضر برای سلامت انجام می دهند، زندگی سالمی دارد. برنامه روزانه اش هم بسیار متعادل است؛ شب ها زود می خوابد، صبح ها زود بر می خیزد. چیز هایی که مدام در داستان هایش آورده می شوند معمولا این ها هستند: گربه ها، "دورن، دورن"، اسپاگتی و غیره."

آثار موراکامی تا کنون به 40 زبان زنده دنیا از جمله ایسلندی و صربی و فارسی و اسلوواک و ترکی و کره ای ترجمه شده اند. ولی جالب این که موراکامی در خود ژاپن به اندازه دیگر کشور ها پر طرفدار نیست: مردم ژاپن از سبک رئال خوش شان می آید. آنها دوست دارند که داستان پاسخ و نتیجه گیری داشته باشد، در حالی که داستان های من چنین چیز هایی را ندارند."