X
تبلیغات
رایتل

نوشته از دان شائون

جمعه 9 بهمن‌ماه سال 1383

از خودم می ترسم

‏‏

نویسنده: دان شائون

مترجم: فرشید عطایی

 

نیویورک تایمز

27 ژوئن 2004

 

من تابستان یک سال در 24 سالگی قوای عقلانی ام را از دست دادم. کم کم حس کردم که در درک واقعیت مشکل دارم. توهمات کوچک، جزئی طبیعی از زندگی من شده بود. سایه ها مرا به وحشت می انداختند. پاکتی کاغذی که با وزش باد در پیاده رو به حرکت در می آمد در یک نظر برایم به گربه ای زخمی شباهت پیدا می کرد. بعضی وقت ها هم صدای جرینگ جرینگ زنگ های قندیل-مانند را در پشت سر خودم می شنیدم.

 

آن اوایل می توانستم اضطراب های معمولی را به گردن چنین لحظاتی بیندازم. آن موقع دانشجو بودم، همسرم آبستن بود و من دو جا به طور پاره وقت کار می کردم. ساعت پنج صبح از خواب بیدار می شدم تا روزنامه ها را تحویل مشترکان بدهم، و بعد شب ها در یک رستوران فرانسوی بیش از حد مغرور، به عنوان دستیار گارسن کار می کردم. من بخش اعظم یک روزم را در حالت رؤیا گونه ای که با شرم و وحشت در آمیخته بود می گذراندم. لیسانس زبان انگلیسی ای که در شرف دریافتش بودم آیندة امیدوار کننده ای برای اشتغال پیش رویم قرار نمی داد. چگونه می بایست هزینة بزرگ کردن بچه ای را که قرار بود به دنیا بیاید، تاْمین می کردم؟ چگونه می توانستم برای پدرم (کارگر سلختمان سازی) توضیح بدهم که من، یعنی اولین عضو خانواده که به دانشگاه می رفت، کارم این است که مثل بچه مدرسه ای ها اول سر صبح روی ایوان خانة مشترکان، روزنامه پرتاب کنم؟ یک روز داشتم پیاده می رفتم دیدم اطلاعیه ای به یک دیرک تلفن میخ شده؛ ابتدا دو کلمة روی آن اطلاعیه را چیز دیگری خواندم و وقتی نزدیک تر شدم دیدم چیز دیگری بر روی آن نوشته شده. احساس می کردم ساس ها دارند توی مو هایم راه می روند.

 

ولی من اصلاً احتمالش را نمی دادم که دچار ناراحتی روانی شده ام تا اینکه کم کم متوجه شدم اشیاء دارند ناپدید می شوند. همه چیز را گم می کردم: کلید، فندک، آدرس. کتابی را می گذاشتم روی میز عسلی بعد سر از یخچال در می آورد؛ پیراهن نوِ نو ام غیبش می زد و از آن فقط چوب رختی اش باقی می ماند. بد تر از همه عینک آفتابی هایی بود که خریده بودم؛ نوعی ولخرجی برای آسایش که بدون مشورت با همسرم انجام داده بودم؛ این عینک چند ساعت پس از خریدن غیب شد. یک بعدازظهر کامل را دنبال عینک گشتم؛ کشو لباس ها را گشتم، ماشینم را گشتم، سبد رخت چرک را گشتم. غیرممکن بود که گم شده باشد؛ در حالی که می لرزیدم زیر لب غرولند می کردم.

 

می دانستم یک سری بیماری های روانی هست که آدم در اواسط دهة بیست سالگی عمرش دچار شان می شود. اسکیزوفرنی؟ سعی کردم این فکر را پس بزنم. همسرم در اتاق نشیمن نشسته بود و تلوزیون تماشا می کرد و می خندید و من در این حین داشتم یک درسنامة روان شناسی را ورق می زدم. می دانستم اگر از توهمات با او حرف بزنم اعصابش خرد می شود، از طرفی من همینجوری اش برای او و نوزاد آینده مان مایة شکست و ناامیدی بودم و نمی خواستم اوضاع را از این بد تر کنم.

 

در حالی که وانمود می کردم هیچ چیز غیر طبیعی وجود ندارد راهی رستوران شدم. من در رستوران حتی در بهترین شرایط هم دستیار گارسن افتضاحی بودم و آن شب بد تر از همیشه بودم. رئیس من، یعنی همان سرپیشخدمت، یک قلدر کوچک اندام چهار شانه بود. مشتری ها همیشه می پرسیدند که آیا او اهل فرانسه است و او نیز همیشه با صدای خنده مانندی در گلویش می گفت: ”نه، نه. من اهل «جرزی» هستم. . . . جرزی قدیمی.“ بعد هم او و مشتری ها از ته دل می خندیدند. بعد رویش را می کرد به من و در حالی که خنده به روی لب هایش می ماسید بشکنی می زد و به لیوان آب اشاره می کرد که خالی بود و من پرش نکرده بودم، به بشقابی که کثیف بود و من تمیز نکرده بودم، و حالت مات و مبهوتی که در صورتم بود و من نمی توانستم آن را از بین ببرم.

 

آن شب گله کرد انعام هایی که می گیرد از قبل کمتر شده است. من را سر میزی که من دستیار گارسنش بودم، خواست. چند تا اسکناس یک دلاری که روی میز بود برداشت و گفت: ”همین، روی میز فقط همین باقی مانده؟“

 

گفتم: ”بله.“ ولی وقتی چشمم توی چشمش افتاد احساس گناه کردم، هرچند خطایی از من سر نزده بود. گفتم: ”من به پول ها دست نزدم.“

 

جواب داد: ”که اینطور.“ با چشمان خاکستری اش زل زد به چشمان من. سینه اش را صاف کرد و گفت: ”امشب دیگر نمی خواهد تو سر میز مشتری ها بروی. چرا نمی روی ظروف نقره را برق بیندازی؟“

 

باورم نمی شد که من پول انعام های روی میز را دزدیده ام،این وضع من را عصبی و هراسان کرده بود. بار دیگر به بیماری های روانی فکر کردم. از کجا می توانستم مطمئن باشم که گرفتار بیماری روانی شده ام؟ آیا فروپاشی روانی که من در موردش خوانده بودم، همین بود؟

 

در پایان نوبت کاری ام، سرپیشخدمت پشت میز کارش نشست و اسکناس های لوله شده را با ظرافت مرتب کرد. او به تشخیص خود پول انعام را بین ما دستیار گارسن ها تقسیم می کرد؛ پول را پورسانتی می داد و این پورسانت بر اساس ارزش کلی ای بود که او برای هر یک از ما قایل بود.

 

بشکنی زد و گفت: ”دیگر چه می خواهی؟ من که سهمت را همین الان دادم! تو همین پنج دقیقه پیش اینجا بودی. اصلاً معلوم است تو چه مرگت شده؟“

 

با هم بحث کردیم. من پنج دقیقه پیش در اتاق او نبودم. از این بابت اطمینان داشتم ولی خشم و برآشفتگی سرپیشخدمت باعث شد دچار تردید بشوم. آیا من در خواب راه رفته بودم یا اینکه او داشت دروغ می گفت؟

 

بلافاصله گفت: ”تو دیوانه ای.“ بعد هم یک اسکناس بیست دلاری را مچاله کرد و آن را به طرف من پرتاب کرد و گفت: ”از اینجا برو بیرون دیگر هم برنگرد.“

 

حتی در زمان حاضر که در زندگی ام به ثبات رسیده ام، از به یاد آوردن این خاطره، مضطرب و پریشان می شوم، و بخشی از وجودم از بابت ظرافت و شکنندگی «واقعیت» دچار نگرانی می شود. شاید هم من واقعاً آن پول ها را می دزدیدم. هنوز هم مطمئن نیستم.

 

یادم می آید که آن شب در پارکینگ رستوران ایستاده بودم و داشتم آماده می شدم که پیش همسرم بروم، یک پایم درون واقعیت بود و یک پایم بیرون آن. من هرگز پیش دکتر نرفتم به همین دلیل هرگز نفهمیدم مشکلم چه بود. نمی دانستم که در ماه های آینده تعادل روانی ام را به دست خواهم آورد و اینکه قوای عقلانی ام به حالت طبیعی خود باز خواهد گشت و از این وضع نجات پیدا خواهم کرد. همانجا ایستادم و به ماه خیره شدم؛ یک شکل سیاه دندانه دار را دیدم، چیزی مثل یک تکه پارچه، که به سرعت داشت به درون ابر ها پرواز می کرد.