X
تبلیغات
رایتل

جومپا لاهیری .۲

جمعه 30 فروردین‌ماه سال 1387

 

 

گفتگو با "جومپا لاهیری" به مناسبت انتشار کتاب جدیدش

از ریشه جدا شدن

 

نویسنده کتاب های تحسین شده ای چون "مترجم درد ها" و "همنام" در این گفتگو از علاقه اش به "صراحت"، علت دوری اش از نقد های کتاب و مجموعه جدید داستان های کوتاهش صحبت می کند

 

آتنلاتیک مانثلی

18 مارس 2008

 

ایساک چوتینر

فرشید عطایی

 

"خاک نا مأنوس" عنوان جدید ترین مجموعه داستانی از "جومپا لاهیری" گاهشمار تحسین شده تجارب مهاجران بنگالی در کشور بیگانه، در ماه آوریل منتشر می شود. هر دو کتاب قبلی این نویسنده – "مترجم درد ها" (یک مجموعه داستانی منتشر شده در سال 2000 که جایزه پولیتزر را برایش به ارمغان آورد)، و "همنام" منتشر شده در سال 2003 که بعد ها یک فیلم مردم پسند بر اساس آن ساخته شد- اختلاف های فرهنگی ای را که مهاجران تجربه می کنند مورد کند و کاو قرار دادند؛ مهاجرانی که بین فرهنگ زادگاه هندی خود و شیوه های نا آشنای زندگی در کشور جدید گیر افتاده اند. لاهیری در کتاب "خاک نا مأنوس" که مجموعه ای از هشت داستان کوتاه او را در بر می گیرد، همچنان مضمون مزبور را می کاود، ولی این بار بر روی زندگی مهجران نسل دوم متمرکز می شود؛ کسانی که باید هم ارزش های سنتی پدر و مادر مهاجر خود را مد نظر داشته باشند و ارزش های آمریکایی همتایان خود را.

 

لاهیری 40 سال پیش از پدر و مادری که از هندوستان مهاجرت کرده بودند، به دنیا آمد. او در جزیره "راد" بزرگ شد و از دانشکده "بارنارد" فارغ التحصیل شد. او پس از فارغ التحصیلی به دانشگاه "بوستون" رفت و در سه رشته لیسانس گرفت (زبان انگلیسی، نویسندگی خلاق، و مطالعات تطبیقی در هنر و ادبیات) به علاوه اینکه در مطالعات رنسانس هم مدرک دکترا گرفت. او در سال 2001 ازدواج کرد و در حال حاضر با همسر و دو فرزندش در بروکلین زندگی می کند.

 

ایساک چوتینر: اولین کتاب شما یعنی "مترجم درد ها" که برنده جایزه پولیتزر هم شد مجموعه ای از داستان های کوتاه بود. شما کار تان را با انتشار رمان "همنام" ادامه دادید. الان هم جدید ترین کار شما یک مجموعه داستان کوتاه است؛ چرا تصمیم گرفتید دوباره به داستان کوتاه برگردید؟

جومپا لاهیری: حقیقتش من تصمیم خاصی در این مورد نگرفته بودم. هنگامی که داشتم نوشتن رمان "همنام" را به پایان می بردم چند ایده داستانی در پس ذهنم داشتم و همینطوری شروع کردم به نوشتن آنها. من افتادم توی این داستان ها. در حقیقت، بسیاری از داستان های این مجموعه ایده شان خیلی قدیمی است و زمان شکل گرفتن آنها به قبل از "همنام" باز می گردد. من به دنبال چیز جدید نبودم.

 

آیا روند نوشتن داستان کوتاه با روند نوشتن رمان فرق می کند؟ شما برای نوشتن داستان کوتاه و رمان شیوه های متفاوت اتخاذ می کنید؟

من از این جهت تمایز چندانی بین رمان و داستان کوتاه قائل نیستم چون معتقدم که یک ایده یا کارش را انجام می دهد یا انجام نمی دهد. و این ایده کارش را یا در دراز مدت یا در کوتاه مدت و یا در میان مدت انجام می دهد. این بستگی دارد به اینکه داستانی که من می خواهم تعریف کنم چه نیاز هایی دارد. من همیشه اول به ماهیت داستان فکر می کنم. مثلاً وقتی ایده نوشتن "همنام" در ذهنم شکل گرفت احساس کردم که باید آن را در قالب فرم رمان بنویسم چون در قالب داستان کوتاه جواب نمی داد. در مورد کتاب جدیدم که نقطه مقابل مجموعه داستانی اولم ("مترجم درد ها") است، سال های سال بر روی خیلی از داستان های آن کار کردم در حالی که آن داستان ها مدام در حال رشد و تکامل بودند. یک تفاوت کار در این است که در رمان "همنام" هر تکه ای به شکل گرفتن یک کلیت بزرگ تر کمک می کرد.

 

خیلی از داستان های این مجموعه درباره تبعید هستند؛ درباره آدم هایی که دور از وطن اصلی خود زندگی می کنند و یا به یک وطن جدید نقل مکان می کنند. شما در کتاب قبلی تان به طور کلی بر روی زندگی بنگالی هایی متمرکز شده بودید که به آمریکا نقل مکان می کردند، ولی در کتاب "خاک نامأنوس" اغلب با آدم هایی طرف هستیم که به مان های جدیدی در آمریکا می روند و یا شخصیت هایی را می بینیم که به لندن و ایتالیا و سایر نقاط جهان می روند. قرار دادن شخصیت های داستان های تان در شرایط فیزیکی جدید چه نکته جالبی برای تان داشت؟

برای من جالب است ببینم که شخصیت های داستانی ام در هر شرایط ممکنی از یک موقعیت و یا مکان در یک موقعیت و یا مکن دیگر قرار بگیرند. در مجموعه داستانی اولم، شخصیت های داستانی به یک دلیل کمابیش مشترک نقل مکان می کردند (پدر و مادر خود من هم به همین دلایل به ایالات متحده آمدند)؛ یعنی دستیابی به فرصت های بهتر و کار. در این مجموعه داستانی جدید هم شخصیت ها بنا به دلایل مشابه از یک جا به جای دیگر می روند، ولی در اینجا دلایل مهاجرت یک جور هایی شخصی تر شده است؛ مثلاً به دلیل تغییر و تحولات و یا مرگ در خانواده و از این قبیل چیز ها. من در این کتاب بیشتر به شخصیت هایی پرداخته ام که خود شان مهاجر نیستند بلکه فرزندان مهاجران هستند. این قضیه برای من جالب است چون وقتی به عنوان فرزند پدر و مادر مهاجر در یک کشور دیگر زندگی می کنی همیشه حواست به این موضوع هست که از ریشه جدا شدن و یا اینکه خودت، خودت را از ریشه بکنی، یعنی چه؛ دست کم قضیه برای من اینگونه بود. حتی اگر کسی خودش هم خودش را از ریشه اش جدا نکرده باشد حواسش به این مسأله هست. من می دانستم پدر و مادر من چه حسی داشتند؛ آنها احساس می کردند ریشه ندارند.

 

یکی از نکاتی که در مورد داستان های قبلی تان برای من بسیار جالب است نوع نگاه شما به ازدواج آدم های نسل پدر و مادر تان است. داستان عنوان این مجموعه ("خاک نامأنوس") همین مضمون را دارد؛ در این داستان یک دختر بالغ متوجه می شود که پدرش با یک نفر رابطه دارد. آیا شما در سال هایی که در حال بلوغ بودید این موضوع برای تان جالب بود و از خود تان می پرسیدید: قضیه برای دوستانم چگونه است؟ آیا به نظر شما این موضوع به این علت برای تان جالب بود که در فرهنگی داشتید بزرگ می شدید که با فرهنگی که آنها بزرگ شده بودن، فرق می کرد؟

نمی دانم چرا، ولی من هر چه بزرگ تر می شوم ازدواج پدر و مادرم برایم جالب تر می شود. ازدواج خودت هم برای خودت جالب می شود، چون خواه ناخواه مقایسه پیش می آید. فکر نمی کنم این مسأله دلمشغولی من در تمام کتاب هایم بوده باشد. پدر و مادر من ازدواج از پیش تعیین شده داشتند، همانطور که خیلی از آدم های دیگری که من در سال های رشدم می دیدم به این طریق ازدواج کردند. پدرم به آمریکا آمد و به یک شیوه زندگی کرد و مادرم به یک شیوه دیگر، و من حواسم خیلی به این مسائل بود. این موضوع همچنان برای من جالب است و همچنان درباره ان خواهم نوشت.

 

در یکی از داستان های مجموعه جدید شما به نام "انتخاب جا" خواننده با ازدواج آدم های هم نسل شما مواجه می شود. وقتی صحبت از ازدواج نسل های قدیمی تر می شود به این شکل به ازدواج نگاه نمی شود.

چه شکل؟

 

داستان آشکارا درباره ازدواج آنها است؛ شما آنها را نشان می دهید که در تنهایی دارند با هم اختلاط می کنند، زیاد حرف می زنند، کار های خاص می کنند، در حالی که وقتی صحبت از ازدواج نسل های قدیمی تر مطرح می شود ازدواج آنها بیشتر از بیرون و از منظر بیگانه تصویر می شود.

من برای آن نسل یک بیگانه ام، ولی در مورد زوج توی این داستان خیلی راحت تر می توانستم به درون شان وارد شوم. هر چند این دو شخصیت تخیلی بودند ولی می توانستم خودم را جای آنها بگذارم.

 

از نویسندگان قدیمی که مورد علاقه شما هستند آثار کدام شان را بار ها و بار ها می خوانید؟

من اخیراً خیلی از رمان های قرن نوزدهم را خوانده ام. همیشه عاشق کار های چخوف و تولستوی بوده ام ولی این اواخر به کار های توماس هاردی هم علاقه پیدا کرده ام. او یکی از آن نویسندگانی است که همیشه کار هایش را باز خوانی می کنم. هیچ وقت از رمان هایش خسته نمی شوم. دنیا های کامل و بی نقصی که او خلق می کند بسیار جذاب اند و حسابی بر روی شان تمرکز کرده است. فکر نمی کنم بلد باشم چنین دنیا هایی را در داستان های خودم خلق کنم ولی داستان های او از این جهت برای من الهام بخش اند. من با خواندن داستان های توماس هاردی در واقع وارد دنیایی می شوم که کامل و غنی و راضی کننده است. یک موازنه ای بین درام انسانی و دنیای پیرامون او وجود دارد، و این مبادله به طرز بسیار زیبایی انجام می شود. من همچنین خیلی خوشم می آید که با خواندن کتاب های او چیز هایی نیز یاد می گیرم؛ مثلاً چیز هایی درباره زندگی کشاورزی، یونجه، مزرعه. من این موضوع را خیلی دوست دارم، و هر چه سنم بالا تر می رود علاقه ام به این موضوعات بیشتر می شود. وابستگی به زمین و اینکه ریشه این وابستگی تا کجاست. هائوثورن هم یکی از نویسندگانی است که کار هایش را همیشه خوانده ام. عنوان مجموعه جدیدم ("خاک نا مأنوس") هم با خواندن آثار همین نویسندگان به ذهنم رسید. مسلماً با خواندن کتاب های دیگر نویسندگان ایده های زیادی به ذهنم من می رسد.

 

نویسندگان امروزی چطور؟

من به طور وسواسی داستان های ویلیام تره ور و آلیس مونرو و می ویس گالانت را می خوانم.

 

یک منتقد که اولین کتاب شما را نقد کرده بود گفته بود که نثر داستان های شما بی نهایت ناخودآگاهانه است و به هیچ وجه نمایشی نیست. بدون اینکه بخواهم قضاوتی در مورد نظر این منتقد بکنم، آیا به نظر شما او درست گفته؟

من دوست دارم که حرف هایم را واضح و صریح بزنم، این برایم جالب تر است. داستان یک فرم دارد و یک کارکرد و من هیچ وقت طرفدار فرم خشک و خالی نبوده ام. مثلاً من  شوهرم سر این قضیه با هم بحث داریم چون وقتی برای خرید مبلمان می رویم شوهر من صندلی هایی را انتخاب می کند که ظاهر شکیل و خارق العاده و استثنایی دارند در حالی که من هیچ وقت دوست ندارم صندلی ای بخرم که راحت نیست. در نویسندگی هم دوست ندارم که صرفاً از نثر زیبا استفاده کنم. مثلاً شما اگر نثر ناباکوف را بخوانید می بینید که زبان نثر او زیبا است ولی این نثر زیبا خود داستان را می سازد و بخش مکمل آن است. من حتی همین الان هم دلم می خواهد داستان هایم را صریح تر و واضح تر بکنم. موقع باز نویسی کار هایم را تا حد امکان ساده می کنم.

 

آیا دوست دارید یک رمان گسترده و بسیار بزرگ بنویسید؟

فکر نکنم. فکر نمی کنم نویسنده افراطی ای باشم. داستان های من معمولاً انبساطی نیستند بلکه انقباضی هستند. اگر باز هم رمان بنویسم جمع و جور تر و متمرکز تر خواهد بود.

 

این با چیزی که شما الان درباره سبک نوشتاری تان گفتید هماهنگ است، اینطور نیست؟

شاید. بله. از زیاده روی خوشم نمی آید. وقتی یک کار بزرگ و گسترده به اثری سترگ تبدیل می شود که هیچ زیاده روی ای در آن وجود نداشته باشد.

 

آیا شما کار نویسندگی تان را در ساعات مشخصی از شبانه روز انجام می دهید؟ مخصوصاً که بچه هم دارید.

با داشتن بچه نویسندگی کار سختی است. هر وقت که برای خودم وقتی پیدا کنم نویسندگی را انجام می دهم. البته شرایط دارد دشوار تر می شود ولی در یک روز ایده آل صبح ها برای کار کردن وقت هست. اگر همه چیز سر جایش باشد و اتفاق خاصی نیفتد می توانم برای خودم وقت دست و پا کنم. الان خیلی بیشتر به این مسایل وارد شده ام.

 

پیدا کردن وقت و خرید مبلمان؛ در هر دو مورد به کارآمد بودن تصمیم های تان فکر می کنید.

دقیقاً.

 

خیلی از نویسندگان امروزی از "زی دی اسمیث" گرفته تا "مارتین ای میس" هلاوه بر داستان نقد هم می نویسند. آیا این کار برای شما جالب است؟

نه خیلی. من داوری کردن را دوست ندارم. یعنی این کار معذبم می کند. ولی منظور من از این حرف این نیست که درباره آدم هایی که این کار را می کنند داوری کنم. وجود منتقد برای هنر و ادبیات و موسیقی بسیار ارزشمند است ولی به نظر خودم نقادی کار من نیست. قبل از اینکه داستان بنویسم چند تایی نقد نوشته بودم که تجربه جالبی بود. کتاب هایی مجانی به دستم می رسید و نقد های کوتاهی در مورد شان می نوشتم. به این کار وارد شده بودم. ولی بعد شرایط تغییر کرد. فکر کنم چون داشتم کتاب می نوشتم شرایط تغییر کرد. شاید زدن این حرف به منزله شانه خالی کردن از یک سری وظایف باشد ولی صادقانه خدمت تان عرض کنم، دوست دارم تا آنجا که امکانش هست از دنیای نویسندگی معاصر قطع رابطه کنم چون فکر می کنم که این قطع ارتباط برای نویسندگی ام خیلی مفید باشد. دوست دارم ارتباطم با این دنیا کمی قطع باشد. آدم اگر بخواهد کتاب های دیگران را نقد کند باید همیشه با کتاب های در حال انتشار و منتشر شده در ارتباط باشد و در متن و بطن امور قرار داشته باشد. من دوست ندارم تا این اندازه درگیر باشم.

 

آیا با سایر نویسندگان معاشرت دارید؟

خیلی نه. البته چند تا دوست صمیمی و نزدیک دارم که نویسنده اند؛ بنابراین در زندگی ام هستند کسانی که می توانم در ارتباط با نویسندگی به آنها رجوع کنم. ولی حقیقتش دنبال داشتن رابطه نزدیک با سایر نویسندگان نیستم.

 

وقتی کتاب های شما منتشر می شوند آیا نقد هایی را که بر آنها منتشر می شوند می خوانید؟

نه؛ من یک نقد هم درباره این کتاب نخوانده ام! در مورد هر کتاب قضیه متفاوت بوده. مثلاً کتاب اولم وقتی چاپ شد آنقدر برایم شگفت انگیز بود که هر چه نقد درباره آن منتشر می شد می خواندم. مثل به دنیا آمدن بچه اول بود؛ آدم یک میلیون عکس از بچه اولش می گیرد و هر لحظه ای که با بچه اش می گذراند برایش لحظه بسیار خاصی است. من همه جور نقدی را می خواندم، چه مثبت و چه منفی. کار پر شور و سختی بود. بعد از مدتی دیگر نمی توانستم تعادل و آرامشم را حفظ کنم. "همنام" که منتشر شد سعی کردم گوشه گیر تر باشم. نقد از نظر من باید این کارکرد را داشته باشد که چگونه می تواند به من کمک کند که چیز بهتری بنویسم. اینکه نقد پر از تعریف و تمجید باشد برای من اهمیتی ندارد، هر چند کسی هم دوست ندارد بر کارش نقد منفی نوشته شود. به نظر خودم الان دیگر باید حسابی پوست کلفت شده باشم ولی از یک جهاتی احساس می کنم شکننده تر و آسیب پذیر تر شده ام. من پس از نوشتن این کتاب تصمیم گرفتم به هیچ نقدی نگاه نکنم. شاید در آینده از ویراستارم یا کس دیگر بخواهم بعضی از نقد هایی را که فکر می کنند به دردم می خورند نشانم بدهند.

 

پس وقتی صبح ها روزنامه "نیویورک تایمزگ به دست تان می رسد اصلاً نگاه نمی کنید تا ببینید آیا نقدی بر کتاب تان در آن چاپ شده یا نه؟

[می خندد]. حقیقتش، شوهرم صبح های یکشنبه وقتی روزنامه نیویورک تایمز را می گیرد قسمت نقد کتاب را دور می اندازد تا من آن را نبینم. الان چند هفته است که این کار را انجام می دهد. بعضی وقت ها زندگی در شهر نیویورک کار سختی است. این فکر خیلی راحت به ذهن من خطور می کند: "من اصلاً چرا دارم این کار را انجام می دهم؟ کلی نویسنده و کتاب بزرگ در دنیا هست؛ من اصلاً دارم چه کار می کنم؟" این فکر خیلی راحت به ذهنم خطور می کند، و هر چه بیشتر می بینم که فلان و بهمان کتاب دارد منتشر می شود هر چه بیشتر نگران و دلواپس می شوم. من این را در مورد خودم می دانم. احساس می کنم که باید از کار هایم محافظت کنم. اینکه آدم بتواند تمرکز خود را حفظ کند آدم را خیلی شکننده و آسیب پذیر می کند. به نظر من منتقدانی که کار خود را با حس مسؤلیت انجام می دهند وجود شان خیلی ارزشمند است. اینها مثل معلم هستند.

 

با توجه به اینکه شما گفتید خیلی از کار تان محافظت می کنید وقتی کتاب تان تبدیل به فیلم سینمایی شد چه حسی داشتید؟

خیلی لذت بردم، چون لازم نبود هیچ کنترلی بر کار داشته باشم و با "میرا نایر" کارگردان فیلم رابطه راحت و بی درد سری داشتم. من بقیه کار های او را دیده بودم و می دانستم آدم با هوش و جالبی است. حسی به من می گفت که این آدم صاحب نظر است و می داند چه می خواهد بگوید. دنیایی که او در فیلم خود خلق کرد یک دنیای دیگر بود و من آن را متعلق به خود او می دیدم. این همنام، همنام او بود.          

 

داستان کوتاهی از این مجموعه را در اینجا بخوانید.