X
تبلیغات
رایتل

داستان کوتاهی از هاجین

پنج‌شنبه 11 فروردین‌ماه سال 1384

       

 

یک جوک ناجور

 

نویسنده: ها جین

مترجم: فرشید عطایی

 

سر انجام آن دو نفر که جوک را گفته بودند دستگیر شدند. خبر نداشتند که پلیس به دنبالشان است به همین خاطر نیز بدون اینکه شکی به خود راه بدهند با خیال راحت به شهر آمدند. همینکه پا به فروشگاه ‹اوری دی› گذاشتند چندین پلیس به طرفشان حمله ور شدند و آنها را گرفتند و محکم بر روی کف سیمانی فروشگاه خواباندند و از پشت به آنها دستبند زدند. مات و مبهوت و در حالی که خاک اره به صورتشان چسبیده بود فریاد می زدند: "اشتباه شده! ما چیزی ندزدیدیم!"

 

"خفه شوید!"

 

"اوه. . ."

 

مأمور های پلیس با پارچه هایی که همانجا توی یک سطل بود دهان آنها را بستند و آنها را کشان کشان به طرف ماشین سفید رنگ پلیس بردند.

 

به محض اینکه آنها را به کلانتری بردند بازجویی شروع شد. بازجویی نتیجه بخشی نبود چون آن دو رعیت هر گونه افترای ضد انقلابی را حاشا کردند. رئیس پلیس که یک مرد عینکی آبله رو بود جوکی را که گفته بودند به آنها یادآوری کرد. رعیت بلند قد در کمال تعجب همگان پرسید: "دنگ زیائوپینگ کیست؟ من تا حالا او را ندیده ام." بعد هم رو کرد به دوستش و گفت: "تو دیده ای؟"

 

رعیت کوتاه قد گفت: "ام م، فکر کنم باید تیمساری چیزی باشد."

 

رئیس پلیس با فریاد گفت: "خودتان را به آن راه نزنید! رفیق دنگ زیائوپینگ رئیس حزب ما و کشور ما است."

 

رعیت بلند قد گفت: "جداً؟ یعنی او شخصیت اول مملکت است؟"

 

"بله."

 

"پس رئیس-مائو چی؟ ما فقط رئیس-مائو را می شناسیم."

 

"او شش سال پیش از دنیا رفت. نمی دانستید؟"

 

رعیت قد کوتاه گفت: "مطمئنید؟ نمی دانستم او مرده. او امپراتور ما که نه، پدربزرگ ما است. عکسش هنوز از دیوار خانه ام آویزان است."

 

مأموران پلیس به سختی توانستند جلو خنده ی خود را بگیرند. رئیس پلیس به فکر فرو رفته بود. او قبل از بازجویی فکر کرده بود که به راحتی می تواند از پس این دو دهاتی بربیاید. ولی الان کاملاً مشخص بود آنها آدم های باهوشی هستند و خود را به حماقت زده اند تا بتوانند از زیر اتهام در بروند. با خود گفت بهتر است بازجویی را برای امروز متوقف کند (دیگر داشت غروب می شد) تا بتواند راهی پیدا کند که آنها به جرم خود اعتراف کنند. به نگهبان ها دستور داد که آن دو را ببرند و در یک سلول حبس کنند.

 

این دو رعیت هفت هفته پیش به فروشگاه بزرگ ‹سان لایت› ‌[نور آفتاب] در خیابان ‹پیس› [صلح و آرامش] رفته بودند. رعیت قد بلند در حالی که با انگشتان کلفت و زمخت خود بر روی پیشخوان شیشه ای ضرب گرفته بود پرسید: "می توانیم آن کفش های راحتی را نگاهی بکنیم؟"

 

سه دختر فروشنده روی تاقچه ی بزرگ یک پنجره نشسته بودند و سایه اندام شان در برابر چراغ های راهنمایی تو ی خیابان قرار گرفته بود. آنها وقتی دیدند مشتری آمده حرف خود را قطع کردند و یکی از آنها از روی تاقچه بلند شد و به طرف پیشخوان آمد. پرسید: "چه اندازه؟"

 

مرد بلند قد گفت: "چهل و دو."

 

یک جفت کفش به او داد. در حالی که به برچسب قیمت اشاره می کرد گفت: "پنجاه و پنج یوآن."

 

رعیت کوتاه قد گفت: "چی؟ یک ماه پیش که پنج یوآن بود. الان شده پنجاه و پنج یوآن؟ ده در صد تورم در یک ماه؟ واقعاً که مسخره است!"

 

دختر که ناراحت شده بود گفت: "پنجاه و پنج یوآن." و بعد هم دماغ خود را که مثل یک حبه سیر بزرگ بود چین انداخت.

 

رعیت قد بلند که در اواسط سی سالگی اش بود گفت: "این قیمت برای من پیر مرد خیلی گران است." و کفش را تالاپی روی پیشخوان انداخت.

 

در حالی که داشتند از آنجا می رفتند مرد بلند قد روی کف زمین تف کرد و با صدای بلند به دوستش گفت: "لعنت! قیمت همه چیز می رود بالا فقط رئیس ما هیچ وقت رشد نمی کند."

 

مرد کوتاه قد با خنده گفت: "آره، آن کوتوله هیچ وقت تغییر نمی کند."

 

دختران فروشنده از شنیدن حرف های آن مرد همگی خندیدند. دو رعیت با شنیدن صدای دختر ها سر شان را برگرداندند و کلاه آبی خود را از سر برداشتند و به دختر ها لبخند زدند.

 

یک ساعت نگذشت که جوک آن رعیت در آن فروشگاه بزرگ دهان به دهان گشت: "قیمت همه چیز بالا می رودولی دنگ زیائوپینگ هرگز رشد نمی کند." در مدت فقط یک روز هزاران نفر از مردم در شهر ما جوک را شنیده بودند. این جوک خیلی زود مثل یک شبح به ادارات و کارخانه ها و رستوران ها و سالن های سینما و گرمابه ها و کوچه ها و محله ها و ایستگاه های قطار رفت.

 

دو رعیت در سلول راحت خوابیده بودند و از اینکه شام مجانی ای در آنجا خورده بودند خوشحال بودند ولی هنوز خبر نداشتند که مرتکب چه جنایتی شده اند. در ساعت 9 صبح آن سه دختر فروشنده به کلانتری رفتند. به یکی از آنها دستور داده شد که آنچه را از آن زبان آن دو رعیت در فروشگاه شنیده بود تکرار کند. دختر هم به چهره ی به گود نشسته ی مرد قد بلند اشاره کرد و گفت: "قیمت همه چیز بالا می رود ولی دنگ زیائوپینگ هرگز رشد نمی کند."

 

مرد قد بلند در حالی که برق از چشمانش پریده بود با دست ضربه ی سیلی مانندی به زانوی خود زد و با فریاد گفت: "لعنت! من هرگز اسم دنگ زیائوپینگ را نشنیده ام. چنین اسم عجیب و غریبی چگونه ممکن است به ذهن من برسد؟"

 

مرد قد کوتاه حرف او را قطع کرد و گفت: "ما هرگز اسم او را نیاوردیم. ما گفتیم رئیس ما هرگز تغییر نخواهد کرد."

 

پلیس کچلی که مسؤل گروه بازجویان بود پرسید: "دقیقاً چه گفتید؟"

 

رعیت قد بلند گفت: "ما گفتیم قیمت همه چیز بالا می رود ولی رئیس ما هرگز تغییر نمی کند. من منظورم ‹لو› رئیس کومون خودمان است."

 

رعیت کوتاه قد اضافه کرد: "لو-کوتوله مرد وحشتناکی است. ما همه از او متنفریم. او نمی گذارد ما بابت یک روز کار بیشتر از یک و نیم یوآن بگیریم چون او می خواهد پول ها را برای ساختن یک دریاچه ی پشت سد برای گربه ماهی ها و کپور ها خرج کند. میگو های کوچولویی مثل ما چه چیزی می توانند از آن دریاچه بگیرند؟ حتی طعمه ی ماهیگیری هم گیر مان نمی آید. همه می دانند که تمام ماهی ها سر از شکم مقامات در می آورند. اگر حرف من را باور نمی کنید بروید ببنید رئیس-لو یک کوتوله هست یا نه." بعد هم لبخند کشیده ای زد و دندان های پوسیده اش هم معلوم شد.

 

چند نفر مرد و زنی که در آنجا ایستاده بودند از شنیدن حرف های آن دو نفر با دهان بسته خندیدند ولی با دیدن قیافه ی جدی و عبوس بازپرس ها ساکت شدند.

 

رئیس بازپرس ها از آن دختران فروشنده خواست که دقیقاً به یاد بیاورند آن دو رعیت چه گفتند. در کمال حیرت رئیس بازپرس ها، آنها به یاد آوردند که رعیت قد بلند در واقع گفته بود "رئیس ما هرگز رشد می کند." در حقیقت آنها وقتی حرف آن دو رعیت را برای دیگران نقل کردند اسمی از دنگ زیائوپینگ نیاوردند. جوک آن دو رعیت احتمالاً در حین دهان به دهان گشتن تغییر کرد و به این شکل وحشتناک در آمد. یعنی تمام اینها ناشی از سوء تعبیر بوده؟ شاید بله و شاید خیر.

 

بازپرس ها حالا دیگر بازنده بودند. آنها چگونه می توانستند مشخص کنند که آن جوک کی و کجا تغییر کرده؟ احتمالش خیلی کم بود که رئیس- رؤسای آنها بپذیرند که آن جوک ناشی از سوء تعبیر بوده. جرمی که رخ داده بود پیشاپیش عملی انجام شده بود. و چگونه ممکن است که یک جرم، مجرم نداشته باشد؟ حتی اگر نمی شد کسی را مسؤل اولین سؤ تعبیر معرفی کرد ولی بالاخره یک نفر می بایست مسؤل تغییر آن جوک باشد. پس چگونه باید بازجویی را ادامه بدهند؟

 

رئیس پلیس بار دیگر آن دو رعیت را به سلول فرستاد. بعد یک جیپ را عازم کومون آنها کرد تا رئیس-لو را بیاورند.

 

همه از دیدن ظاهر زیبای رئیس-لو متعجب شدند: پیشانی گرد، دندان های عاجی، ابرو های کمانی، چشمان درشت با مژه های کوتاه. او چه قیافه ی زیبا و با هوشی داشت! اگر قدش یک متر نبود آدم فکر می کرد که با یک هنرپیشه ی سینما طرف است. به علاوه مبادی آداب هم بود و از صدای باوقارش هر کسی می توانست بفهمد که او آدم متشخص و فرهیخته ای است. البته کمی جای تعجب داشت که او چگونه با آن قد کوتاهش می تواند بر کومون بزرگ و وسیعی حکومت کند. هنگام ظهر او با رئیس پلیس ملاقات کرد و گفت: "ببین، رفیق-رئیس، تو باید آن دو یاغی را تنبیه کنی و درسی فراموش نشدنی به آنها بدهی. در غیر این صورت من چگونه می توانم از پس سی و یک هزار نفر آدم بربیایم؟ هیچ رهبری در یک منطقه ی روستایی نمی تواند مضحکه ی دیگران باشد و در عین حال هم بتواند از پس کنترل مردم بر بیاید."

 

رئیس پلیس گفت: "با شما ابراز همدردی می کنم. حقیقتش، هفته پیش حاکم محلی بامسؤلان شهر ما تماس گرفت و پرسید قضیه ی این جوک چیست. شاید مقامات مسؤل در پکن هم از این قضیه باخبر شده باشند."

 

بازجویی در ساعت 12:10 دقیقه ظهر دوباره از سر گرفته شد. آن دو رعیت چند دقیقه بعد از اینکه در اتاق بازجویی نشستند مصرانه گفتند که اشتباه کرده اند و می خواهند که آزادشان کنند. گفتند که به خانواده هایی فقیر تعلق دارند و همیشه عاشق ‹حزب› و سرزمین سوسیالیستی خود بوده اند هرچند که البته مطالعه ی سیاسی نداشته اند و از جریانات سیاسی بی خبرند. آنها به رئیس قول دادند که با کار سخت خود را به لحاظ سیاسی مطلع و باسواد کنند و هرگز دوباره دردسر درست نکنند. گفتند بعد از آزادی شان اولین کاری که می کنند این است که رادیویی بخرند تا بتوانند خبر های سیاسی را پیگیری کنند.

 

رئیس دست خود را تکان داد تا حرف آنها را قطع کند. گفت: "یعنی شما هنوز هم از افترایی که به رئیس-دنگ زده اید صلب مسؤلیت می کنید؟ با این حساب من چگونه می توانم اجازه بدهم که شما بروید؟ رفتار تان هنوز اشتباه است."

 

رعیت کوتاه قد با گریه و زاری گفت: "خدایا! سوء تعبیر شده. رفیق-پلیس، خواهش می کنم. . ."

 

رئیس گفت: "این بی معنی است. اینطوری به قضیه نگاه کن. مثلاً یک جمله در یک کتاب را به شکل های مختلف می توان خواند و بعضی از مردم معانی ارتجاعی از آن جمله بیرون می کشند. خب حالا چه کسی باید مسؤل این تعبیر باشد، نویسنده یا خواننده؟"

 

رعیت قد بلند گت: "م م م. . . احتمالاً نویسنده."

 

"درست است. تمام شواهد دال بر این است که شما دو نفر آن افترا را به وجود آورده اید پس حالا باید مسؤل تمام عواقب آن باشید."

 

رعیت قد کوتاه پرسید: "یعنی اجازه نمی دهید ما خانه برویم؟"

 

"درست است."

 

تا کی می خواهید ما را زندانی کنید؟"

 

"بستگی دارد. . . شاید یک ماه، شاید حبس ابد."

 

رعیت قد بلند فریاد زد: "چی؟ من سقف خانه ام را برای زمستان هنوز گالی پوش نکرده ام. بچه های من از سرما یخ می زنند. . ."

 

در این لحظه رئیس-لو با دستان گوشتالوی خود ضربه ای به روی میز زد  و گفت: "هنوز هم متوجه نیستید! هر دو تایتان باید خوشحال باشید که هنوز رنده اید. مگر نمی دانید چند نفر به خاطر پخش کردن شایعات ضد انقلابی اعدام شده اند؟ همینجا در زندان بمانید و آدم های جدیدی از خودتان بسازید. به خانواده هایتان هم خبر می دهم که لباس زیرتان را اگر البته داشته باشید به چه آدرسی برایتان بفرستند."

 

در این لحظه همه با تعجب برگشتند و مرد کوچولویی را که روی بر روی یک صندلی رویه دوزی شده ایستاده بود نگاه کردند. کفشی نپوشیده بود و جوراب های پشمی بنفش به پا های بزرگ خود پوشانده بود.

 

رئیس به نگهبان ها دستور داد: "آنها را به زندان شهر بفرستید و آنها را در بین زندانیان سیاسی قرار دهید." بعد هم عینک خود را برداشت و با لبخندی تمسخر آمیز شیشه ی عینک خود را با آستین پیراهنش پاک کرد. درست است، او نمی توانست حکم قطعی برای آن دو رعیت صادر کند، چون طول مدت حبس آنها بستگی به این داشت که دولت استانی تا چه مدت به این قضیه توجه و علاقه نشان بدهد.

 

مرد قد بلند التماس کرد: "رئیس-لو خواهش می کنم به ما رحم کن."

 

لو گفت: "همین حکم برایتان مناسب است. حالا ببینیم باز جرأت می کنید اینقدر خلاق باشید؟"

 

رعیت کوتاه قد در حالی که پا های خود را محکم بر زمین می کوبید با فریاد گفت: "من برای آبا و اجدادت هم جوک می سازم، لو-کوتوله!" و در این لحظه چهار مأمور پلیس به طرف آن دو رعیت رفتند، آنها را گرفتند و کشان کشان از آنجا بردند.                         


گفتگو با ها جین 

Web Counter