X
تبلیغات
رایتل

پل استر.زندگی درونی

دوشنبه 9 مهر‌ماه سال 1386

 

 

 

گفتگو با پل استر درباره فیلم جدیدش زندگی درونی مارتین فراست

یک راه دیگر برای قصه گویی

 

نیویورک رزیدنت

مارس 2007

 

هدر کورکوران

فرشید عطایی

 

پل استر نویسنده اهل بروکلین اولین بار داستان مارتین فراست را در سال 1999 به عنوان یک فیلم کوتاه نوشت. البته آن پروژه سینمایی کنار گذاشته شد ولی داستان بار دیگر در رمان "کتاب اوهام" کا اسنر آن را در سال 2002 نوشت ظاهر شد. استر هنوز فکر این داستان را نمی توانست از ذهنش بیرون کند.

 

هفته گذشته داستان مزبور بار دیگر پدیدار شد منتها این بار در قالب یک فیلم سینمایی با عنوان "زندگی درونی مارتین فراست" که به عنوان بخشی از جشنواره کارگردانان جدید/فیلم های جدید در موزه هنر های مدرن برای اولین بار به نمایش گذاشته شد. استر با ساخت این فیلم برای دومین بار در مقام کارگردان در پشت دوربن قرار گرفت؛ او پیش از این در سال 1998 فیلم "لولو روی پل" به علاوه "صورت کبود" و "دود" را ساخته بود که دو تای آخری را به همراه وین ونگ در سال 1995 ساخت.

 

پل استر می گوید: "از وقتی که من ساخت فیلم "دود" را شروع کردم دنیا تغییرات زیادی را پشت سر گذاشته است. من فیلم جدیدم را با بودجه ای در حد هیچ ساختم." محدودیت های مالی باعث شد که مکان فیلمبرداری به پرتغال انتقال داده شود" استر می گوید: "در پرتغال، تعداد اندک عوامل فیلم و تعداد کم ناچیز بازیگران به یک خانواده بزرگ تبدیل شدند. در این گروه کوچک همه در همه وقت مشغول کار بودند. حقیقتش آنها کار نمی کردند بلکه از یک کار به طرف کار دیگر می دویدند. به نظر من گروه روحیه فوق العاده ای داشت."

 

هرچند مکان فیلمبرداری همچنان ناشناخته باقی می ماند ولی به ابهام شدیدی که در کل فیلم وجود دارد می افزاید و در نتیجه چیزی که استر آن را "یک چشم انداز رؤیایی" می خواند به دست می آید. این فیلم آن-جهانی داستان نویسنده ای به نام "مارتین فراست" (که نقش او را دیوید تییولیس با استادی اجرا می کند) را تعریف می کند که بعد از اینکه نوشتن رمانی را به پایان می برد تصمیم می گیرد در خانه روستایی دو تا از دوستانش تعطیلات خود را بگذراند. او در آنجا با یک زن مرموز به نام "کلیر مارتین" (ایره نه ژاکوب) آشنا می شود و این دو رابطه ای گردباد گونه و روشنفکرانه را آغاز می کنند، و از طریق اوهام و بازی هوشمندانه با کلمات با هم ارتباط برقرار می کنند. مارتین فراست که از محیط آرام و این زن مرموز الهام می گیرد نوشتن یک داستان دیگر را شروع می کند، و از اینجا است که اوضاع ناخوشایند می شود. امضای پل استر حتی بر روی پرده نقره ای هم پیدا است.

 

استر می گوید: "این یک فیلم از خیلی جهات یک فیلم بسیار ادبی است. من این فیلم را اینگونه تعریف می کنم: داستان مردی که درباره مردی که داستان می نویسد، داستان می نویسد. بنابراین لایه های مختلفی از یک شخصیت نشان داده می شود." داستان پیچیده می شود: دو شخصیت با یک اسم، ارجاعات غیر مستقیم به زبان و لحظاتی که کافی است پلک بزنی و آن را از دست بدهی، مانند عکس های استر و خانواده اش که اتاق های خانه اش را تزیین کرده اند. استر برای جلوگیری از هر گونه آشفتگی احتمالی، خود روایت داستان را به عهده می گیرد، و به این طریق کیفیتی افسانه گون به داستان می دهد.

 

"مایکل ایمپریولی" یکی از بازیگران فیلم که نقش "جیم فورتوناتو" یک لوله کش دلقک مأب را بازی می کند، می گوید: "این فیلم مثل کتاب هایش است؛ روی همه چیز به دقت تمرکز می شود و جزئیات کمی پراکنده ولی در عین حال بسیار پر و پیمان است. استر واقعاً آدم با هوش و بسیار دقیقی است و واقعاً می داند که چه می خواهد."

 

گروه کوچک بازیگران – تییولیس، ژاکوب، ایمپریولی و سوفی استر (دختر استر) – آنقدر با هم تمرین کردند که فیلمبرداری 25 روز بیشتر طول نکشید. استر می گوید: "ما فیلم را آنقدر اصلاح کردیم که فیلمنامه ای که استفاده کردیم صد در صد در فیلم تمام شده، به کار برده شده است."

 

استر از همان اول می دانست که ظاهر چشم انداز فیلمش چگونه خواهد بود؛ فیلم چشم اندازی تنک ولی در عین حال تقریباً "زئوس"ی دارد؛ یک خانه کوچک که درختان زیتون 1000 ساله و کاج های شاداب آن را احاطه کرده اند. "من این چشم انداز را در ذهنم می دیدم؛ تک تک سکانس های فیلم را در ذهنم می دیدم." در واقع، حتی جدید ترین رمان استر به نام "سفر هایی در اتاق کتابت" با الهام از یک تصویر نوشته شد. ولی برای نویسنده تبدیل نثر به فیلم کار راحتی نبود.

 

استر می گوید: "از آنجایی که رمان های من از نظر خودم بسیار غیر سینمایی هستند، چالشی که من برای ساخت فیلم بر اساس داستان هایم پیش رو دارم این است که به طور کلی به یک شکل دیگر فکر کنم. بنابراین باید از یک زاویه دیگر به داستان نگاه کنم." در حال حاضر پل استر نویسنده-فیلمساز دو پروژه دیگر دارد؛ یک رمان جدید و یک فیلم.

 

استر می گوید: "من همیشه عاشق فیلم های سینمایی بوده ام. من بیشتر یک نویسنده ام تا فیلمساز. نویسندگی کار من است. فیلمسازی برای من یک راه دیگر برای قصه گویی است."

 

 

 

همیشه دارم سر به سر خودم می گذارم!

 

مجله ریلر

سپتامبر 2007

 

آنالییسه گریفین

 

پل استر که در دنیای فیلمسازی بیشتر به خاطر همکاری اش با وین ونگ در ساخت دو فیلم به نام های "دود" و "صورت کبود" (1995) است با ساخت فیلم "زندگی درونی مارتین فراست" پس از گذشت نزدیک به یک دهه برای اولین بار کارگردانی یک فیلم سینمایی را تجربه کرده است. استر در این فیلم از نیویورک فاصله گرفته و در کشور پرتغال آن را ساخته است. استر باز هم از همان مشخصه های همیشگی کار های خود از جمله زنان مرموز، روند های هنری، راوی غیر قابل اعتماد و هویت های نا پایدار استفاده می کند.

 

شخصیت اصلی فیلم که یک رمان نویس است پس از به پایان بردن آخرین رمان خود به خانه ای در منطقه ای روستایی می رود تا در آنجا در تنهایی و انزوا زندگی کند. تقریباً بلافاصله دو حادثه رخ می دهد: اول اینکه برای نوشتن داستان جدیدش ایده ای به ذهنش می رسد و دوم اینکه با زن مرموزی به نام "کلر" آشنا می شود مارتین فراست عاشق این زن می شود ولی در ادامه در می یابد که این زن آن کسی که ادعا می کند نیست. حال و هوای معما گونه آثار استر در این فیلم اشکار است. مجله ریلر گفتگویی با این نویسنده/کارگردان انجام داده که ترجمه آن را می خوانید:

 

فیلم ها و رمان های شما اغلب از چارچوب روایی خارج می شوند. این ویژگی به هنگام نوشتن فیلمنامه چه کارکردی برای شما دارد؟

پل استر: خب، مارتین فراست داستان عجیبی است. به نظر من این داستان ساختار عجیب و غریبی دارد. از نطر من این داستان درباره مردی است که داستانی درباره مردی می نویسند که داستانی درباره مردی که نویسنده است می نویسد. از نظر من این فیلم تصویری است از شیوه فکر کردن یک نویسنده.

 

خیلی از رمان های شما پایان مشخصی ندارند و ابهام در آنها حضور آشکاری دارد. آیا انتقال داستان ها شما به پرده نقره ای کار سختی است؟ آیا تماشاگران فیلم با خوانندگان داستان تفاوت ذاتی دارند؟

نه، اینها با هم تفاوتی ندارند. نکته فقط این است که تماشا کردن فیلم با خواندن رمان فرق دارد. هنگام خواندن کتاب شما یک پاراگراف را اگر در خواندن مرتبه اول خوب متوجه نشدید می توانیدهفت بار هم بخوانید. مثلاض صفحه 300 یک کتاب را دارید می خوانید می توانید ناگهان به صفحه 12 آن باز گردید ولی وقتی فیلم تماشا می کنید دیگر از این ناز و نعمت ها خبری نیست! در هنگام تماشای فیلم فقط باید به طرف جلو حرکت کنی و تصاویر را تا پایان پشت سر بگذاری.

 

آیا شما علاقه مند هستید که برای هیچ کدام از رمان های تان فیلمنامه بنویسید و خود تان آنها را کارگردانی کنید؟ در اینجا از کار های شما رمان "لویاتان" به عنوان پروژه ای ممکن به ذهن می رسد.

نه، علاقه ای به این کار ندارم. من همیشه در مقابل این قضیه که کتاب هایم تبدیل به فیلم بشوند مقاومت کرده ام. یک بار حدود 15 سال پیش این اتفاق برای رمان "موسیقی شانس" افتاده بود. فیلم را "فیلیپ هاس" کارگردانی کرده بود؛ او فیلمنامه را هم به همراه همسرش نوشته بود. به نظر من آنها فیلم خوبی ساخته بودند، ولی بعد از آن را دیگر نمی دانم. به نظر نمی رسد که خیلی خوب بشود رمان ها را به فیلم تبدیل کرد، و من به طور کلی نسبت به این مسأله سرد شدم. آدم نمی داند واقعاً تا حالا چند نفر سعی کرده اند بر اساس رمان "لویاتان" اقتباس سینمایی انجام بدهند، و همیشه به نظرم می رسد که اگر کسی بخواهد حق را در مورد این رمان به جا آورد باید یک فیلم شش ساعته بسازد! که این هم البته شدنی نیست چون نمی توان فیلم های شش ساعته ساخت.

 

وقتی کلر و مارتین در اتاق نشیمن رو به روی هم می نشینند کلر سر به سر مارتین می گذارد و می گوید که در یکی از رمان هایش دو شخصیت، اسم مشابه دارند. آیا شما در این صحنه دارید سر به سر خود تان می گذارید؟

خب، من هرگز داستانی ننوشته ام که در آن دو شخصیت، یک اسم داشته باشند.

 

نه، ولی شخصیت "پل بنجامین" [نام اصلی پل استر، "پل بنجامین استر" است] در فیلم "دود" یقیناً با شما هم اسم است.

خب اگر بخواهید تا این حد کلی به قضیه نگاه کنید می توان این را گفت. گفتید من دارم سر به سر خودم می گذرام؟ من همیشه دارم سر به سر خودم می گذرام.

 

آیا "هاروی کایتل" برای شما نقش یک منبع الهام هنری را داشته است؟

بله، بله. می دانید، ما دو تا حالا سه فیلم با هم ساخته ایم و من عاشق کار کردن با او هستم. مخصوصاً آخرین بار که فیلم "لولو روی پل" را با هم ساختیم. او هر ثانیه از کار در کنار من بود. من هر روزی از هفته که باشد با هاروی کار می کنم. دلیل اینکه او در فیلم جدید من بازی نکرد فقط این بود که برای او نقشی وجود نداشت.

 

به نظر من شما خوب از او بازی می گیرید، او اغلب نقش هایش را تیپیک بازی می کند ولی در فیلم "دود" او با آن ظاهر خشنش رفتاری انسانی و با مزه دارد.

دقیقاً، دقیقاً.من خوب منظور تان را می فهمم؛ فیلمسازان اندک شماری اجازه داده اند که این استعداد او بروز پیدا کند. یادم می آید یک بار، به نظرم در خانه هاروی کایتل بودیم و "جین کمپیون" (سازنده فیلم پیانیست) هم آنجا بود و داشتیم شام می خوردیم. هاروی یک لحظه از پیش ما رفت و من برگشتم به جین کمپیون گفتم: "من و شما تنها کرگردان هایی هستیم که هاروی کایتل واقعی را در بازیگری شناخته ایم." چون مردم همیشه می خواهند او را در نقش آدم شر و تبهکار ببینند در حالی که او خیلی جالب تر از این حرف ها است.

 

من بازی او در فیلم "داستان کریسمس" را خیلی دوست دارم.

ما فیلم "دود" را برای دوستان و همکاران فیلمساز نشان دادیم و رابرت آلتمن هم آنجا بود و درست کنار من نشسته بود. وین ونگ بلند و او گفت: "فیلم شروع شده ولی هنوز از اسامی عوامل سازنده خبری نیست. بنابراین وقتی رنگ سیاه و سفید را دیدید تصور کنید که اسامی عوامل فیلم دارند می ایند و می روند." فیلم تمام شد و آلتمن که همیشه با من مهربان بود رو کرد به من و دستم را محکم گرفت، خیلی محکم و گفت: "نباید اسامی عوامل فیلم را به شکل سیاه وسفید نشان بدهید؛ تمام نتیجه کار در همین اسامی فیلم است." من این موضوع را به وین ونگ گفتم و با هم به این نتیجه رسیدیم که حق با او است.